داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 پاشد رفت رو مبل خوابید..       شقایق :     یادم افتاد که دیشب که خوابیدیم یادم رفت به مامانم زنگ بزنم.... گوشی رو برداشتم و رو تخت نشستم و شماره خونه دایی اینارو گرفتم...... بعد از چند بوق صدای اشکان تو گوشی پیچید.... ـ بله..... ـ سلام اشی خوبی؟! ـ اشی و درد چند دفعه گفتم به من نگو اشی....... ـ دلم میخواد ،دلم میخواد، دلم میخواد ،میخوام ببینم فضولم کیه....... ـ خوب چیکار داشتی؟ دلت برام تنگ شده بود؟ میدونم بهم دلبستی شقی اشکال نداره درکت میکنم بالاخره تو هم دل داری کی از من بهتر؟!....... ـ اشکان خفه شو و گوشی رو بده به مامانم، چند دفعه گفتم به من نگو شقی؟!....... ـ دلم میخواد، دلم میخواد ، دلم میخواد!!!!!! ـ اشکانننننننن........ فقط بذار بیام به دایی میگم چی کارا که نمیکنی .... عسل رو هنوز یادم نرفته..... به تته پته افتاد و گفت: ـ خب حالا چرا پاچه میگیری......... عمه بیا ببین این دختر لوست چی میگه اعصاب نداره!!!!! مادر: وایی شقایق تویی؟! من: وای سلاملیکم!!!!!(با لهجه شیرازی گفتم!) صدای خنده شیرینش توی گوشی پیچید... مادر: هنوز دو روز نیست اومدی اونجا اونوقت ادای شیرازیارو در میاری؟! خندیدم و گفتم: ـ آخه نمیدونی که خیلی باحال حرف میزنن.... مامان.... خیلی دلم براتون تنگ شده.... دایی، سحر ، زن دایی خوبن؟! ـ آره عزیزم خوبن ، منم دلم برات تنگ شده گلم.... راستی چرا حال اشکان رو نپرسیدی؟! ـ چون میدونم از من و توهم خوب تره........ راستی مامان به سحر بگو به رمانای من دست نزنه که میزنم لهش میکنم!!!!! مادر: اوا زودتر میگفتی خب!!! من: ماماننننننن!!!!!! خندید و گفت: ـ باشه عزیزم گوشی رو بدم به داییت صحبت کنی؟! من: اممم... نه مامان هم اتاقیم مریم داره صدام میکنه من باید برم بعدا زنگ میزنم با دایی هم صحبت میکنم کاری نداری؟ مادر: نه گلم برو به کارت برس...... من : دوست دارم خداحافظ! مادر: خداحافظ شقایق ، گل عاشق! و گوشی رو قطع کرد.... بعد از شنیدن صداش عذاب وجدانم صدبرابر شد...... واقعا دلم براشون تنگ شده بود.... با داییم صحبت نکردم چون واقعا نمیتونستم بیشتر از این نقش بازی کنم...... پاشدم که برم پیش نفس که دیدم میلاد رو مبل نشسته و داره نگام میکنه...... از ترس رنگم سفید شد و زبونم بند اومد خیلی ترسیدم آخه.... میلاد: مامان اینا خوب بودن؟ با سر جواب مثبت دادم...... میلاد: راستی مریم صدات میزدا!!!!!!!! ای لامصب همه رو گوش داده فکر کنم.... اخم کردم و گفتم: ـ خب مریم جون کاری داشتی؟! اخم کرد و گفت: ـ با من بودی؟! من: پ ن پ با دیوار بودم با تو بودم دیگه مریمی!!!!! همچین اعصبانی شد که کف کردنم.... خندیدم و خواستم برم بیرون که برام زیرپا گرفت و با کله افتادم زمین.... من: آیییی ..... ای تو روحت میلاد...... اینو بلند گفتم که خنده اش گرفت و گفت: ـ ای وای چی شد عزیزم؟! بالاخره باید تلافی می کردم یا نه؟! آخ آخ چه یادشم هست........ خدا نکشتت میلاد زانوم داغون شد........ یه نگاه خبیثانه بهش کردم و رفتم بیرون..... پشت در وایسادم و استخاره کردم که برم تو اتاق کدومشون!! انگشتام رو از هم دور کردم و چشام رو بستم و انگشتام رو میخواستم برسونم به هم.... من: نفس، میشا، نفس، میشا ، نفس ، میشا......... انگشتام سر اسم میشا بهم رسیدن....... رفتم تو اتاق میشا و دیدم بعله نفس و میشا دارن باهم حرف میزنن...... من: هوییی ، بی معرفت بازی نداشتیما!!!!! میشا خانوم تنها تنها؟! میشا: اِ....... میخواستم بگم بیایی ولی میلاد اومد تو اتاق و نشد بیام ولی خودت که اومدی........ نفس: راستی شقایق شلوارت سر زانوش پاره شده ها.... نگاش کردم آره پاره شده بود اما خون نمیومد..... من: آره بابا تقصیر میلاد بود به تلافی اون روز تو راه پله ها برام زیر پا گرفت با مخ افتادم زمین.... نفس: این مردا هم وحشی انا.... اصلا اعصاب ندارن...... میشا: آره بابا بیچاره زنای آیندشون ..... با این حرف سه تایی خندیدیم........ راستی دیشب شووراتون کجا خوابیدن؟! نفس و میشا باهم گفتن: ـ رو مبل!!!! من: آره اونم رو مبل خوابید..... نفس:پ ن پ میخواستی رو تخت پیشت بخوابه؟! میشا: شقایق که از خداشه!!!!! با بالش رو تختش زدم پس کله اش و گفتم: ـ بچه ها من دیگه برم بخوابم ....... خوابم میاد شما هم دیگه برید بکپید دیگه عین این خاله زنکا هی غیبت میکنید!!!!! دوتایی خندیدن و گفتن: ـ نه که تو نمیکنی؟! خندیدم و سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاق...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی