داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۴۵ مطلب با موضوع «داستان دنباله دار :: عشق 6 طرفه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ساعت 1بودکه صدای اتردین اومد
-خانما غذا..
سه نفری رفتیم نشستیم سرمیز.ماکارانی بود نفس گفت:
نفس:خدابه دادبرسه.بچه هاوصیت نامه نوشتید؟؟
میلاد:نفس خانم میخواین نخورید نون خشک داریما....بعد سه نفری خندیدن شقی گفت:
-نخندیدبابا واسه دندوناتون خواستگار پیدامیشه
با این حرف دیگه کسی حرفی نزد غذاروخوردیم خداروشکرچیزی توش نریخته بودن.عجیب!!!!

بعدازناهار بابچه هاتصمیم گرفتیم بریم خرید.البته اول یکم استراحت کنیم بعد.منم چون که قشنگ ازموهام یک کیلوچربیو میتونستی بگیری(ببخشیداگه حالتون بهم خورد)رفتم حموم..خیلی دوست داشتم دوش اب سردبگیرم ولی ازبچه گی همینجوری بودم یعنی نمیتونستم دوش سردبگیرم...
دوشمو گرفتم داشتم حوله امو میپوشیدم که صدای نگران اتردین اوم که میشا.میشا میکرد..اروم درحمامو بازکردم اتردین پشتش به من بود هیچی نگفتم ببینم میفهمه یانه که دیدم نه بابا اوشگول تراز این حرفاست داشت میرفت بیرون ومیشا میشا میکرد صداشم ماشا...زیاد یکهو دادزدم.
من:هوی دادنزن شنیدم.من اینجام.
شش مترپریدهوا برگشت منو دیدگفت
-تواینجایی من دارم دنبالت میگردم..
-میبینی که حمام بودم..چیکارم داری؟
-نفس کارت داره.
بعدم دستشوبه نشونه ی تهدیداوردبالاوگفت
اتردین:وای به حالتون اگه بخواین برای مانقشه بکشید.

  • ۰
  • ۰

من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!
میلاد: دختره ی سربه هوا.....
من: ضعیفه!!!!!!!
میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خیلی شمرده گفت:
ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!
من: ضعیفه!!!!!
میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار داد........
من: آی ننه....... میلاد چه مرگته آروم تر.........
میلاد: با کی بودی ضعیفه؟!
من: با عمه ام ..... با تو بودم دیگه.......
میلاد محکم تر فشار داد به طوری که جیغم رفت هوا و یه لگد زدم به شکمش.......
ولی انگار به دیوار ضربه زدم!!!!!
من: میلاد غلط کردم......
میلاد: با کی بودی گفتی ضیفه؟!
من: به شوهرم!!!!!!
میلاد بیشتر فشار داد که دیگه اشکم در اومد.......
میلاد دلش سوخت و دستم رو ول کرد و گفت:
ـ تو که اینقدر نازک نارنجی هستی واسه چی کل کل میکنی؟!

  • ۰
  • ۰

نفس اومدجواب بده من نذاشتم گفتم:
-نفس جان بعداجواب بده الان ایشون بایدپول غذاهارو بده..
سامیار:افرین نگاه کن این بااین مغزنخودیش فهمیدتونفهمیدی..
یکهو اتردین گفت:
اتردین:هوی سامیاربامیشادرست حرف بزن.
همه باچشمای گردشده نگاهش کردیم که گفت:
-باباچیه من سریک قضیه ای باید به این میشاحداقل یک تشکرمیکردم.حالاتشکرم اینجوری شد.
سامیار:»چه قضیه ای شیطون.
من:اقاسامیار چیز خاصی نیست شاخکاتو خسته نکن..اتردین زحمت کشیدشرمزاحممو کم کرد منم بهش اجازه دادم 2شب جای من بخوابه.
-اهان.گفتم داداشموچیزخورکردی..
-نه نترس.داداشت مال خودت..
****************
خواستم برم بخوابم که بایاداین که بایدرومبل بخوابم اه ازنهادم بلندشد..
رومبل درازکشیده بودم که اتردین اومد منو که رومبل دید گفت:
-پاشو.پاشوبرورو تخت بخواب.
من:چیی؟؟
-میگم برو برو روتخت بخواب..
-اخه مگه قرارنیست تو.....

  • ۰
  • ۰

ساعت طرفای1بودکه صدای میلادوشقی که داشتن ایول ایول میکردن اومد.فهمیدم اونابردن.گوشیمو برداشتم زنگ بزنم به مامانم که ارش زنگ زد!!ارش یکی ازهمسایه هامون بودکه گیرداده بودبهمن.من نمیدونم شماره امو ازکجا اورده..ریجکتش کردم ولی دوباره زنگ زد..تصمیم گرفتم به اتردین بگم جوابشوبده بلکه ولم کنه..برای همین بلند دادزدم.اتردین...اتردین..
یکهو دراتاق باز شدو اتردین سراسیمه وارداتاق شدمنو که روتخت درازکشیدمو دیدگفت.
اتردین:مرض داری اینجوری ادموصدامیکنی ترسیدم..
من:شرمنده..اتردین توکه خوبی توکه مهربونی.
-باشه گوشام درازشدچی میخوای؟
خندیدم گفتم
من:اون که بود.
چپ چپ نگاهم کرد گفتم
من:نبوود؟
خندیدگفت
اتردین:د بگودیگه چیکارم داری؟
من:ببین یک پسره هست هی زنگ میزنه به گوشیم مزاحمم میشه.میشه توجواب بدی که دیگه زنگ نزنه؟
اتردین یکم فکرکردوگفت:
-به جاش چی کارمیکنی؟

  • ۰
  • ۰

 یه نفس عمیق کشیدیه نگا بهش کردم
من-زنده ای ؟
یه نگا بهم کرد از اون نگاها که توش په نه په داره انگار با نگاش بهم میگفت په نه په مردم الان روحم داره نفس میکشه
سامیار-چه عجب یادت افتاد دستت رو از رویه دهنم برداری
با حرفایه بابا دیگه حال کلکل نداشتم دوسه هفته دیگه که بیان من چه خاکی تو سرم بریزم دانشگاها رو بگو دوسه روز دیگه باز میشه
سامیار- چرا تو فکری؟
میخواستم بهش بگم به تو چه که دیدم حالا که اون مثل آدم حرف میزنه من چرا نزنم نشستم رویه تختو سرمو گرفتم تو دستامو چنگ زدم تو موهامو دستامو توشون نگه داشتم با این کارم موهای لختو بلندم ریخت دوطرف صورتمو قابش کرد
من-بابامو مامانم تادوسه هفته دیگه میان شیراز که از جام مطمئن بشن
سامیار-میترسی؟
دروغ چرا خیلی میترسیدم ولی هیچی نگفتم سامیار یه نفس عمیق کشیدو اومد با فاصله کنارم رو تخت نشست سرمو بلند نکردم
سامیار- هر وقت خواستن بیان بگو دانشگاه کار عملی گذاشته میخوان یه هفته ببرنمون اصفهان تا با بیماراستاناش اشنا بشیم
من-دفعه های بعدو چیکار کنم؟
سامیار- حالا تا دفعه های بعد

  • ۰
  • ۰

 میشا هم اومد و جمعمون جمع شد....... میشا:اومممممم...... شقایق چه تیپ میلاد کشی زدی!!! خندیدم و گفتم: ـ میخوام حال گیری کنم تا خودشیفتگی یادش بره....... بعد یهو یادم اومد واسه چی اومد اینجا و یه قر دادم و گفتم: ـ هووووووراااااااا،،،، بچه ها پیرمرده داره میره منم کلی خوشحالم!!!!! نفس و میشا هم از حرکتم خندیدن و میشا گفت: ـ خاک تو سرت خودت رو کنترل کن....... من: راستی بچه ها دیشب میلاد رو تخت خوابیده بود شوتش کردم پایین!!!! نفس گفت: ـ آورین آورین کارت عالیه میگم دیشب یه صدایی اومد!!! هرسه غش کردیم از خنده ......... سامیار اومد تو اتاق و من و میشا دست از خندیدن برداشتیم و رفتیم بیرون.....     نفس :     -با اومدن سامیار میشا با شقایق رفتن بی توجه بهش نشستم رویه کاناپه و شروع کردم به گیم بازی کردن با گوشیم مرحله اخر بازی بودم از اونجایی که وقتی من هیجان زده بشم مکانو زمانو فراموش میکنم با بردنم تویه بازی با هیجان شروع کردم رویه کاناپه بالا و پایین پریدن با هیجان گفتن - اوه yesهمینه خودشه ایول ولی یه هو یادم اومد سامیار تو اتاقه مثل جت یه هو سیخ نشستم و با سرعت سرمو به اینطرفو اونطرف چرخوندم که با این کارم موهامو که باز گذاشته بودمشون به دو طرف صورتم سیلی زدن وقتی دو طرفو خوب نگاه کردمو دیدم نیست گفتم -آییییییییییییی ای تو روحت دردم اومد که با شنیدن صدایی که توش ته رگه های خنده معلوم بود ده متر پریدم هوا و زود با سقف سکسک کردمو برگشتم سریع سرمو چرخوندم لعنتی پشت سرم بود سامیار-عادت داری به خودت فوش بدی؟ نه مثل اینکه یخش داره باز میشه پس خندیدنم بلده ولی با یاداوری سوتی که پیشش دادم از فکر لبخنی که گوشه ی لبش

  • ۰
  • ۰

 خندیدم و سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاق.... اِ اِ اِ!!!!!! میلاد رو تخت خوابید مرتیکه چلغوز!!!!! بالش کنارش رو برداشتم و کوبیدم رو سرش...... همچین از خواب پرید که من نیم متر پریدم هوا..... میلاد: ضیفه کوری نمیبینی من کپه مرگم رو گذاشتم؟!!!! خنده ام گرفت و گفتم: ـ البته رو تخت من! میلاد: این تخت هردومونه!!!!!! من: خفه بابا پاشو بینم میخوام بخوابم.... میلاد: اگه پا نشم؟! من: اونوقت دیگه باید از فن مخصوصم استفاده کنم!!!!!!! رفتم اونور تخت خوابیدم و میلاد هم اونور بود.... فکر کرد میخوام پیشش بخوام اما با جفت پام هلش دادم که از تخت پرت شد پایین!!!!!صدای تق افتادنش رو شنیدم..... اینقدر خندیدم که نگو.... میلاد با عصبانیت پتوی رو تخت رو برداشت با بالشش و رفت رو مبل بخوابه..... منم با یه لبخند پیروزمندانه پتوی مسافرتیم رو انداختم روم و خوابیدم......     صبح با نور آفتاب بیدار شدم و هنوز کامل از تخت پایین نیومده بودم که یه بالش محکم خورد تو صورتم....... من: آخ..... دماغم مادر!!!!!! دماغ نازنینم..... دستم رو روی بینی ام کشیدم که ببینم خون میاد یا نه...... خوشبختانه خون نمیومد....... مثل اینکه اصلا خون تو بدن من نیست .......... به دور و برم نگاه کردم ببینم کی اینکار ناجوان زنانه رو انجام داده که دیدم میلاد با یه پوزخند جلو صورتم ظاهر شد........ ایندفعه دیگه یک جیغی زدم که میلاد با ترس پرید رو تخت و جلو دهنم رو گرفت...... دستش رو گاز گرفتم و گفتم: ـ مرتیکه سانسور.... نمیگی دماغ خوش تراشم میشکنه باید دیه بدی؟! میلاد: آخ یادم نبود دماغتو بگیرن جونت درمیاد ریقو...... من در حالی که بینی ام رو میمالیدم گفتم: ـ ترجیح میدم بگی باربی!.... البته به خوش هیکلم راضی ام!!!! میلاد نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت: ـ اوممممم همچین بدکم نیستی!!!! از اونجایی که من دستم دست خودم نیست و خودبه خود کار میکنه آروم زدم تو گوشش و گفتم: ـ از تو بهترم خودشیفته

  • ۰
  • ۰

 پاشد رفت رو مبل خوابید..       شقایق :     یادم افتاد که دیشب که خوابیدیم یادم رفت به مامانم زنگ بزنم.... گوشی رو برداشتم و رو تخت نشستم و شماره خونه دایی اینارو گرفتم...... بعد از چند بوق صدای اشکان تو گوشی پیچید.... ـ بله..... ـ سلام اشی خوبی؟! ـ اشی و درد چند دفعه گفتم به من نگو اشی....... ـ دلم میخواد ،دلم میخواد، دلم میخواد ،میخوام ببینم فضولم کیه....... ـ خوب چیکار داشتی؟ دلت برام تنگ شده بود؟ میدونم بهم دلبستی شقی اشکال نداره درکت میکنم بالاخره تو هم دل داری کی از من بهتر؟!....... ـ اشکان خفه شو و گوشی رو بده به مامانم، چند دفعه گفتم به من نگو شقی؟!....... ـ دلم میخواد، دلم میخواد ، دلم میخواد!!!!!! ـ اشکانننننننن........ فقط بذار بیام به دایی میگم چی کارا که نمیکنی .... عسل رو هنوز یادم نرفته..... به تته پته افتاد و گفت: ـ خب حالا چرا پاچه میگیری......... عمه بیا ببین این دختر لوست چی میگه اعصاب نداره!!!!! مادر: وایی شقایق تویی؟! من: وای سلاملیکم!!!!!(با لهجه شیرازی گفتم!) صدای خنده شیرینش توی گوشی پیچید... مادر: هنوز دو روز نیست اومدی اونجا اونوقت ادای شیرازیارو در میاری؟! خندیدم و گفتم: ـ آخه نمیدونی که خیلی باحال حرف میزنن.... مامان.... خیلی دلم براتون تنگ شده.... دایی، سحر ، زن دایی خوبن؟! ـ آره عزیزم خوبن ، منم دلم برات تنگ شده گلم.... راستی چرا حال اشکان رو نپرسیدی؟! ـ چون میدونم از من و توهم خوب تره........ راستی مامان به سحر بگو به رمانای من دست نزنه که میزنم لهش میکنم!!!!! مادر: اوا زودتر میگفتی خب!!! من: ماماننننننن!!!!!! خندید و گفت: ـ باشه عزیزم گوشی رو بدم به داییت صحبت کنی؟! من: اممم... نه مامان هم اتاقیم مریم داره صدام میکنه من باید برم بعدا زنگ میزنم با دایی هم صحبت میکنم کاری نداری؟ مادر: نه گلم برو به کارت برس...... من : دوست دارم خداحافظ! مادر: خداحافظ

  • ۰
  • ۰

ماهم میخوردیمو ریز ریز میخندیدیم..خیلی خوردن شکم پرستا!!حقتون یکم ادب شید.بعداز خوردن غذاپاشدن باهم رفتن جلوی تلویزیون.ماهم ظرف هارو داشتیم میشستیم که یکهو دیدم سامیار بدو بدو رفت سمت دستشویی.منو نفس دستامونو زدیم بهم..بعد از سامیار اتردین بعدشم میلاد.همین که میشستن دوباره میدویدن دستشویی.چون دستشویی پربود اتردین رفت پیش اقای تفضلی.. خلاصه بعد از 2ساعت حالشون خوب شد.. ساعت 12بود که اتردین اومد تو اتاق درو همچین کوبوند به هم که حد نداره..اومد سمتم بازومو گرفت کوبوندتم به دیوار جوری که نفسم بالا نمیاومد. یک عربده ای زد که. اتردین:دختره ی احمق نگفتی یک وقت حالمون بدبشه چه غلطی میکنید؟؟تاحالا بهت هیچی نگفتم گفتم دختری عیبی نداره ولی فقط یک دفعه فقط یکدفعه ی دیگه بخوای به پروپام بپیچی به همونی که اون بالاست قسم که پشیمون میشی.. اصلا نفهمیدم چه جوری اشکام صورتمو خیس کرد اتردین وقتی اشکامو دیدیکم ناراحت شد بعد زد از خونه بیرون...نفهمیدم کجا رفت.فقط دعا میکردم که بلایی سرش نیاد   فرداصبح باصدای دربیدار شدم..لای چشم هامو یکمی بازکردم اتردین بود.خداراشکرسالمه.وقتی منو روتخت دید یک م وایساد نگاهم کرد بعد رفت تو حمام..منم از فرصت استفاده کردم و بلندشدم بعداز مرتب کردن تخت رفتم بیرون..نفس لباس بیرون تنش بود. من:سلام مادمازل کجاتشریف میبرید. نفس:سلام عزیزم خرید حالت خوبه؟ من:اره چرابدباشه؟ نفس:دیشب همچین عربده ای اتردین زد که سامیارم ترسید بعدم باهم رفتن بیرون.. من:نه بابا.بیخیال.صبرکن منم باهات میام نفس:باشه بدو. رفتم تو اتاق اتردین هنوزم تو حمام بودسرع یک مانتوی ابی کاربنی خوشگل بایک شال ابی یکم کمرنگ تر از اون سر کردم ویک ارایش ملایم کردمو باکیف و کفش ستش تیپم کامل شد..اومدم برم بیرون که در خمام باز شدو اتردین با یک حوله تنش اومد بیرون.وقتی موهاش خیس میشه خیلی خوشگل ترمیشها..یک نگاه بهم کردو گفت اتردین:کجابه سلامتی؟؟

  • ۰
  • ۰

 این میلادم که اصلا حرف زدن بلد نبود همش ساکت....! وقتی رسیدیم نفس و سامیار داشتن دعوا میکردن مثل همیشه که یهو نفس اومد در صندوق عقبش رو باز کرد و رفت .... یکم که دقت کردم دیدم ویالونش رو برداشته..... اون ویالون زنه ماهریه ولی خیلی کم میزنه فقط پنج بار در سال! ولی الان مطمئناً ناراحتیشو داره اینطوری خالی میکنه...... سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم دنبالش و به سامیارم محل سگ نذاشتم.... مرتیکه از خود راضی چطور تونسته دوست جون جونیه منو ناراحت کنه..... بهت نشون میدم حالا!!!!! وقتی رسیدم دیدم نفس وایساده و داره آهنگ سلطان قلب هارو میزنه....... خدایی خیلی قشنگ میزنه..... رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم رو شونه اش..... نفس: فقط میتونم بگم متاسفم! بغلش کردم و گفتم: ـ بابا بیخیال نفس حالا چیزیه که شده .... ببین من میگم تا اینا نیومدن یه آهنگ از اون قریا بزن تا من یکم قر بدم شاد شی....... خندید و گفت: ـ نه بابا الان میان زشته...... من: اوا واقعا؟!!!!!!!!!! راس میگیا باشه پس باشه واسه بعدا حالا بیا بریم. راستی این آقاتون دیوونه اس ها!!!!!!! خندید و گفت: ـ وحشی آمازونی هم هست...... من: اون که صد البته..... با هم اومدیم بیرون و دیدیم که همه وایسادن و کمی که دقت کردم دیدم پیرمرده اومده....... چشام گرد شد و اومدم سلام کنم که با داد گفت: ـ شما چیکار میکنید اینجا مگه نباید پیش شوهراتون باشید؟ زنم زنای قدیم والا!!!! رفتن به جای اینکه با شوهراشون باشن دارن باهم هرهر کرکر میکنن... دهنم باز موند از این همه بداخلاقی..... نفس اومد حالگیری کنه که من بازوش رو فشار دادم تا حرف نزنه وگرنه پیرمرده اعصاب نداره با اردنگی پرتمون میکنه بیرون......... من رفتم پیش میلاد و نفس هم پیش سامیار........ تفضلی: خب دیگه برید بالا و تو اتاقاتون دیگه به توافق برسید........ همه مثل جت رفتیم بالا.......... سه تا اتاق بود یکی آبی ، یکی بنفش و یکی هم صورتی........ من تا رنگ آبی رو دیدم چشام درخشید......... همه میدونن من عاشق آبی هستم حتی تیم مورد علاقه ام استقلال هم آبیه!!!!!!!(اصلا به خاطر رنگش استقلالی شدم!!!!) نفس و سامیار رفتن تو اتاق صورتی و من و میلادم رفتیم تو آبی و میشا و اتردین هم بنفش!!!!!! یهو یادم افتاد چمدونامون تو صندوق عقب ماشین نفسه....... به نفس گفتم و خواستیم بریم بیاریم که میشا یه نظر توپ داد...... یهو داد زد: ـ عزیییییییززززززززم!!!!!!!! اتردین جون؟!!!!!! من و نفس خنده هامون رو کنترل کردیم.... اتردین و میلاد و سامیار با تعجب اومدن بیرون و میشا خندید و گفت: ـ ببین عزیزم میتونی بری چمدونای مارو از تو ماشین نفس بیاری؟! نفس هم چشمکی به من و میشا زد و سویئچ رو داد به اتردین و اتردین همونطور که داشت میرفت زیر لب غر زد: ـ زنا همینطورن کارشون که به مردا گیر میکنه عزیزم گفتناشون شروع میشه!!!!! و با عصبانیت به میلاد و سامیار نگاه کرد و اوناهم باهاش رفتن!!!! وقتی رفتن پایین ماسه تایی پقی زدیم زیر خنده...... من: میشا خیلی باحال بود کارت....... نفس: حالشون رو گرفتی!! و دوباره سه تایی خندیدیم.......  میشا :     بعد از این که یکم بابچه ها خندیدیم واتردین چمدون هارا اورد هرکی رفت تو اتاقش تالباساشو جابه جا کنه.. داشتم لباسامو میذاشتم تو کمد که اتردین اومد بالا سرموگفت اتردین:ببین من اتردین نیستم اگه کار امروزتو تلافی کنم.توی جوجه میخوای حال منو بگیری!! خیلی لجم گرفت به خاطرهمینم سریع پاشدمو دقیقا روبه روش وایسادم گفتم من:ههه.ببین اگه من جوجه باشم تو خروس لاریی پس حرف نزن..فقط هیکل گنده کرده.درضمن حواست به خودت خیلی باشه تا زمین نخوری اینو گفتموسریع از اتاق اومدم بیرون.نفس و شقایقم تو پذیرایی بودن.رفتم پیششون گفتم. من:بچه ها پاشید یک چیزی درست کنیم بخوریم.معده ام افتاد رو فرش!! نفس:باشه بریم باهم رفتیم تو اشپزخونه یک نگاه تو یخچال کردم همه چی داشت الهی شکر..تصمیم گرفتیم لازانیا درست کنیم..داشتیم موادو درست میکردیم که یک فکرشیطانی به ذهنم رسید.نفس از قیافه ام فهمید نفس:میشا چیکار میخوای کنی؟؟ من:بچه ها هستید یکم حال اینارو بگیریم. شقایق:من هستم. نفس:منم هستم. سریع رفتم سمت یخچال درشو بازکردم یک قرص حالت تهوع دراوردم.باگوشکوب پودرشون کردم ریختم تو مواد..نفس وشقایق که داشتن هرهر میخندیدن.یک ظرف جدابرای پسرا درست کردیم باهمون مواده..یکدونه هم جدا برای خودمون..ماچه قدر زرنگیم.. ساعت 9ونیم بود که غذا حاضر شد رفتیم پسرارو صدا کردیم اومدن نشستن شروع کردن غذا خوردن...