داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۴۵ مطلب با موضوع «داستان دنباله دار :: عشق 6 طرفه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

نفس اون یکی گردنبندش رو هم داد به میشا و کلی میشا ذوق کرد و بغلش کردو بوس های تفیش کرد!... نفس هم گفت: ـ بسه دیگه آبیاری شدم!!!! میشا : اصلا ابراز علاقه بلد نیستی! نفس: خب تو بلدی با اون شاه قلبت ...... آخه ازگل پس فردا درگیری عاطفی پیش میاد از دوریت خودکشی میکنه اون وقت تو باید دیه اتردین جونتو بدی! میشا قهقهه ای زد و گفت: ـ عمراً! عاقد که کارش تموم شد از اتاق بیرون رفت و ماهم پشت سرش رفتیم بیرون.... هرکی با جفت خودش.... ببخشید منظورم با همسر صوری خودش رفت بیرون..... باید خودمون رو شاد نشون میدادیم اما........... بگذریم..... وقتی از اونجابیرون اومدیم هرکدوم سوار ماشین خودمون شدیم و رفتیم.....     نفس :     از محضر بیرون اومدیم و من به طرف ماشینم رفتم میشا و شقایقم نشستن ماشین رو روشن کردم میخواستم راه بیافتم که تقه ای به پنجره ماشین خورد شیشه رو دادم پایین و پرسیدم -چی میخوای؟ سامیار-پیاده شو وا پسره پاک خل شده برای چی پیاده شم؟فکرم رو به زبون اوردم البته با سانسور -برای چی پیاده شم؟ سامیار-میگم پیاده شو -نمیشم سامیار که دید بحث با من فایده نداره در ماشین رو باز کردو خم شد سوئیچ رو دراورد و بازویه منو به زور کشید بیرون پسرا هنوز سوار نشده بودن سوئیچ رو پرت کرد سمت میلادو منو برد انداخت تو ماشین هنوز تو شوک بودم من – چته روانی منو پیاده کن ببینم ولی دیر شده بود چون ماشین راه افتاده بود سامیار-بدم میاد به حرفم گوش نکنن من- منم بدم میاد بدون توضیح طرف درخواست کننده اون حرفو گوش کنم سامیار-با من یکی به دو نکن حتما یه دلیلی دارم دیگه من-خب اون دلیل چیه؟ سامیار که معلوم بود کلافه شده گفت -برای اینکه

  • ۰
  • ۰

منم عسل رو خوردم و بعد پاشدم.... یهو نفس جلوی من سبز شد و گردنبند خوشگلش رو که خیلی باحال بود و نام خدا روش بود رو انداخت گردن من و بغلم کرد و گفت: ـ این تنها کاری بود که میتونستم برات بکنم که اشتباهاتم جبران بشه.... ازش تشکر کردم و میشا جفت پا پرید وسط هندی بازیمون: ـ نفس! تنها تنها؟! فقط به اون هدیه میدی؟! نفس خنده ای کرد و گفت: ـ بینیم بابا!!!!!! وقتی تو هم عقد کردی اونوقت به تو هم میدم..... میشا خندید و با ترس نگاهی به جایگاه(همون صندلی اینا) انداخت و آب دهنش رو قورت داد.... از حرکتش خنده ام گرفت اما حق داشت........ واقعا نمیدونم چرا با یه مردی که حتی یه بار درست حسابی باهاش حرف نزدم و نمیشناسمش ازدواج کردم! واقعا من جز دوستای فداکار به حساب میومدم که به خاطر اینکه نفس مجازات نشه با این گولاخ(!) ازدواج کردم.... البته میلاد خوشگل بود خیلی اما من از حرصم اینطوری بهش میگم چون خیلی خودشیفته اس دیگه.... ولی من تنها اینکارو نکردم نفس و میشا هم به مشکل من دچار شدن واقعا ما سه تا افسانه ای هستیم!!! البته رمانا از رو ما تقلید کردن!(چه رویی داری تو شقی!).... واییییی خیلی هیجان داشتم چون بعدش نوبت میشا بود....   میشا باید میرفت تو جایگاه اما یهو گفت: ـ راستی نفس این گردنبندرو مادر بزرگت مگه بهت نداده بود؟! منم با این سوال میشا بهش نگاه کردم..... راست میگفت نفس عاشق گردنبنداش بود و هیچوقت درش نمیاورد چون مادربزرگش بهش داده بود دیه!!! نفس: چرا ولی دلم میخواد این گردنبندارو بدم به شما که یادتون باشه نفسی هم وجود داره و ازتون هم تشکر کنم هم معذرت بخوام به خاطر اتفاقات اخیر... اتردین میشا رو صدا زد و دوتایی نشستن پای سفره

  • ۰
  • ۰

 تا دفتر رو از جلومون برداشتن میشا یه ظرف پر از عسل جلومون گرفت من-میشا این مسخره بازی ها چیه راه انداختین اخه میشا- ا نفس مسخره بازی چیه رسمه خوب سامیار-نفس نزار عاقده بیشتر از این شک کنه الانم که انقدر پول گرفته به شرطی راضی شده که اره ما همدیگرو دوست داریم خانوادمون نمیزارن با هم ازدواج کنیم اینم مثلا جون خودش میخواد ثواب کنه جمله اخرو با حرص گفت احساسش رو درک میکردم خودمم به ضرب پول تو هتل اتاق گرفتم اونا هم میخواستن به ما جایه خواب بدن و نزارن چندتا جوون به راه منفی و کج کشیده بشن ای زور داره پول زور دادن به این جورآدما برای اینکه جلویه این عاقده کارمون بیشتر از این سه نشه و اونم یشتر پسرارو تلکه نکنه دستمو فرو کردم تو ظرف عسلو بی تفاوت انگشت عسلیم رو گرفتم سمت دهنش اونم نامردی نکرد همچین گازی ازم گرفت که پیش خودم گفتم هار که هست هرکول که هست کوه یخی و از خود متشکر که هست پس چی نیست وبرای هزارمین بار فکر کردم که چقدر من گند شانسم مطمئن بودم جایه دندوناش تا دوروز رو دستم میمونه لبم رو گاز گرفتمو از جیغ کشیدن احتمالی خودم در برابر درددستم جلو گیریکردم سامیار سرش رو اورد نزدیک گوشمو گفت - اینم برای اینکه دیگه به من نگی تازه به دوران رسیده من- نمیدونستم وحشی هم هستی سامیار – تو هیچی راجب من نمیدونی با حرفش موهای تنم همه سیخ شد و دوباره پرده های سیاه عقب کشیده شدن و واقعیت اینکه من رو هیچ شناختی به سامیار بله دادم دوباره دیده شد هنوز داشتم فکر میکردم که انگشت مردونه عسلی سامیار لو جلویه خودم دیدم باید از این به بعد سگ محلش میکردم بهترین کار همین بود بی تفاوت انگشتش رو گرفتمو گذاشتم تو دهنمو میک زدم و بعد انگشتش رو با زبونم دادم بیرون اگه بگم چشماش شد اندازه کاسه دروغ نگفتم حتما فکر میکرد همچین گازش میگیرم که نعرش تو کل ساختمون بپیچه با اینن حال من ذهنم این قدر درگیر بود که اصلا وقت فکر کردن به چشمایه از حدقه در اومدش رو نداشتم

  • ۰
  • ۰

نفس :   ای خدا دیدی چی شد زوری دارن ما رو پرت میکنن قاطی مرغا همشم منو سامیار باید اول باشیم هم تو معرفی کردن هم تو عقد کردن خدا میدونه اینا چند میلیون به این عاقده دادن تا بدون اجازه ی پدر مادر عقد کنیم اصلا باورم نمیشد من نفس فروزان تک دختر امیر فروزان یه روزی به خاطر درس همچین ازدواجی داشته باشم وقتی که رویه صندلی کنار سامیار نشستمو از تو اینه نگاش کردم هیچی از صورتش پیدا نبود اخه خدا منو که میخواستی شوهر بدی لاقل به میلاد یا اتردین میدادی نه به این هرکول یخی مغرور داشتم از تو اینه نگاش میکردم که با نگاش غافلگیرم کرد سرمو از اینه بلند کردمو رخ به رخ یا همون فیس توفیس نگاش کردم اونم زل زد تو چشمامو گفت -برای مهریه چی میخوای؟ همچین این جمله رو گفت مثل این بود که به یه گدا میگی چقدر پول بدم حرسم گرفت -اونقدری داریم که چشمم به پول تویه تازه به دوران رسیده نباشه قشنگ رنگش قرمز شد حال کردم خوب قهوه ای شد سامیار- من تازه به دوران رسیدم؟ همچین این جمله رو با حرص گفت که یه لحظه فکر کردم یه وقت نزنه تو گوشم جوابش رو ندادمو با یه چشم غره رومو کردم اونور با صدای اتردین رومو کردم سمتش -شما دوتا چشماتون چقدر شبیه همه اصلا خیلی بهم شباهت دارید میشا- شباهت که دارن ولی فرم چشمایه نفس گربه ایه درشته بینیشم سربالا و قلمیه یه فرق اساسی هم دارن بعد رو کرد سمت منو گفت -نفس یه لبخند بزن یه لبخند زدمو با این کارم دوطرف گونم چال افتاد میشا – ملاحظه فرمودید اتردین از حاضر جوابی میشا خندش گرفتو سرشو تکون داد تو یه همین هیری ویری سامیارو دیدم که رفت به عاقد یه چیزی گفت و اومد نشست سرجاش همه ساکت شدیمو عاقد شروعکرد -دوشیزه محترمه خانم نفس فروزان باهرکلمه که عاقد میخوند بیشتر ذهنم درگیر این میشد که کار درستی میکنم یانه خنده دار بود میلادو شقایق پارچه رو تگه داشته بودنو میشا قند میسابید دوباره صدایه عاقد - ایا وکیلم شمارو به عقدونکاح دائم اقایه سامیار مهرارا با مهریه

  • ۰
  • ۰

دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا(!!).... اینطوری داشتیم میرفتیم بالا که آقای تفضلی گفت: ـ ببینم! مگه شما به هم محرم نیستید؟!(جووونم؟! محرم کیلو چنده؟!) سامیار با من و من گفت: ـ اممم... چرا هستیم چطور؟! تفضلی: اگه هستید پس چرا جدا جدا میرید؟! همه با ترس نگاش کردیم..... لبخند مرموزی زد و گفت: ـ خب برید دیگه زنم زنای قدیم...... هرکدوم رفتیم پیش شوورای آیندمون!!!!!..... سامیار گفت: ـ شما جلوتر برید ماهم پشتتون میایم.... میدونید میخوایم با زنامون اختلاد کنیم حالا که اجازه دادید کنار ما باشن! تفی(همون تفضلی!) خنده ای کرد و گفت: ـ شما جوونا چقدر فرصت طلبید! پس زودتر که کلی کار داریم ......... همونطور که اون جلو افتاده بود ماهم داشتیم پشتش میرفتیم..... واقعا حوصله نقش بازی کردن نداشتم ....... حس میکردم صورتم داره داد میزنه که دارم پنهون کاری میکنم...... داشتم کنار میلاد راه میرفتم...... اصلا حواسش نبود... به کفش نو و اسپرتش نگاه کردم...... و یهو..... یه لبخند شیطنت آمیز روی لبم نقش بست......... سرعتم رو کم کردم و پشت میلاد به راه افتادم ..... بازم حواسش نبود........ همینطور که غرق تو فکر داشت پله هارو بالا میرفت یه زیر پا براش گرفتم که با صورت رفت تو پله ها ولی خدا رحمش کرد که چیزیش نشد!!!! عجب غلطی کردما!!! همین اول زندگی پسر مردمو زدم ناکار کردم!!!! سعی کردم نقش بازی کنم: ـ ای وای چی شد عزیزم؟! رفتم کنارش و نگاش کردم...... سعی کردم خنده ام نگیره اما نمیشد و یه لبخند محو رو صورتم بود.... میلاد از عصبانیت سرخ شده بود....... ولش میکردی میومد با جفت پا جای دماغم رو با دهنم عوض میکرد! همچین چشم غره ای بهم رفت که از به دنیا اومدنم پشیمون شدم اصلا!!!! میلاد به بقیه که با کنجکاوی نگامون میکردن گفت: ـ چیزی نشده فقط پام گیر کرد به پله ها.... ویه لبخند مکش مرگ ماهم بهشون زد که خیالشون راحت باشه.... من جلوش حرکت کردم ولی تا خواستم برم بالا مانتوم رو کشید و در گوشم گفت: ـ دارم برات!!!! منم یکم ترسیدم و سرعتم رو زیاد تر

  • ۰
  • ۰

میشا-بابا ایول داری تو دختر شقایق-دمت جیز بابا یه تعظیم کردم جلوشون و گفتم - چاکر شما که همونموقع تلف اتاق زنگ خورد شقایق رفت برداشت -بله -..... -لطفا بهشون بگید الان میاییم بعد گوشی رو قطع کردو روبه ماگفت -سامیارینان پایین منتظرن یه بار دیگه شالمو روی سرم مرتب کردمو با بچه ها رفتیم پایین     شقایق     با نفس و میشا رفتیم پایین و شوورای صوری آیندمون رو دیدیم که پایین وایسادن منتظر سه تا دختر مامان!!!! ماشالا هرسه دختر کش به تمام معنا! اتردینو که دیگه نگو.... تیپ سبز خیلی بهش میومد.... سامیارم آقایی بود واسه خودش تیپ سورمه ای زده بود.... به میلاد نگاه کردم ولی بیشتر بهش دقت کردم(بالاخره چشممو گرفته بود دیه!)؛موهای قهوه ایش رو داده بود بالا و فشن درست کرده بود هیکلشم ورزش کاری، تیریپ خفن برداشته بود..... چشاشم قهوه ای بود زیاد یا تو همین مایه ها، دقت نکردم. لباشم قلوه ای بود و بینیش هم خوش فرم بود.... بد نبود!(چه رویی داری تو شقایق!) وقتی اونا مارو دیدن سلام و احوال پرسی سردی کردیم و اونا سوار ماشین سامیار شدن و من و میشا هم سوار جنسیس خوش رنگ نفس... بی فرهنگای بی ادب حتی یه تعارف خشک و خالی هم نزدن که بیاین با ماشین ما بریم، فقط هیکل بزرگ کردن! سامیار اینا جلوی ماشین ما حرکت میکردن چون راه خونه رو بلد بودن و ماهم پشت سرشون..... سامیار که انگار رفته پیست مسابقه از بس تند میرفت مثلا میخواست بگه آره منم فراری دارم.... نفس هم که انگار فکر من رو خونده بود گازشو گرفت و دِ برو که

  • ۰
  • ۰

ـ حالا بشینید بیشتر راجع بهش حرف میزنیم...... لبخند محوی روی لب سامیار پدیدار شد..... نشستم و با چشم غره به میشا و نفس نگاه کردم........ میشا: ببخشید میشه....... میشه شماره تون رو به ما بدید تا فردا باهم بریم خونه رو ببینیم؟! تا اگه مناسب بود بگیم بهتون جوابمون مثبته یا نه........ میلاد: نمیشه اگه شما پاتون رو بذارید تو اون خونه رسماً زن ما به حساب میاید از نظر صاحب خونه پس یا الان جوابتون رو بدید یا هیچ وقت..... نفس دست از ناز کردن برداشت و گفت: ـ قبوله جواب ما مثبته! (حالا دست دست!!! بالاخره خانوم رضایت داد!) سامیار گفت: ـ خیلی خب پس یکیتون شماره من رو سیو کنه........ (لامصب اینا فکر همه جاشو کردن فقط یه نفر برای سه نفر؟! آخه این انصافه؟!) خنده ام گرفته بود ولی به میشا اشاره کردم که موبایلش رو دربیاره..... بالاخره میشا شماره آقا سامیار رو سیو کرد... کار ما هم تقریباً تموم بود دیگه و قرار گذاشتیم که فردا باهم بریم تا خونه رو ببینیم..... پول رو حساب کردیم.... البته جداگانه حساب کردیما!!!!! که مثلا ماهم وضعمون خوبه!!! البته با وجود نفس معلومه که خوبه! از رستوران بیرون اومدیم و از اونا خداحافظی کردیم و یه تاکسی گرفتیم و به سمت هتل راه افتادیم..... تو راه من و میشا هم شوخی میکردیم... میشا: شقی دیدی ماشینشون رو؟! عجب ماشینی بود معلومه مال سامیار بود این فراریه! من: وایی قیافه هاشون رو دیدی؟!

  • ۰
  • ۰

سامیار- خب سامیارم 27 سالمه و غیر ازخودم یه خواهر19 ساله که مشغول تحصیله و برادر25 ساله که امریکا زندگی میکنه و همون جا هم تشکیل خانواده داده دارم وضعیت مالیمون هم.... اتردین پرید وسط حرفش اتردین- وضعیت مالیشون هم توپه توپه سامیار هم یه چشم غره بهش رفت و ادامه داد سامیار- خب الانم برای فوق تخصص قلب و عروق قبول شدم شیراز و هیچ جوره هم نمیتونم انتقالی بگیرم برای تهران و درسمم حاضر نیستم حتی یه سالم ترک کنم خوابگاها هم پره خونه ها هم پره یا کوچیکه یا همسایه درست حسابی نداره یا فقط برای       شقایق :     سامیار: ولی... ما یه خونه پیدا کردیم که از هر لحاظ خوبه فقط.... میشا پرید وسط حرفش: ـ ولی چی؟! سامیار نگاهی کلافه بهش انداخت و گفت: ـ ولی باید متاهل باشیم که اون خونه رو بهمون بدن...... من: وا چه مسخره حالا که چی؟!(این سوالم یعنی اینکه زودتر زرتو بزن میخوایم بریم!) سامیار: حالا یعنی اینکه شما باید....(نفس عمیقی کشید و ادامه داد) شما باید با ما ازدواج کنید.... چون.... صاحب خونه اونجا یه پیرمرد تعصبیه و تنها شرطش اینه که ما متاهل باشیم.... من و میشا به نفس نگاه کردیم و اون با چشم و ابرو اومدن بهمون یادآوری کرد که باید ناز کنیم....

  • ۰
  • ۰

 اون پسری که چشممو گرفته بود(ای بابا بسه دیگه توهم!) گفت: پسره: البته صوری! پ ن پ واقعی خو معلومه دیگه..... نفس هم لبخند محوی رو صورتش بود انگار که به همون چیزی که تو فکرش بود رسیده بود.... تو همین حین اتردین لبخندی زد و گفت: اتردین: حالا غذاهارو بخورید از دهن افتاد.... به میشا نگاه کردم فکر کنم تا الان خیلی زور زده بود تا صدای شکمش درنیاد.... من با این اتفاقایی که افتاد دیگه میل نداشتم اما یکم خوردم تا پول نفس حیف و میل نشه.... ولی تا یه گاز از پیتزا زدم اشتهام باز شد و شروع به خوردن کردم.... تو همین حین سامیار رو به پسری که من چشمم گرفته بودش گفت: سامیار: میلاد اون سس رو بده به من.... یعنی نمیدونید از این که فضولیم ارضا شده بود خیلی خوشحال شدم .... اوومممم.... پس اسم آقا، میلاد بود... با خوشحالی بقیه پیتزام رو خوردم و با دستمال کاغذی اول دستامو تمیز کردم بعد بلند شدم .... نفس و میشا هم غذاشون تموم شده بود و با من بلند شدن تا به سمت دستشویی بریم.... وقتی پامون رو گذاشتیم تو دستشویی میشا گفت: میشا: بیا شدیم مثل رمانا خواستیم یکم متفاوت باشیما.... رو بهش گفتم: شقایق: تو که بدتم نیومده... میشا دور از چشم نفس چشمکی بهم زد و دوتایی ریز ریز خندیدیم.     

  • ۰
  • ۰

شقایق- نفس بیا از خر شیطون پایین بزار برگردیم سال بعد دوباره کنکور میدیم قبول میشی باشه بیا برگردیم تاکی میخواییم دروغ بگیمو پنهون کاری کنیم؟
میشا- راست میگه دیگه به هر دری زدیم نشد دیگه
میخواستم بگم باشه برگردیم که توجه هم به حرفایه سه تا پسر که میز بقلیمون نشسته بودن جلب شد
من – بچه ها یه دقیقه خفه
یه پسر خوش هیکل که پشتش به من بود و موهای بلوطی خرمایی داشت که بقلاش کوتاه بود و بالاش نسبت به بقلاش بلندتر بود داشت به پسر روبرویی میگفت
پسر-اخه اتردین ما یه هفته ای چه جوری ازدواج کنیم؟
اتردین-سامیار جان من میگم صوری ازدواج کنیم نمیگم که واقعی
پسر سومیه-مگه کشکه یا دوغ یا رمان عاشقونه که صوری ازدواج کنیم؟
سامیار-خودت دیدی که صابخونه شرطش رو متاهل بودن ما گذاست تا بهمون خونه بده
اتردین- اخه دانشگاه کم بود ما برای تخصص شیراز قبول شیم؟
باورم نمیشد مشکل مارو داشتن ولی متفاوت