داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۴۵ مطلب با موضوع «داستان دنباله دار :: عشق 6 طرفه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 35

اتردین-الان اینو میگید ولی وقتی چهار تا قلچوماق ریختن سرتون هیچ کاری نمیتونید بکنین تازه شاید روح یا ادم خوار.
هیچی ولش
خلاصه با کلی اطمینان بخشی بهشون اینا اماده شدنو رفتن لحظه اخر سامی گفت
-نمیگم دستم امانتی چون به هیچکس در مقابل محافظت ازت قولی ندادم ولی نسبت بهت احساس مسئولیت میکنم اگه بگی نرید نمیریم چون واقعا اینجا 3 تا دختر تکو تنها تو این خونه بزرگ امنیت ندارن میدونی این خونه قدمتش نزدیک 70 سال یا بیشتره خونه های بالای50سال جن دارن
من-برو سامی برید خوش بگزرونید که 4 روز ازتون راحت میشیم در ضمن همونقدر که لباسامو پاره کردی همونقدرم برام باید لباس بخری گفته باشم
سامی-باشه جوجه برات میگیرم همون موقع که پاشونو از در گزاشتن بیرون شیطونی ما ها هم شروع شد انگار نه انگار که دو نصفه شبه میشا رفت اهنگ گذاشت صداشم تا ته زیاد کرد منم زود رفتم تنها تاب شلوارکی رو که برام سالم مونده بودو همونی که از اون مرکز خریده با میشا خریده بودمو با تیشرتو شلوار لیم عوض کردم موهامو هم باز کردم یه رژ طلایی یه خط چشم خوشگل حالابریم بزن برقص و عشقو حال انقدر با بچه ها زدیمو رقصیدیم که دیگه داشتیم جون میدادیم میشا با شقایقم هر کدوم یه ور پلاس شده بودن دیونه بودیما نصفه شبی کلی به خودمون رسیده بودیم بزن برقصم میکردیم
من-شقی برو یه فیلم ترسناک بزار که این پسرا نزاشتن درست حسابی اون فیلم قبلیه رو ببینم
با موافقت میشا یه فیلم گذاشتیم که ای کاش نمیزاشتیم موضوش درمورد سه تا دختر بود که تو جنگل گم شدن میرن تو یه قصر تاریک پناه بگیرن که صدا های عجیبی میشنون یا حس میکنن تو اینه روح میبینن دیگه داشتم قبضه روح میکردم با به یاد اوردن حرفای اتردینم بدتر شدم اخه یکی نبود بگه ادم عاقل تو شهر ادم خوار یا روحو جن چیکار میکنن ولی ادمی که بترسه این چیزا حالیش نمیشه که
میشا-نفس من من میترسم

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 34

سامیار: به من گفتی هرکول شقایق؟!من: پ ن پ به عمه ام گفتم! سامیار سریع دوید سمتم و من یه جیغ کشیدم و رفتم پشت میلاد.........سامیار: بگیرش میلاد!میلاد لبش رو گزید و یه نگاه به چشای آبی ام کرد و گفت:ـ گناه داره بابا ولش کن.......سامیار که از حرص داشت میمرد گفت:ـ ای بپوکی میلاد!!!!!خندیدم و واسه سامیار یه چشمک زدم و رفتم تو اتاقم.........نفس و میشا اومدن تو اتاقم و میشا گفت:ـ وای نمیری شقایق بدبخت سامیار!نفس: دمت گرم خوب حالش رو گرفتی!من : خواهش میکنم آبجی!رفتم سر میز آرایشیم و یکم عطر به خودم زدم و گفتم:ـ راستی وسایلم رو الان باید ببریم تو اتاق تو نفس؟!نفس:امممم! آره.......وسایلم رو با کمک میشا بردیم تو اتاق نفس...... میشا هم از قبل وسایلش رو آورده بود......حوصلم خیلی سر رفته بود و پیشنهاد کردم بریم تو سالن و فیلم بذاریم....رفتیم دیدیم همشون خوابن!من: خوب پاشو یه فیلم ترسناک بذار ببینیم!نفس: باوشه!یه فیلم ترسناک محشر گذاشت که من خیلی دوست داشتم از اونایی که زهره آدم رو آب می کنن!اوایل فیلم خیلی چرت بود اما وسطاش تازه قشنگ شده بود.....همه ساکت بودیم و به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودیم که یهو یه صحنه ترسناک جلومون ظاهر شد که سه تایی جیغ کشیدیم و هرسه پسرا از خواب پریدن!اتردین: ای مرگ!!!!!!! میشا: بی تربیت!اتردین: مارو از خواب نازمون بیدار کردین طلبکارم هستید؟!من: اییی! توووو حلقمی هرگز!اتردین: جونم؟!نفس دستش رو گذاشت رو بینیش به علامت سکوت و به ادامه فیلم نگاه کرد.......باز رفتیم تو حس فیلم و بادقت نگاه میکردیم که یهو یکی شونم رو فشار داد و داد و گفت: پخخخخخخ!!!!!!!من که خیلی دردم گرفته بود گفتم:ـ خفه بمیری شونم منفجر شد لامصب!سامیار خندید و گفت:ـ حقته!نفس گفت:ـ احمق شقایق به شونش حساسه میزنه لهت میکنه ها!سامیار: ایول پس از این به بعد تو منو اذیت کن شقی من میدونم و تو!من: هوییی! چه زود پسر خاله شدی... شقی چیه شقایق!میشا: اه بس کنید دیگه نمیذارن بفهمیم فیلم چی شد!و اینبار شیش نفره بقیه فیلم رو دیدیم......وسط فیلم همش این پسرا سوال میکردن که چی شد و این کیه و اینا که نفس اعصابش خرد شد و گفت:ـ ای بابا خب از اول بذارید.......اتردین: خب بذار حالا که میخوای بذاری.......نفس: مشکل من نیست.....اتردین: خب خودم میذارم.......و رفت دوباره از اول فیلم رو گذاشت!!!!

  • ۰
  • ۰

عشق شش طرفه قسمت 33

همه کارتا شونو انداخته بودن وسط غیر از میلاد حالا نوبت اون بود که حدث بزنه آس دست کیه واگه اشتباه بگه باید هر کاری رو که من بگم انجام بده خدا خدا میکردم غلط بگه
میلاد-دست شقایق
اخ جون غلط گفت خدا جون نوکرتم
من-غلط گفتی دست من بود
یه لبخند شیطانی هم زدم که حساب کار دستش اومد
میلاد-نفس ب خدا از قصد اون کارو نکردم نمیدونستم تنفست مشکل پیدا میکنه
من-به من چه اصلا اون قضیه رو فراموش کن من بخشیدمت
میشا-اینا رو ول کنید نفس بگو باید چیکار کنه
من-یه کار خیلی راحت مثل اب خوردنه
سامی هم که دیگه چشمش ترسیده بود گفت
-عزیزم زود بگو همه رو راحت کن
منم مثل خودش با یه لبخند جوابشو دادم
-گلم چرا عجله داری نوبت تو هم میرسه قول میدم برای تو از میلادم راحت تر باشه و حالا کاری رو که باید بکنی میلاد بلند شو با باسنت رو هوا بنویس قسطنطنیه
با این حرفم همه بچه ها ترکیدن از خنده
شقایق : راستش با اون اتفاقی که برای نفس افتاد خیلی از دست میلاد عصبانی بودم اما نه زیاد!!!!! خب چیکار کنم اتفاق دیگه پیش میاد...

  • ۰
  • ۰

با حرص از روی صندلی اومدم پایین
من-نخیرم من قد کوتاه نیستم شما زیادی هرکولی مگه167 کوتوله بودنه
سامی در حالی که خندش گرفته بود( ای خدا این اصلا نمیخنده ها امروز نمیدونم چی شده)
سامی-در هر حال ازت 30 سانت بلند ترم برو کنار بزار کارمو بکنم
ولی بدتر زد دوجای دیگه رو هم خراب کرد چشمامو بسته بودمو غرغر میکردم که دیدم رو هوام با دوتا دستش کمرمو گرفته بودو مثل پر قو بلندم کرده بود بی خود نیست بهش میگم هرکول دیگه!!
من-منو بزار زمین
سامی-نچ نچ مغزمو خوردی کارتو بکن که خیال خودتو اعصاب منو راحت کنی
یه کم دیگه غر غر کردمو بعد شروع کردم به درست کردن پرده کارم تموم شده بود که در اتاق باز شد شقایقو میشا هم که درو باز کرده بودن حرف تو دهنشون ماسید
شقایق-نفس اومدیم کمکت ......
سریع یه نگاه به خودمو سامی کردم بیچاره ها حق داشتن تاپم به خاطر ورجه ورجه ای که کرده بودم رفته بود بالا و موهامم پریشون دورم دستای سامی هم دور کمرم بدبخت شدم الان چه فکرا که نمیکنن.
من-سامی لطفا بزارم زمین ممنون که کمکم کردی
سامی هم سریع منو گذاشت زمینو یه خواهش میکنم سرد گفتو سریع رفت بیرون نمیدونم چراجلوی میشاو شقایق یخی وسرد میشه؟!!! با رفتن سامی بچه ها ریختن سرم.......
میشا: رفتیم تواتاق نفس یکهو دیدیم اوهههه صحنه عشقولانه است..دستگیرشون کردیم....سامیار که تامارودیدپریدازاتاق بیرون ماهم ریختیم سرنفس.
من:بیشعورباسامیارم اره؟؟خجالت نمیکشی؟

  • ۰
  • ۰

نفس :اصلا این میشا بدجور داره مشکوک میزنه سر میز همچین از نگاه اتردین خرکیف شد که میخواستم از خنده بمیرم ناهارو خوردیمو ما دخترا ظرفا رو شستیم اصلا این شستنای ماشین ظرف شویی به دلمون نمی چسبید به خاطر همین همیشه خودمون میشستیم بعد از جمعو جور کردن اشپزخونه قرار شد بریم استراحت کنیم بعد بیاییم چشمک بازی کنیم داشتم میرفتم تو اتاقم که میلاد صدام کرد.
-نفس؟
جواب ندادم پسره ی بوزینه همچین زد ناکارم کرد که نزدیک بود بمیرم ببین حالم چه طوری بوده که این کوه یخی(سامیار بدبخت )دلش به حالم سوخته ولی از اون موقع که جونمو نجات داده یه حس قشنگی نسبت بهش پیدا کردم حس کسی رو بهش دارم که یه حامی قوی داره بی توجه به صدا کردن میلاد رفتم تو اتاق ای بابا پختم از گرما نمیدونم این دریچه ی اتاق ما چش شده که باد کولر ازش نمیاد اصلا شانس نداریم که رفتم از لباسام یه استین حلقه ای سفید با شلوارک قرمز دراوردم پوشیدم و خودمو انداختم رو تخت لپ تاپمو روشن کردمو رفتم یکم وب گردی کنم.
سامیار-حالت خوب شده دیگه مشکل تنفسی نداری؟
لب تاپمو بستم ولش بعدا میرم وب گردی
من-ا تو کی اومدی اره بابا تنفسم خوب شده در ضمن بادمجون بم افت نداره
سامیار در حالی که یه لبخند خوشگل تو صورتش بود جواب داد خداییش میخنده چه ناز میشه
-اولا خودت میگی بامجون بم اخه دختر شما بادمجون تهرانی یکی یه دونه هم هستی ظریفی جریان یکی یه دونه ها رو هم که میدونی؟
در حالی که یکی یکی کوسنای تختو به طرفش پرت میکردم گفتم
-خل دیونه خودتی
سامیار که سعی داشت جاخالی بده تا کوسنا بهش نخوره گفت
-ااااا من کی گفتم خل دیونه حرف تو دهن من نزار راستی چیا خریدی؟

  • ۰
  • ۰

صبح بانوری که افتاده بودتو صورتم بلند شدم..تواتاق بودم!!!
من کی اومدم اتاق؟؟
اتردین رومبل خواب بود.رفتم زدم پس کله اشو گفتم:
من:پاشودیگه..منو کی اوردتو اتاق؟؟
-اه توهم که الارم سرخودی..اگه گذاشتی من مثل ادم بکپم..اقاتفضلی اوردتت.خب من اوردمت دیگه نابغه..
-توبه چه حقی منو اوردی اتاق؟؟
-ببخشیدولی صدات کردم بلندنشدی مجبورشدم بغلمت کنم بیارم تواتاق..
-خب باشه..من رفتم بیرون..
زیرلب شنیدم که میگفت:
اتردین:پادگانه اینجا.کله ی صبح بیداریه..ادمو بیدارمیکنه خودش میره بیرون..
از اتاق که اومدم بیرون سامیارم هم زمان بامن ازاتاق اومدبیرون..سریع رفتم سمتش وگفتم:
من:سلام اقاسامیار.نفس حالش خوبه؟؟
سامیارکه چهره ی نگران منو دیدگفت:
سامیار:اره باباازتوهم سالم تره فقط دیشب دوبار نزدیک بود بمیره..
بعدم خندید..
من:یک خدانکنه ای.زبونم لالی کوفتی بذارتنگش..
سامیار انگارنه انگار باکی هستم راهشو کشیدورفت..

  • ۰
  • ۰

اخه توکه نمیدونی من جونم به جون نفس بسته اس.من بدون نفس میمیرم.اون برام مثل خواهرنداشته ام میمونه..
دیگه هق هقم اوج گرفت جوری که سامیار پریدتو اتاقمون گفت:
سامیار:چی شده؟؟اتردین؟؟
اتردین:به خدا من کاری نکردم..بابت نفس ناراحته..
سامیارم که مغرور هیچی نگفت ورفت بیرون..به اتردین گفتم:
من:بین خودمون بمونه ولی این دوستت نرمال نیست..
اتردین باصدای بلندخندیدویدونه اروم زدپشتمو گفت:
اتردین:هی بچه پشت داداش بلیط نفروشا..
من:همینه که هست..
اتردین:نه مثل این که حالت خوب شده راستی توبه چی حساسیت داری؟؟بگوبریزم توغذات بلکه این زبونت تاول بزنه نتونی حرف بزنی..
من:راستش من نمیدونم چرا اسم شخصی به اسم اتردین میاد کهیر میزنم
اینوگفتم ودرحالی که میخندیدم بدورفتم سمت در..
اتردین اومدبیادبگیرتم که جیغ زدمو دررفتم ..
رفتم تواتاق نفس ببینم حالش خوبه که نفس تامنو دیدگفت:دخترتوچت شده بود؟؟همچین سراین میلاد دادزدی من به جاش ترسیدم..
من:حقش بود پسره ی...استغفر الله من هی میخوام دهنمو به ناسزا وانکنم اینا نمیذارن..
نفس:اون که واهست.

  • ۰
  • ۰

نفس : من -یعنی میکشمت من تو رو
ولی یه لحظه احساس کردم نفسم دیگه در نمیاد هی نفس میکشیدم ولی مثل این بود که یه غده تو گلوم گذاشته بودنو نمیذاشت اکسیژن به بدنم برسه یکی از روی صندلی بلندم کرد صدای نگران شقایق و بچه ها تو سرم میپیچید
شقایق-نمییییییتوننه نفسسس بکشه
میشا-میلاددددددد اگه یه چیزیش بشه میکشمتتتت
میلاد-به خدا فقط می خواستم یکم اذیتش کنمممممممممممم نمی خواستمممم اینطوری بشششههه
صدایه داد سامیار 
سامیار-تو غلط میکنی اخه مگه تو نفهمی وقتی میگه حساسیت داره لابد یه چیزی هست که میگه
حس میکردم که دقایق اخر عمرمه خنده دار بود که یه نفس با کم بود نفس بمیره خدایاااااا کمکم کن ولی در لحظه های اخر که فکر میکردم مرگم حتمیه سرم خیس شدو با خیس شدنش یه شوک بهم وارد شد که راه تنفسمو باز کرد
سامیار-نفس بکش نفس تو میتونی تو خود نفسی پس باید نفس بکشی نفس بکش
سرمو از زیر شیر اب در اوردم ودستمو براش بلند کردم وقتی خیالش از من راحت شد منو سپرد دست شقایقو رفت سمت میلاد و دادو هوارشو شروع کرد
سامیار-همینو می خواستی لعنتی مگه تو بچه ای نفس زبونی تلافی میکنه تو عملی تلافی میکنی می خوای کله خرابی تو به کی نشون بدی د مگه بچه ای اخه اگه یه چیزیش میشد چه غلطی میکردی مگه همون شب که رفتیم هتل نگفتم این دخترارو مثل خواهرتون مثل دوستتون بدونید مگه نگفتم باید حمایتشون کنید د مگه من نگفتم اینا امانتن دست ما این بود نتیجه حرفای من این بود سامیار دیگه حرف نمیزد فقط نگام میکرد هنوزم تو تنفس مشکل داشتم گلوم خس خس میکرد نفسای بلندو عمیق می کشیدم انگار می خواستم کل هوای اشپزخونه رو تموم کنم.
سامیار رو کرد سمت بچه ها

  • ۰
  • ۰

میشا-بابا ایول نفس تو همیشه چیزایه تک رو انتخاب میکنی ادم با تو بیرون بیاد هیچ وقت ضرر نمیکنه
من با خنده-بریم تو دختر اینجوری پیش بریم تا نصفه شبم نمیرسیم خونه
میشا-من که از خدامه تا فردا این تو بمونم
من-بریم تو بابا الان ساعت30/5 تا ساعت 9 باید خونه باشیم اون بیچاره ها گشنه نمونن به خاطر ما میشا-نترس اگه اون پسران که تا ما بریم خونه شامشون هم خوردن یه ابم روش عین خیالشون هم نیست که ما بیرون گشنه تشنه ایم
من-پسرارو ول کن بابا ولی شقایق عمرا بزاره اونا غذا بخورن خودشم صبر میکنه تا ما بیاییم
میشا دیگه حرفی نزدم با هم رفتیم تو......
درو با ریموت باز کردمو رفتیم تو با بدبختی هر کدوممون چندتا مشما گرفتیم دستمونو با فلاکت بردیم تو با وارد شدن ما تو خونه همه نگاها برگشت سمت ما
اتردین-چه عجب تشریف اوردین
میلاد-بلاخره اومدید مادمازلا
نخیر این میلاد امروز رو نرو من کم بود اتردینم بهش اضافه شد
من-په نه په هنوز تو راهیم
میشا-ممنون از استقبال گرمتون
من-تو رو خدا یه وقت زحمت نکشیدا ما راضی نیستیم شما این مشما های سنگینو بگیرید
سامیار اومد مشما های دست منو گرفت برد بالا بدون حرف نگاش هنوزم مغرور و سردبود
میشا هم خریداشو انداخت رو زمین و رفت سمت کاناپه

  • ۰
  • ۰

اتردین:عیبی نداره گریه نکن..همه چی درست میشه..همه میدونیم اشتباه کردیم ولی دیگه نمیشه کاریش کرد..
من:اخه.اخه.
اتردین انگشت اشاره شو گذاشت رولبمو گفت:
-هیششششش.عیبی ندار..یکم استراحت کنی خوب میشی میخوای دوستاتو بگم بیان..
-اره اگه ممکنه.
-چه مهربون شدی..از این به بعد به بابات میگم زنگ بزنه بلکه تواینطوری مهربون شی..
خندیدم گفتم:
من:برو دیگه..نگاه کن جنبه نداری..
درحالی که میخندید رفت بیرون.چند دقیقه بعد نفس وشقی اومدن..شقی که انگارمن الان سرطان دارم همچین گفت
شقایق:الهییییی بمیرم برات.
نفس یکی زدپس کله اشو گفت
نفس:بیابرو اونورفیلم هندیش نکن..
یکم باهم حرف زدیم ونفسم بعد از کلی معذرت خواهی که من این کاروکردمو شرمنده ام..گفت:
نفس:خب دیگه بسته بدوحاضرشو بریم..
خنده ام گرفت گفتم:
-بیادوستای مارو ببین..الان حاضرمیشم..
هنوزحوله امم درنیاورده بودم.رفتن بیرون منم حاضرشدم..
نفس :از اتاق میشا یه راست رفتم سمت اتاق خودم (چشم سامیار روشن اتاق خودم!!!) یه مانتوی سورمه ای سیر تنگ که کمر باریکمو خوب نشون میداد با جین ابی یخی پوشیدم شالمم ابی یخی بود کیف و کفشمم سرمه ای موهامو کج ریختم رو صورتمو یه ارایش مختصرم کردم دلم نمی خواست زیاد خودمو نقاشی کنم رفتم بیرون از اتاق همزمان با من میشا هم اومد بیرون