نشستم پایین تختو برای صدمین بار خیره شدم به صورتش به مژه های بلند و سیاهش که چتر انداخته بود روی چشمای به رنگ عسلش به بینی سربالا خوش فرمش به لبای قلوه ایش به گونه با چونه ی خوش تراشش به موهای مثل ابریشمش نمیدونم تو خواب چی دید که خندید دستمو کردم تو چال روی گونه اش خدا چرا نیمه ی منو برام ممنوعه کردی چرا؟ خم شدم روشو لبامو چسبوندم روی پیشونیش از پیشش بلند شدم و رفتم دراز کشیدم روی کاناپه با خودم فکر کردم سامیار الان پیشته آرومی بعد دوسال چه غلطی میکنی چشمامو بستم به امید اینکه وقتی نفس بیدار شدش صورتم نوازش دستای نوازش گرشو حس کنه نفس با من چیکار می کنی دختر...
از زبون نفس........ یه خمیازه کشیدم و از روی تخت بلند شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. چشمام روی سامیار ثابت موند یه نگاه به ساعت انداختم12 بود پس چرا بیدار نشده بود لابد خسته بود شونه ای بالا انداختم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم نشستم روبه روش دستمو بردم جلو مردد بودم که دستم و بکشم رو گونه اش یا نه که با دیدن نفسای منظمش دستم و کشیدم روی گونه اش یه نفس عمیق کشیدو یه لبخند زد معلوم نیست تو خواب چه بلایی سرم آورده که انقدر خوشحاله