نفس اومدجواب بده من نذاشتم گفتم:
-نفس جان بعداجواب بده الان ایشون بایدپول غذاهارو بده..
سامیار:افرین نگاه کن این بااین مغزنخودیش فهمیدتونفهمیدی..
یکهو اتردین گفت:
اتردین:هوی سامیاربامیشادرست حرف بزن.
همه باچشمای گردشده نگاهش کردیم که گفت:
-باباچیه من سریک قضیه ای باید به این میشاحداقل یک تشکرمیکردم.حالاتشکرم اینجوری شد.
سامیار:»چه قضیه ای شیطون.
من:اقاسامیار چیز خاصی نیست شاخکاتو خسته نکن..اتردین زحمت کشیدشرمزاحممو کم کرد منم بهش اجازه دادم 2شب جای من بخوابه.
-اهان.گفتم داداشموچیزخورکردی..
-نه نترس.داداشت مال خودت..
****************
خواستم برم بخوابم که بایاداین که بایدرومبل بخوابم اه ازنهادم بلندشد..
رومبل درازکشیده بودم که اتردین اومد منو که رومبل دید گفت:
-پاشو.پاشوبرورو تخت بخواب.
من:چیی؟؟
-میگم برو برو روتخت بخواب..
-اخه مگه قرارنیست تو.....
پریدوسط حرفمو گفت:
-واقعافکرکردی من میتونم روتخت بخوابم درحالی که تورو مبل خوابیدی؟؟تازه بدنتم دردمیگیره..تومثل خواهرم میمونی دختر پاشو..
منم ازخداخواسته..انقدرخوشحال شدم که حواسم نبودبغلش کردم وگفتم
-توخیلی خوبی.
-میدونم..حالامیشه منو ول کنی بری بخوابی خواهرکوچولو.
تازه حواسم اومد سرجاش سریع خودمو جمع کردم گفتم:
-من کوچولونیستم فهمیدی؟؟
-بله.ببخشید ازاین به بعد بهت میگم فسیل..
-اترینننن.
-خب باشه ...
-شب بخیر.
-شب بخیر فسیل..
-بدجنس..
رفتم خوابیدم..اصلا من اترینو یک چیز دیگه تصور میکردم..این خیلی با اون اترین فرق داره.
شقایق :
دیروز با بچه ها نشستیم حکم بازی کردیم و من و آقامون میلاد بردیم و سامیار ناهار مهمونمون کرد....
بعد از اینکه از رستوران برگشتیم، بعد از کلی بیکاری و حرفیدن با نفس و میشا بالاخره رفتم تو اتاقم و لباس خواب پوشیدم و ولو شدم رو تخت.....
اینقدر خسته بودم که حسش نبود پتو رو بکشم کنار و برم زیرش....
همینطوری رو تخت خوابیدم که صدای زنگ موبایلم در اومد و باعث شد هرچی فوش ناجور بلد بودم بهش بدم......
یهو میلاد اومد تو اتاق و من رو که ولو دید رو تخت در حال فوش دادن خندید و گفت:
ـ تنبل خانوم گوشیت اونوره خب یه لحظه پاشو ورش دار دیگه....
ناله ای کردم و سعی کردم از در مظلوم نمایی وارد شم:
ـ میلادی!!!!!(چشاش شد اندازه نعلبکی!) میشه موبایلم رو برام بیارِی؟! جون شقایق.....
میلاد همچین نگام کرد که گفتم:
ـ باشه بابا... اصلا ولش کن قطع شد...
روم رو برگردوندم و همینطوری خوابم برد و نفهمیدم میلاد چیکار کرد و کجا خوابید.....
صبح که بیدار شدم دیدم میلاد لخت رو مبل خوابیده و پتوش از روش کنار رفته......
لامصب سنگ دل دیشب ورنداشت یه پتو بندازه رو من نگفت یه وقت میچام؟!
رفتم دستشویی و صورتم رو درست کردم و مسواک زدم و ترگل ورگل شدم و دوباره با لباس خواب نشستم رو تخت و به میلاد نگاه کردم....
به هیکلش زل زده بودم عین چی!
یعنی جونم هیکلا!!!!!!! قدم که ماشالا قد نیست تیرچراغه!!!!هرکولیه واسه خودش!!!!!
از این فکرای چرت و پرتم خنده ام گرفت و یهو صدای میلاد من رو نیم متر از جا پروند:
ـ دید زدنت تموم شد؟!
من: ای تو روحت میلاد نمیگی من سکته میکنم؟ هی تو بیا من رو بترسون.....
من قلبم ضعیفه مرتیکه..... دستت درد نکنه دیشب پتو انداختی روم......
میلاد: آخه تو شبا پتو روت نمیندازی منم گفتم الان اگه پتو روت بندازم دوباره میزنیش کنار....
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
ـ از کجا میدونی من شبا پتو نمیندازم؟!
از جاش بلند شد و اومد نزدیکم.... حرم نفساش به صورتم میخورد و حالی به حولی میشدم!!!!!!
انگشتش رو نزدیک سرم آورد و بعد.....(جو نگیرتتون!) چندتا ضربه بهش زد و با خنده گفت:
ـ خنگول مثله اینکه شبا میبینمت که چطوری میخوابیا! مثله اینکه هم اتاقی هستیما!!!!
قهقهه ای زدم و گفتم:
ـ خب حالا تو هم.....
میلاد ازم دور شد و یه چرخی زد و گفت:
ـ چطوره؟!
با تعجب گفتم:
ـ چی چطوره؟!
میلاد: بچمون چطوره!!!!! هیکلم چطوره دیگه این همه دید زدی به نتیجه ای هم رسیدی؟!
من با پرویی: بله به این نتیجه رسیدم که تو گولاخی بیش نیستی........
و با این حرفم فرار کردم که میلاد میخواست دوباره زیر پا بگیره که من از رو پاش پریدم و سریع رفتم بیرون....
نفس و سامیار و میشا تو راه رو بودن و با دیدن قیافه وحشت کرده من و لباس خوابم تعجب کردن و من سریع رفتم تو اتاقم و یه چرخ زدم که برم دستشویی و لباس عوض کنم که خوردم به میلاد....