ساعت 1بودکه صدای اتردین اومد
-خانما غذا..
سه نفری رفتیم نشستیم سرمیز.ماکارانی بود نفس گفت:
نفس:خدابه دادبرسه.بچه هاوصیت نامه نوشتید؟؟
میلاد:نفس خانم میخواین نخورید نون خشک داریما....بعد سه نفری خندیدن شقی گفت:
-نخندیدبابا واسه دندوناتون خواستگار پیدامیشه
با این حرف دیگه کسی حرفی نزد غذاروخوردیم خداروشکرچیزی توش نریخته بودن.عجیب!!!!
بعدازناهار بابچه هاتصمیم گرفتیم بریم خرید.البته اول یکم استراحت کنیم بعد.منم چون که قشنگ ازموهام یک کیلوچربیو میتونستی بگیری(ببخشیداگه حالتون بهم خورد)رفتم حموم..خیلی دوست داشتم دوش اب سردبگیرم ولی ازبچه گی همینجوری بودم یعنی نمیتونستم دوش سردبگیرم...
دوشمو گرفتم داشتم حوله امو میپوشیدم که صدای نگران اتردین اوم که میشا.میشا میکرد..اروم درحمامو بازکردم اتردین پشتش به من بود هیچی نگفتم ببینم میفهمه یانه که دیدم نه بابا اوشگول تراز این حرفاست داشت میرفت بیرون ومیشا میشا میکرد صداشم ماشا...زیاد یکهو دادزدم.
من:هوی دادنزن شنیدم.من اینجام.
شش مترپریدهوا برگشت منو دیدگفت
-تواینجایی من دارم دنبالت میگردم..
-میبینی که حمام بودم..چیکارم داری؟
-نفس کارت داره.
بعدم دستشوبه نشونه ی تهدیداوردبالاوگفت
اتردین:وای به حالتون اگه بخواین برای مانقشه بکشید.
-شما کی هستیدکه مابخوایم براتون نقشه بکشیم!!بروبیرون من لباسمو عوض کنم..
شونه هاشو انداخت بالاونشست روتختو گفت:
اتردین:به من چه.من کاردارم..
من:ااا..پروپاشوبروبیرون نمیمیری بعداکارتو انجام بدی برو دیگه وگرنه میندازمت بیرونا..
اتردین:میتونی بیرونم کنی..
عجبا این تادیشب میگفت جای ابجیما..منو باش گفتم این ادمه..
رفتم از پشت هولش دادم ولی یک میلی مترم تکون نخوردد اونم هرهر میخندید..یکدونه محکم زدم پشتش گفتم:
من:هرکول گفتی زکی..
اتردین درحالی که میخندید گفت:
اتردین:دیدی گفتم جوجه ای..جوجو.
من:عمه اته.
اتردین:شرمنده عمه ندارم...
-ببخ..
اومدجوابمو بده که گوشیم زنگ خورد..مامانم بود..
من:یاخودخدا.
اتردین:کیه؟؟
-مامانم..
گوشیو جواب دادم سعی کردم عادی باشم.
من:سلام برملکه ی عذابه پدرجانم (_تیکه کلامه بابام بود )
بابام بود!!! میخندید گفت:
بابام:شانس اوردی مامانت نشنیدوگرنه میکشتت.
من:سلام بابایی چه طوری؟دلم برات تنگ شده بود...
اتردین داشت به حرکات بچه گانه ی من میخندید به بابام گفتم
من:بابایی یک لحظه صبرکن من یک مگس مزاحمو ازاینجا بیرون کنم..
رفتم سمت اتردین دمپاییمو دراوردم گفتم
-بروبیرون.صحبت خانوادگیه..
دم گوشم برای این که بابام نشنوه گفت:
اتردین:خب منم شوهرتم دیگه..
میدونستم میخوادحرصم بده وموفقم شدگفتم:
-بروبیرون وگرنه میزنمت..
-به قول تفضلی زنم زنای قدیم.
—بروبیرون..
درحالی که میخندیدرفت بیرون.گوشیمو گذاشتم دم گوشمو گفتم:
من:ببخشیدبابایی بگو.
بابام:کی بود؟
-دخترباباش..بی خی.احوالات.
یک اهی کشید که دلم اتیش کرفت گفت:
بابام:وقتی پاره ی تنت چندین کیلومتر ازت دوره چه حالی برات میمونه؟
بغضم گرفت
من:باباجون من زنگ زدی گریه امو دربیاری.
-ببخشید عزیزم.دست خودم نبود..
-بابا من نمیتونم حرف بزنم خداحافظ مراقب خودتون باشید.بعدا زنگ میزنم.
گوشیمو که قطع کردم شروع کردم به گریه کردن.دراتاق بازشد اتردین اومد تواتاق وقتی دیدمش گریه ام تبدیل به هق هق شد..اونم که ترسیده بود اومد کنارم نشست باصدای نگران گفت:
اتردین:میشا چت شده چرا گریه میکنی؟اتفاقی افتاده..
بریده بریده گفتم:
من:اتردین...من..من چیکار کردم؟؟چرا..به بابام...دروغ گفتم..
سرمو بغل کرد گذاشت روسینه اشو بایک لحنی که تابه حال ازش نشنیده بودم گفت:
اتردین:عیبی نداره گریه نکن..همه چی درست میشه..همه میدونیم اشتباه کردیم ولی دیگه نمیشه کاریش کرد.