نفس اون یکی گردنبندش رو هم داد به میشا و کلی میشا ذوق کرد و بغلش کردو بوس های تفیش کرد!... نفس هم گفت: ـ بسه دیگه آبیاری شدم!!!! میشا : اصلا ابراز علاقه بلد نیستی! نفس: خب تو بلدی با اون شاه قلبت ...... آخه ازگل پس فردا درگیری عاطفی پیش میاد از دوریت خودکشی میکنه اون وقت تو باید دیه اتردین جونتو بدی! میشا قهقهه ای زد و گفت: ـ عمراً! عاقد که کارش تموم شد از اتاق بیرون رفت و ماهم پشت سرش رفتیم بیرون.... هرکی با جفت خودش.... ببخشید منظورم با همسر صوری خودش رفت بیرون..... باید خودمون رو شاد نشون میدادیم اما........... بگذریم..... وقتی از اونجابیرون اومدیم هرکدوم سوار ماشین خودمون شدیم و رفتیم..... نفس : از محضر بیرون اومدیم و من به طرف ماشینم رفتم میشا و شقایقم نشستن ماشین رو روشن کردم میخواستم راه بیافتم که تقه ای به پنجره ماشین خورد شیشه رو دادم پایین و پرسیدم -چی میخوای؟ سامیار-پیاده شو وا پسره پاک خل شده برای چی پیاده شم؟فکرم رو به زبون اوردم البته با سانسور -برای چی پیاده شم؟ سامیار-میگم پیاده شو -نمیشم سامیار که دید بحث با من فایده نداره در ماشین رو باز کردو خم شد سوئیچ رو دراورد و بازویه منو به زور کشید بیرون پسرا هنوز سوار نشده بودن سوئیچ رو پرت کرد سمت میلادو منو برد انداخت تو ماشین هنوز تو شوک بودم من – چته روانی منو پیاده کن ببینم ولی دیر شده بود چون ماشین راه افتاده بود سامیار-بدم میاد به حرفم گوش نکنن من- منم بدم میاد بدون توضیح طرف درخواست کننده اون حرفو گوش کنم سامیار-با من یکی به دو نکن حتما یه دلیلی دارم دیگه من-خب اون دلیل چیه؟ سامیار که معلوم بود کلافه شده گفت -برای اینکه