داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۵۴ مطلب در خرداد ۱۴۰۲ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

 نشستم پایین تختو برای صدمین بار خیره شدم به صورتش به مژه های بلند و سیاهش که چتر انداخته بود روی چشمای به رنگ عسلش به بینی سربالا خوش فرمش به لبای قلوه ایش به گونه با چونه ی خوش تراشش به موهای مثل ابریشمش نمیدونم تو خواب چی دید که خندید دستمو کردم تو چال روی گونه اش خدا چرا نیمه ی منو برام ممنوعه کردی چرا؟ خم شدم روشو لبامو چسبوندم روی پیشونیش از پیشش بلند شدم و رفتم دراز کشیدم روی کاناپه با خودم فکر کردم سامیار الان پیشته آرومی بعد دوسال چه غلطی میکنی چشمامو بستم به امید اینکه وقتی نفس بیدار شدش صورتم نوازش دستای نوازش گرشو حس کنه نفس با من چیکار می کنی دختر...
 از زبون نفس........ یه خمیازه کشیدم و از روی تخت بلند شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. چشمام روی سامیار ثابت موند یه نگاه به ساعت انداختم12 بود پس چرا بیدار نشده بود لابد خسته بود شونه ای بالا انداختم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم نشستم روبه روش دستمو بردم جلو مردد بودم که دستم و بکشم رو گونه اش یا نه که با دیدن نفسای منظمش دستم و کشیدم روی گونه اش یه نفس عمیق کشیدو یه لبخند زد معلوم نیست تو خواب چه بلایی سرم آورده که انقدر خوشحاله

  • ۱
  • ۰

سامی-نفرمایید مگه بنده میذارم کسی شما رو ضایع کنه با این حرفش فکر کردم خوش به حال زن سامی برای بار صدم فکرم رفت وقتی که کشیدم توی بالکن فکرم پر کشید سمت حرفای داغش فکرم پرواز کرد سمت گرمی دستای قفل شده تو دستام فکرم اوج گرفت سمت بوسه ای که روی موهامو زیر گلوم زده شد و فکرم سقوط کرد به زمان حال که به این فکر میکردم همه ی اینا یه خوشی2 ساله زود گذره که نباید بهش دل خوش کنم
با سامی دست تو دست رفتیم سمت میلاد با شقایق که دستاشون تو هم بود و صدای خندشون هوا یه نگاه به دور و برم انداختم چقدر حسرت تو چشماشون بود به حسرت بی موردشون پوزخند زدم ولی دوباره از فکر اینکه شقایق و میلاد چقدر بهم میان لبخند نشست رو لبم رفتیم کنارشون نشستیم و ماهم تو خندشون سهیم شدیم بعد چند دقیقه میشا با اتردینم بهمون اضافه شدن صدای پچ پچای دورو اطرافمون خیلی شده بود
-ماشالا چقدر بهم میان
-خدا خنده رو ایشلا همیشه مهمون صورتاشون کنه و غم و غصه بهشون نده
-ای جوونی کجایی

  • ۱
  • ۰

بعدم با بچه ها رفتیم وسط نمیدونم چرا انقدر از توجه سامیار خوشم میومدو دوست داشتم از ته دل باشه نه مصنوعی ولی اون وسط خیلی وضعش بد بود به قول اتردین پر بود از این پسرای آشغال با ریتم رقص یه چرخ زدم که صاف رفتم تو یه آغوش آشنا یه تکیه گاه امن یه بوی مست کننده یه پسر چشم عسلی که کم کم داشت برام مهم می شد سامی دستشو انداخت دور کمرمو منو چسبوند به خودش نمیدونم چرا اصلا از این کارش خوشم نیومد یعنی دروغه که بگم خوشم نیومدا اتفاقا خرکیف شدم ولی نمیدونم چرا حس اینکه دارن ازم استفاده میکنن بهم دست دادو یکم خودمو ازش دور کردمو دستمو گذاشتم رو شونه های پهنو مردونه اش که یه آهنگ ملایم زدن ولی اون دوباره فاصله ها رو از بین بردو سرشو کرد تو گودی شونمو یه نفس عمیق کشید که مور مورم شد دهنشو چسبوند به گوشمو گفت سامی-می بینم خانومم استعداد خوبی تو رقص داره 
اه لعنتی اینطوری نکن من باید فقط به درسم فکر کنم نه چیز دیگه نه به این پسری که نسبت بهش یه حس عجیب داشتم نه به نگاه عسلی که تموم وجودمو چسبونکی و شیرین می کرد نه به این شونه های پهنو مردونه که برام بعد از پدرم بهترین تکیه گاه بود بی توجه به حرفش سرمو چرخوندم ببینم شقایق رو پیدا میکنم یا نه که دیدم جاش بغل آقاشون خوبه کمر باریکش اسیر حصار دستی بود که توی نگاهش مثل سامی و اتردین هزار تا حرف بود

  • ۱
  • ۰

 من:هیچی بابا این امشب یک چیزیش شده..
شقی:به این میگن عاشقی عزیزم..
بعدم با نفس بلند خندیدن.
من:خفه شید بیشعورا..آره عاشقیه میره با یکی دیگه گرم میگیره.وایسا من یک حالی ازش اگه نگرفتم..
شقی:اوه اوه خشم اژدها وارد می شود..
من:شقییییییی..
یکهو شقی راست شدن برگشتم که یک پسر قد بلند چشم ابرو مشکی رو دیدم..
-سلام واقعا عالی پیانو زدید.افتخار آشنایی میدید.بعدم دستشو آورد جلو گفت:امیر هستم و شما؟ 
دیدم اتردین داره به من نگاه میکنه برای این که حرصش بدم دست پسرو گرفتم گفتم:ممنون شما لطف دارید منم میشا هستم..
امیر:خوشبختم.افتخار یک دور رقصو میدید؟
به اتردین نگاه کردم که دیدم دست دختر رو گرفته..اتیشش گرفتم رو به امیر گفتم:بله البته..
رفتیم با هم برقصیم یکم که رقصیدیم دیدم امیر داره زیادی تند میره الکی پامو گرفتم دستم گفتم:اییی پامممم. 
امیر:چی شد میشا میخوای کمکت کنم؟

  • ۱
  • ۰

 

 تو همین لحظه سامیار نفس رو یه دور چرخوند و خمش کرد و آروم روش خم شد و آروم و با حرارت بوسه ای داغ رو گردن نفس زد و در این لحظه آهنگ هم تموم شد و کل مهمونا دست زدن........
با دیدن این صحنه نیش من که شل شد خدایی! نفس هم خجالت زده دست سامیار رو گرفت و تعظیمی کردن و اومدن تو جمعمون.........
من یه دونه به بازوی نفس زدم و گفتم:
ـ جییگر ، رقصت تو حلقم!
ابروهام رو انداختم بالا که نفس گفت:
ـ هان چیه؟ شوهرمه خو!
من غش کردم از خنده بعد از این حرفش و میشا هم کلی دور نفس رو گرفت........
من هم میخواستم برم پیش میلاد که دیدم بازم اون دختر ایکبیریه داره خودش رو می‌چسبونه به بیخ ریش میلاد........
چشمامو تنگ کردم و لبخندی زدم و رفتم پیش میلاد و بازوش رو گرفتم و گفتم:
ـ سلام خوب هستید؟!
دختره: بله خوبم...... من نازنین هستم!(همین ناز باشی الهی! اییییییش!)

  • ۱
  • ۰

حکیمی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت : 
چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی ؟ 
چوپان در جواب گفت : 
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام . 
دانشمند گفت : 
خلاصه دانشها چیست؟ 
چوپان گفت : 
پنج چیز است :
تا راست تمام نشده ، دروغ نگویم . 
تا مال حلال تمام نشده ، حرام نخورم . 
تا از عیب و گناه خود پاک نگردم ، عیب مردم نگویم . 
تا روزیِ خدا تمام نشده ، به در خانهٔ دیگری نروم . 
تا قدم به بهشت نگذاشته ام ، از هوای نفس و شیطان ، غافل نباشم. 

  • ۰
  • ۰

من: یه پسری رو به من معرفی کن تا معرفیش کنم به نفس که تو تو خطر نیوفتی فقط من مجازات شم چون نمیخوام تو درگیر شی!
میلاد: باشه قبوله!
من: ای نامرد حالا من یه چی گفتم تو چرا زود قبول کردی؟
میلاد: نه دیگه من تو این شرایط قبول میکنم.......
من: باشه حالا!
میلاد من رو برد پیش یکی از پسرایی که تازه باهاش آشنا شده بود و من یکم باهاش گپ زدم و بردمش پیش نفس!
من: نفس جون ایشون آقا عرشیاس میخوام باهم آشناتون کنم!
چشمکی به نفس زدم که تا عمق ماجرا رو پی برد....
بعد نگاهی به سامیار کردم که دیگه ولش میکردی گریه اش در میومد.......
من و میلاد زیر زیرکی میخندیدیم و رفتیم وسط یکم برقصیم....
من خیلی دلم میخواست به اون دختر ایکبیریه حالی کنم میلاد مال منه......
پس تو اون وسط همچین واسه میلاد دلبری میکردم که بدبخت کپ کرده بود...... اون دختره هم حرص می خورد......
میلاد که دید من دارم دختر رو نگاه می کنم خودش فهمید و بیشتر خودش رو می‌چسبوند به من........

  • ۰
  • ۰

چشمام داشت بین افراد می چرخید که یهو چشمم خورد به میلاد که داشت با دختره لباس صورتیه که صد من آرایش کرده حرف میزنه و دختره نیشش تا بنا گوش بازه.......
ای میلاد موذی معلوم نیست چی بهش گفته که این نیشش باز شده...... لامصب دختره هم تیکه ای بودا!!!!!!!
میشا رد نگاهم رو دنبال کرد و فکرم رو خوند و گفت:
ـ حرص نخور شقی توهم تلافی کن..........
من: آخه تو یه پسر گیر بیار بیاد پیش من چشم من تلافی میکنم!
میشا: ای ای ای ای! دختره موزمار تو که بدتر از میلاد بدبختی! تو هم تنت میخاره ها!
من: گمشو!!!!!!
چند دقیقه ای گذشت کسی نیومد مثه اینکه جدی جدی داریم میترشیما!!!! بوش داره میاد.......
میشا: خو دختر بیا یکم بریم وسط یه قری بدیم بلکه مردا ببیننمون بعد تلافی کنیم.......

  • ۰
  • ۰

وقتی از اتاق اومدم بیرون میشا رو دیدم..... واییی اولالا!
رفتم زدم تو بازوش و گفتم:
ـ هی ورپریده چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب!
میشا: شقی نمیری الهی ، شقی نمیری الهی!
من: امروز همه رفتیم تو فاز شعر و ورا!
میشا: آره دیگه وقتی دوستم تو باشی بایدم خل شم.....
من: اییییییش دختره پررو دلتم بخواد........
میلاد از اتاق اومد بیرون ...... مثه اینکه به موهاشم رسیده بود......
میشا: اوه اوه این میلادم خوب تیپی زده لامصب.....
من: چشاتو درویش کن دختر به شوهر من چیکار داری تو؟
میشا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ بابا غیرت!
من: بابا.......
با اومدن نفس و سامیار حرفمون قطع شد......
ماشالا سامی هم خوب شده بود بزنم به تخته پس فردا اینا چشم میخورن میندازن گردن منه بدبخت میگن چشات شوره!

  • ۱
  • ۰

 هوا توپ توپ بود آرش هنوز چند قدمی نرفته بود که یهووو یه صدایی اومد و آرش افتاد روی زمین سریع از جام بلند شدم و دوییدم طرفش روی زمین دراز کششیده بود و گریه میکرد بغلش کردم و تو بغلم تکونش میدادم -ارم عزیزم هیس مامانی هیچی نیست گریه نکن فدات شم ولی صدای گریش اوج میگرفت کامران و بقیم اومدن طرفمون کامران سعی داشت آرش و از بغلم بگیره ولی اون محکم من و گرفته بود و ولم نمیکرد داشت خفم میکرد رو به کامران گفتم -نمیاد بیخیال شو دیگه به دماغم چینی دادم و در گوشش اروم گفتم -چقدر بو میدی با چشای گشاد شده بهم نگاه کرد موقع ناهار آرش و رو پای کامران نشوندم و خودمم کنارش نشستم هرکی یه جایی نشسته بود و منظر بود تا پسرا کبابارو بیارن کامران واسم یه تیکه کباب گذاشت ولی بوی کباب و کامران باهم پیچید تو بینیم و باعث شد اولین عق و بزنم همه برگشتن و با تعجب بهم نگاه کردم کامران نزدیکم شد