خندیدم و سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاق.... اِ اِ اِ!!!!!! میلاد رو تخت خوابید مرتیکه چلغوز!!!!! بالش کنارش رو برداشتم و کوبیدم رو سرش...... همچین از خواب پرید که من نیم متر پریدم هوا..... میلاد: ضیفه کوری نمیبینی من کپه مرگم رو گذاشتم؟!!!! خنده ام گرفت و گفتم: ـ البته رو تخت من! میلاد: این تخت هردومونه!!!!!! من: خفه بابا پاشو بینم میخوام بخوابم.... میلاد: اگه پا نشم؟! من: اونوقت دیگه باید از فن مخصوصم استفاده کنم!!!!!!! رفتم اونور تخت خوابیدم و میلاد هم اونور بود.... فکر کرد میخوام پیشش بخوام اما با جفت پام هلش دادم که از تخت پرت شد پایین!!!!!صدای تق افتادنش رو شنیدم..... اینقدر خندیدم که نگو.... میلاد با عصبانیت پتوی رو تخت رو برداشت با بالشش و رفت رو مبل بخوابه..... منم با یه لبخند پیروزمندانه پتوی مسافرتیم رو انداختم روم و خوابیدم...... صبح با نور آفتاب بیدار شدم و هنوز کامل از تخت پایین نیومده بودم که یه بالش محکم خورد تو صورتم....... من: آخ..... دماغم مادر!!!!!! دماغ نازنینم..... دستم رو روی بینی ام کشیدم که ببینم خون میاد یا نه...... خوشبختانه خون نمیومد....... مثل اینکه اصلا خون تو بدن من نیست .......... به دور و برم نگاه کردم ببینم کی اینکار ناجوان زنانه رو انجام داده که دیدم میلاد با یه پوزخند جلو صورتم ظاهر شد........ ایندفعه دیگه یک جیغی زدم که میلاد با ترس پرید رو تخت و جلو دهنم رو گرفت...... دستش رو گاز گرفتم و گفتم: ـ مرتیکه سانسور.... نمیگی دماغ خوش تراشم میشکنه باید دیه بدی؟! میلاد: آخ یادم نبود دماغتو بگیرن جونت درمیاد ریقو...... من در حالی که بینی ام رو میمالیدم گفتم: ـ ترجیح میدم بگی باربی!.... البته به خوش هیکلم راضی ام!!!! میلاد نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت: ـ اوممممم همچین بدکم نیستی!!!! از اونجایی که من دستم دست خودم نیست و خودبه خود کار میکنه آروم زدم تو گوشش و گفتم: ـ از تو بهترم خودشیفته روانی........ همچین برم گردوند که گفتم یا خدا الان میزنه لهم میکنه!!!!! خواست بزنه تو گوشم که در باز شد و میلاد از ترسش دستش رو انداخت دور گردنم و الکی ژست بوسیدن گرفت!!!!! به در نگاه کردم با ترس که دیدم آقای تفضلیه....... خیالم راحت شد و میلاد خوشو زد به اون راه و گفت: ـ ببخشید آقای تفضلی........ تفضلی خنده ای کرد و گفت: ـ چه پسر گلی صبح همسرش رو با بوسه بیدار میکنه!!!! لبخند زورکی زدم و بازم قلبم اومد تو شرتم و دوباره برگشت!!! آقای تفضلی: میخواستم بگم که بیاید پایین میخوام یه چیزی بگم بهتون!!!! و رفت بیرون...... من میلاد رو سریع پس زدم و اونم سریع رفت بیرون تا من لباسم رو عوض کنم و بیام..... میخواستم یه تیپ پسر کش بزنم که حز کنه!!!! موهای کهرباییم رو به طرز خیره کننده ای بالای سرم جمع کردم و جلوی موهامم ریختم تو صورتم و روش شال سفیدمو انداختم با این که تفضلی موهام رو دیده بود اما بقیه که ندیده بودن!!!!! شال رو انداختم که وقتی تفضلی رفت جلوی میلاد درش بیارم که دیگه نگه اییی بدکم نیستی!!!!! بلوز آبی پوشیده بودم که اکلیلای نقره ای روش بود و خیلی خوشگل بود و لاغری و باریکی کمرم رو به خوبی مشخص میکرد، با یه شلوار جین مشکی..... یادم افتاد مسواک نزدم سریع شالم رو درآوردم و مسواک زدم و دوباره شال رو سرم کردم و رفتم پایین.... همه پایین بودن و فقط سامیار و میشا نیومده بودن که اومدن اونا هم با من هم زمان شد...... رفتم کنار میلاد و ایستادم و به تفضلی نگاه کردم........ تفضلی: صبح همتون به خیر.... میخواستم به عرضتون برسونم که من از امشب تا یه هفته دیگه میرم خارج پیش نوه هام.......... ازتون میخوام مثل چشمتون از این خونه مراقبت کنید.......... به وسایلش دست نزنید و ......... و اینکه به کارایی که به شما مربوط نمیشه دخالت نکنید..... به طبقه بالا هم نرید چون به شما ربطی نداره...... خب دیگه موفق باشید حرفام تموم شد برید سرکارتون....... اوفففففف نمیدونید چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم ....... همه یه طورایی خوشحال شدن....... رفتم بالا و شالم رو در آوردم و یکم آرایش کردم تا از کسلی درآم......... سریع از اتاق رفتم بیرون تو اتاق نفس...... سامیار نبود نفس هم داشت با موبایلش ور میرفت.... میشا هم اومد و جمعمون جمع شد....