وقتی از اتاق اومدم بیرون میشا رو دیدم..... واییی اولالا!
رفتم زدم تو بازوش و گفتم:
ـ هی ورپریده چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب!
میشا: شقی نمیری الهی ، شقی نمیری الهی!
من: امروز همه رفتیم تو فاز شعر و ورا!
میشا: آره دیگه وقتی دوستم تو باشی بایدم خل شم.....
من: اییییییش دختره پررو دلتم بخواد........
میلاد از اتاق اومد بیرون ...... مثه اینکه به موهاشم رسیده بود......
میشا: اوه اوه این میلادم خوب تیپی زده لامصب.....
من: چشاتو درویش کن دختر به شوهر من چیکار داری تو؟
میشا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ بابا غیرت!
من: بابا.......
با اومدن نفس و سامیار حرفمون قطع شد......
ماشالا سامی هم خوب شده بود بزنم به تخته پس فردا اینا چشم میخورن میندازن گردن منه بدبخت میگن چشات شوره!
نفس و سامیار همچین مثه این عاشقا دست همو گرفته بودن که من با خودم گفتم:
ـ واویلا فکر کنم معجزه شده...... البته امشب خیلی معجزات زیاد بود این از من و میلاد این از نفس و سامی ، حتما دو دقیقه دیگه هم میشا و اتردین میخوان یه دست گلی به آب بدن!
میلاد اومد سمت من و دستم رو گرفت و در گوشم گفت:
ـ نبینم بری با پسرای دیگه ها...... باید پیش خودم بمونی مخصوصا با این لباست فقط باید پیش خودم باشی کسی تورت نکنه!!!!!!!
خندیدم و اتردین هم اومد و گفت:
ـ به به! جمعتون جمعه گلتون کمه که من اومدم!
میشا: خوش اومدی!
به بیا اینم از این! نگفتم !؟من علم غیب دارم اصلا!
میشا و اتردین هم دست هم رو گرفتن و باهم رفتیم پایین اول نفس و سامیار دوتایی اومدن پایین که من و میشا کلی سر این دوتا خندیدیم انگار دارن رو فرش قرمز راه میرن مثه این هالیوودی ها! البته کمم نداشتن از اونا چون خیلی بهم میومدن........
بعدش هم من و میلاد اومدیم پایین و بعدش اتردین اینا........
به ترتیب بغل هم وایستادیم تا آقای تفضلی رو مرحمت کنیم!
چی گفتم! بگذریم! آقای تفضلی قشنگ که ما رو از نظر گذروند گفت:
ـ تا چند دقیقه دیگه نوه های من میان لطفا خوب ازشون استقبال کنید من از شما تعریف کردم!
ما هم سری تکون دادیم که یعنی باشه...... حتما تو گفتی و ما هم گوش خواهیم کرد! جون عمه امان!!!!!
یکم اطراف رو دید زدم کلا دکوراسیون فرق کرده بود و خیلی قشنگ تر شده بود و خونه رو هم یه جور زیبایی تزئین کرده بودن...... روی میز ناهار خوری انواع نوشیدنی ها و وسایل پذیرایی بود از قبیل میوه و شیرینی..........
دستای میلاد تو دستم بود و با ورود مهمونا میلاد فشاری به دستم آورد و دستم رو از دستش جدا کرد و دوباره دستش رو انداخت دور کمرم و من رو به خودش چسبوند!
از این کارش تعجب کردم اما حرفی نزدم......
وقتی دستاش کمرم رو لمس میکرد حالی به حولی میشدم ....کلا قشنگ ترین احساس ممکن بود........
چون تا حالا اینکارو نکرده بود سرخ شده بودم و یکم خجالت می کشیدم.....
وقتی مهموناش وارد شدن دخترا به ما دست دادن ولی به مردامون نه اما یکی از اونا به میلاد دست داد..........
یعنی من یه تکونی خوردم که میلاد موند تو کار من!!!!
دوتا دختر دیگه هم همینطور انگار خواهراش بودن مثه اینکه قصد تور کردن شوهرای مارو دارن ...... فکر کردن اینجاهم خارجه میلاد اینا زود خر میشن اما نه جونم اینطور نیست!!!!!
یه پسر هم بود که از همون اول گیر داده بود به نفس و این سامی هم هی حرص میخورد هی حرص میخورد و من خنده ام میگرفت........ واقعا اینا باخودشون چه فکری کرده بودن؟!؟
ماشالا گله ای هم اومده بودن...... مگه تموم میشدن؟ من که دیگه خسته شده بودم عین ماست وایساده بودیم احوال پرسی میکردیم هی خوشبختم شقایق هستم ، باز دوباره! هی دیالوگا تکرار میشد و خیلی مسخره شده بود..... مهمونی هم اینقدر خسته کننده؟!
بالاخره تموم شد و هرکی رفت یه گوشه ای با یکی صحبت کنه...... من و میشا رفتیم یه گوشه تا باهم حرف بزنیم.....
میشا: وای دیدی اون دختررو؟ چه گیری داده بود به میلاد......
بدم اومد ازش اون دوتای دیگه هم که نگو اون یارو که سامی رو دید برق از سه فازش پرید ..........
من: آره اون دختره لباس سبزه که عین خیاره! اونم گیری داده بود به اتردینا..... حواست باشه!
میشا چشمکی بهم زد و گفت:
ـ خیالت تخت نمیذارم نزدیک اتی بشه!
من: نزدیک چی بشه؟!
میشا: چی نه کی اتی همون اتردینه دیگه!
من: آهان پس منم میخوای میلاد رو مخفف کنم یهو بگم میلی نظرت چیه؟!
دوتاییمون خنده ای کردیم و من چشمم به نفس افتاد که داشت باهمون دختر ایکبیریا به زور حرف میزد قشنگ معلوم بود پیله شدن....