داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 این میلادم که اصلا حرف زدن بلد نبود همش ساکت....! وقتی رسیدیم نفس و سامیار داشتن دعوا میکردن مثل همیشه که یهو نفس اومد در صندوق عقبش رو باز کرد و رفت .... یکم که دقت کردم دیدم ویالونش رو برداشته..... اون ویالون زنه ماهریه ولی خیلی کم میزنه فقط پنج بار در سال! ولی الان مطمئناً ناراحتیشو داره اینطوری خالی میکنه...... سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم دنبالش و به سامیارم محل سگ نذاشتم.... مرتیکه از خود راضی چطور تونسته دوست جون جونیه منو ناراحت کنه..... بهت نشون میدم حالا!!!!! وقتی رسیدم دیدم نفس وایساده و داره آهنگ سلطان قلب هارو میزنه....... خدایی خیلی قشنگ میزنه..... رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم رو شونه اش..... نفس: فقط میتونم بگم متاسفم! بغلش کردم و گفتم: ـ بابا بیخیال نفس حالا چیزیه که شده .... ببین من میگم تا اینا نیومدن یه آهنگ از اون قریا بزن تا من یکم قر بدم شاد شی....... خندید و گفت: ـ نه بابا الان میان زشته...... من: اوا واقعا؟!!!!!!!!!! راس میگیا باشه پس باشه واسه بعدا حالا بیا بریم. راستی این آقاتون دیوونه اس ها!!!!!!! خندید و گفت: ـ وحشی آمازونی هم هست...... من: اون که صد البته..... با هم اومدیم بیرون و دیدیم که همه وایسادن و کمی که دقت کردم دیدم پیرمرده اومده....... چشام گرد شد و اومدم سلام کنم که با داد گفت: ـ شما چیکار میکنید اینجا مگه نباید پیش شوهراتون باشید؟ زنم زنای قدیم والا!!!! رفتن به جای اینکه با شوهراشون باشن دارن باهم هرهر کرکر میکنن... دهنم باز موند از این همه بداخلاقی..... نفس اومد حالگیری کنه که من بازوش رو فشار دادم تا حرف نزنه وگرنه پیرمرده اعصاب نداره با اردنگی پرتمون میکنه بیرون......... من رفتم پیش میلاد و نفس هم پیش سامیار........ تفضلی: خب دیگه برید بالا و تو اتاقاتون دیگه به توافق برسید........ همه مثل جت رفتیم بالا.......... سه تا اتاق بود یکی آبی ، یکی بنفش و یکی هم صورتی........ من تا رنگ آبی رو دیدم چشام درخشید......... همه میدونن من عاشق آبی هستم حتی تیم مورد علاقه ام استقلال هم آبیه!!!!!!!(اصلا به خاطر رنگش استقلالی شدم!!!!) نفس و سامیار رفتن تو اتاق صورتی و من و میلادم رفتیم تو آبی و میشا و اتردین هم بنفش!!!!!! یهو یادم افتاد چمدونامون تو صندوق عقب ماشین نفسه....... به نفس گفتم و خواستیم بریم بیاریم که میشا یه نظر توپ داد...... یهو داد زد: ـ عزیییییییززززززززم!!!!!!!! اتردین جون؟!!!!!! من و نفس خنده هامون رو کنترل کردیم.... اتردین و میلاد و سامیار با تعجب اومدن بیرون و میشا خندید و گفت: ـ ببین عزیزم میتونی بری چمدونای مارو از تو ماشین نفس بیاری؟! نفس هم چشمکی به من و میشا زد و سویئچ رو داد به اتردین و اتردین همونطور که داشت میرفت زیر لب غر زد: ـ زنا همینطورن کارشون که به مردا گیر میکنه عزیزم گفتناشون شروع میشه!!!!! و با عصبانیت به میلاد و سامیار نگاه کرد و اوناهم باهاش رفتن!!!! وقتی رفتن پایین ماسه تایی پقی زدیم زیر خنده...... من: میشا خیلی باحال بود کارت....... نفس: حالشون رو گرفتی!! و دوباره سه تایی خندیدیم.......  میشا :     بعد از این که یکم بابچه ها خندیدیم واتردین چمدون هارا اورد هرکی رفت تو اتاقش تالباساشو جابه جا کنه.. داشتم لباسامو میذاشتم تو کمد که اتردین اومد بالا سرموگفت اتردین:ببین من اتردین نیستم اگه کار امروزتو تلافی کنم.توی جوجه میخوای حال منو بگیری!! خیلی لجم گرفت به خاطرهمینم سریع پاشدمو دقیقا روبه روش وایسادم گفتم من:ههه.ببین اگه من جوجه باشم تو خروس لاریی پس حرف نزن..فقط هیکل گنده کرده.درضمن حواست به خودت خیلی باشه تا زمین نخوری اینو گفتموسریع از اتاق اومدم بیرون.نفس و شقایقم تو پذیرایی بودن.رفتم پیششون گفتم. من:بچه ها پاشید یک چیزی درست کنیم بخوریم.معده ام افتاد رو فرش!! نفس:باشه بریم باهم رفتیم تو اشپزخونه یک نگاه تو یخچال کردم همه چی داشت الهی شکر..تصمیم گرفتیم لازانیا درست کنیم..داشتیم موادو درست میکردیم که یک فکرشیطانی به ذهنم رسید.نفس از قیافه ام فهمید نفس:میشا چیکار میخوای کنی؟؟ من:بچه ها هستید یکم حال اینارو بگیریم. شقایق:من هستم. نفس:منم هستم. سریع رفتم سمت یخچال درشو بازکردم یک قرص حالت تهوع دراوردم.باگوشکوب پودرشون کردم ریختم تو مواد..نفس وشقایق که داشتن هرهر میخندیدن.یک ظرف جدابرای پسرا درست کردیم باهمون مواده..یکدونه هم جدا برای خودمون..ماچه قدر زرنگیم.. ساعت 9ونیم بود که غذا حاضر شد رفتیم پسرارو صدا کردیم اومدن نشستن شروع کردن غذا خوردن...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی