داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!
میلاد: دختره ی سربه هوا.....
من: ضعیفه!!!!!!!
میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خیلی شمرده گفت:
ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!
من: ضعیفه!!!!!
میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار داد........
من: آی ننه....... میلاد چه مرگته آروم تر.........
میلاد: با کی بودی ضعیفه؟!
من: با عمه ام ..... با تو بودم دیگه.......
میلاد محکم تر فشار داد به طوری که جیغم رفت هوا و یه لگد زدم به شکمش.......
ولی انگار به دیوار ضربه زدم!!!!!
من: میلاد غلط کردم......
میلاد: با کی بودی گفتی ضیفه؟!
من: به شوهرم!!!!!!
میلاد بیشتر فشار داد که دیگه اشکم در اومد.......
میلاد دلش سوخت و دستم رو ول کرد و گفت:
ـ تو که اینقدر نازک نارنجی هستی واسه چی کل کل میکنی؟!
من به دستم نگاه کردم.......
واییییی کبود شده بود......
دستم رو نشونش دادم و یکی هم زدم تو گوشش و رفتم دستشویی و لباسم رو عوض کردم ویه نمه هم آرایش کردم و به حالت قهر رفتم بیرون.....
مرتیکه هرکول هیکل خودش رو با من مقایسه میکنه!!
رفتم پایین و با بچه ها سلام علیک کردم و میشا مچ دستم رو گرفت تا ببرتم سمت تلویزیون که جیغم رفت هوا....
من: آییییییی........ دردم گرفت نامرد.....
میشا با تعجب گفت:
ـ وا من مثل همیشه گرفتمت .... نازک نارنجی...... میخواستم بگم بازیگر مورد علاقه ات داره مصاحبه میکنه....... شهاب حسینی رو میگم..........
عاشق شهاب حسینی بودم با شنیدنش دردمو فراموش کردم و رفتم پای تلویزیون......
میشا اومد بغلم نشست و مچ دستم رو گرفت و فشار داد و وارسیش کرد......
اینقدر دردم گرفت که نگو.......
میشا با داد: وایییی شقایق دستت کبود شده........
من: اه واقعا؟ فکر کنم به جایی خورده........
میلاد و سامیار و اتردین و نفس هم اومدن بالا سرم که دستم رو ببینن و میلاد واقعا اون لحظه خجالت زده شد........
من: اشکال نداره میشا پیش میاد دیگه حتما دستم خورده به یه جای محکم و آهنی وقتی دسته شقایق ودیدم بااون حرکت شرمنده ای میلاد همه چیوفهمیدم.
تمام حرص ونفرتمو ریختم تونگاهم وبه میلادنگاه کردم.فکرکنم بدبخت ترسید.اتردینم چون تیزبود همه چیو فهمیدمیلاد وصدا کرد باهم رفتن تواتاق یک ربعی که گذشت باهم اومدن بیرون..میلادکه قشنگ تابلو ناراحت بودولی اتردین لبخند زده بود.رفتم کناراتردین واروم گفتم
من:درس اخلاق دادی؟
اتردین:اره چه جورم..بابامیشاجان خودتوکنترل کن بدبختو همچین نگاه کردی که سکته کرده بود..
-به من چه غولتشن به چه حقی دست دوستمو کبودکرده ؟؟؟
-حالابیچاره یک کاری کرده دیگه.ولش کن.
-خب من برم پیش شقی رفت تواتاقش.
-برو.
بانفس رفتیم تواتاق شقایق میلادکنارش روتخت نشسته بود دستشوگرفته بودداشتن حرف میزدن.ماکه اومدیم اون رفت بیرون که ماراحت باشیم...
من:شقی دستت خوبه؟
شقایق:اره باباعیبی نداره خودم کرم ریخت.
نفس:اون که کارته..
شقایق:اخ زدی توهدف...
یکم که باهم حرف زدیم نفس گفت
نفس:بچه هاواسه ناهار چی درست کنیم.
من اعتراض کردم.
من:چه معنی داره فقط ماغذادرست کنیم؟؟؟
نفس:وجود داری بروبه اقایون بگو.
من:هه.مگه کیان الان میرم میگم.
از اتاق رفتم بیرون پسرا داشتن tvمیدیدن رفتم خاموشش کردم که صدای اعتراضشون بلندشد
من:یک دقیقه زبون به کام بگیرید.کارتون دارم
سامیار:بروبگو بزرگترت بیاد..
من:اه تازه یادم اومد.میگم چرابار اول که دیدمت انقدر اشنا اومدیا..بگوتو رازبقا دیدمت..
اومد بلندشه که اتردین دستشوکشید یعنی که بشین.منم گفتم
من:ببین یکی گفتی یکی شنیدی...پس حرف نزن..
گفتم:ببینیدنمیشه که یکسره ماغذادرست کنیم شما هم از فردا یکروزدرمیون غذادرست میکنید.
سامیار یک لبخندیی که من منظورشو نفهمیدم زدوگفت:
سامیار.باکمال میل...
من:پس الانم پاشیدبریدناهار درست کنید.
سامیار: باشه..

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی