میشا هم اومد و جمعمون جمع شد....... میشا:اومممممم...... شقایق چه تیپ میلاد کشی زدی!!! خندیدم و گفتم: ـ میخوام حال گیری کنم تا خودشیفتگی یادش بره....... بعد یهو یادم اومد واسه چی اومد اینجا و یه قر دادم و گفتم: ـ هووووووراااااااا،،،، بچه ها پیرمرده داره میره منم کلی خوشحالم!!!!! نفس و میشا هم از حرکتم خندیدن و میشا گفت: ـ خاک تو سرت خودت رو کنترل کن....... من: راستی بچه ها دیشب میلاد رو تخت خوابیده بود شوتش کردم پایین!!!! نفس گفت: ـ آورین آورین کارت عالیه میگم دیشب یه صدایی اومد!!! هرسه غش کردیم از خنده ......... سامیار اومد تو اتاق و من و میشا دست از خندیدن برداشتیم و رفتیم بیرون..... نفس : -با اومدن سامیار میشا با شقایق رفتن بی توجه بهش نشستم رویه کاناپه و شروع کردم به گیم بازی کردن با گوشیم مرحله اخر بازی بودم از اونجایی که وقتی من هیجان زده بشم مکانو زمانو فراموش میکنم با بردنم تویه بازی با هیجان شروع کردم رویه کاناپه بالا و پایین پریدن با هیجان گفتن - اوه yesهمینه خودشه ایول ولی یه هو یادم اومد سامیار تو اتاقه مثل جت یه هو سیخ نشستم و با سرعت سرمو به اینطرفو اونطرف چرخوندم که با این کارم موهامو که باز گذاشته بودمشون به دو طرف صورتم سیلی زدن وقتی دو طرفو خوب نگاه کردمو دیدم نیست گفتم -آییییییییییییی ای تو روحت دردم اومد که با شنیدن صدایی که توش ته رگه های خنده معلوم بود ده متر پریدم هوا و زود با سقف سکسک کردمو برگشتم سریع سرمو چرخوندم لعنتی پشت سرم بود سامیار-عادت داری به خودت فوش بدی؟ نه مثل اینکه یخش داره باز میشه پس خندیدنم بلده ولی با یاداوری سوتی که پیشش دادم از فکر لبخنی که گوشه ی لبش بود دراومدم من-تو هم عادت داری مردمو دید بزنی یا مثل جن بوداده یه هو ظاهر بشی؟ سریع لبخندش تبدیل شد به یه اخم کوچیک رو پیشونیش سامیار- فکر نمیکنم اومدن تویه اتاق خودمو با صدایه یه دختر جیغ جیغو ده متر پریدن بالا بشه فضولی من-اولا اتاقت بود اینجا تا یه هفته اتاق منو میشا یا منو شقایق شما هم تشریف میبرید پیش دوستان گرامتون دوما جیغ جیغو ننه ی غضنفر بود که فوت کرد سامیار- من عمرا اگه از این اتاق جم بخورم اگه مشکلی داری خودت برو یه تیکه از موهامو که افتاده بود رویه چشو چالم فوت کردم که دوباره برگشت سر جاش تو صورتم اینبار یه فوت محکم کردم که رفت بالایه سرم یه نگا به سامیار کردم که چشماش داشت میخندید ولی هنوز اون خم کمرنگ رو پیشونیش بود به درک انقدر اخم کن که پیشونیت چین بیوفته من-خوبم جم میخوری میری بیرون من عمرااین اتاقو بدم به تو و رفیقات سامیار-میل خودته من از اتاق تکون نمیخورم وسط کلکل بودم که گوشیم زنگ خورد با نگا کردن به شماره رنگم شد گچ بابام بود تویه این چند روز فقط یه بار بهش اس داده بوم که خوابگا پیدا کردیم نگران نباشید سرمو شلوغه سرمون خلوت شد زنگ میزنیم گوشیرو گذاشتم در گوشمو سعی کردم صدام تا حد ممکن شاد باشه -بهبه اقا امیر خودم بابا-سلام دختر معلومه تو کجایی نه زنگی نه چیزی تا ما باهات تماس نگیریم تو یاد ما نمیوفتی رفتی حاجی حاجی مکه؟ -اوه عجب دل پری دارید شما راستش .. میخواستم بقیه حرفمو بزنم که دهن سامیار باز شد سامیار- کیه پشت.... سریع پریدم طرفشو دهنشو گرفتم بابا-دخترم صدایه چی بود؟ من-داداش دوستم بود دلش برای اجیش تنگ شده بود 5سالشه مسئول خابگا اجازه داده بیاد اجیشو ببینه انقدرم جیغ جیغو هست که نگو بابا در حالی که پشت خط میخندید بابا-امان از دست تو دختر میخواستم بگم با مادرت هفته دیگه میاییم ببینیمت مادرت خیلی بی تابی میکنه با حرف بابا نزدیکبود غش کنم فکر اینجاشو نکرده بودم من-بابا بزاری من یکم اینجا جا بیوفتم بعد بیایید اخه الان بیایید خودتون هم اسیر میشیدا بابا-تو نگران ما نباش سعی کردم صدامو عادی جلوه بدم من-باشه هرجور راحتید ولی از من گفتن بود بابا-حلا که اینطوره یه دوسه هفته دیگه میاییم کاری نداری دختر من-نه بابا مامان نیست؟ بابا-نه دخترم رفته با دوستاش استخر من- اوکی بای ددی بابا هم خداحافظی کردو من تازه فهمیدم دستم هنوز رو دهن سامیار مونده یه نگا بهش کردم که رخ به رخش شدم نفس گرمش میخورد به موهامو بالا پایینشون میکرد سریع دستمو از رو دهنش ور داشتم که یه نفس عمیق کشیدیه نگا بهش کردم.