تو همین لحظه سامیار نفس رو یه دور چرخوند و خمش کرد و آروم روش خم شد و آروم و با حرارت بوسه ای داغ رو گردن نفس زد و در این لحظه آهنگ هم تموم شد و کل مهمونا دست زدن........
با دیدن این صحنه نیش من که شل شد خدایی! نفس هم خجالت زده دست سامیار رو گرفت و تعظیمی کردن و اومدن تو جمعمون.........
من یه دونه به بازوی نفس زدم و گفتم:
ـ جییگر ، رقصت تو حلقم!
ابروهام رو انداختم بالا که نفس گفت:
ـ هان چیه؟ شوهرمه خو!
من غش کردم از خنده بعد از این حرفش و میشا هم کلی دور نفس رو گرفت........
من هم میخواستم برم پیش میلاد که دیدم بازم اون دختر ایکبیریه داره خودش رو میچسبونه به بیخ ریش میلاد........
چشمامو تنگ کردم و لبخندی زدم و رفتم پیش میلاد و بازوش رو گرفتم و گفتم:
ـ سلام خوب هستید؟!
دختره: بله خوبم...... من نازنین هستم!(همین ناز باشی الهی! اییییییش!)
من: خوشبختم منم شقایق هستم......
میلاد: ایشون همسر بنده اس........
دختره لبخندش وا رفت و یه لبخند مصنوعی زد و گفت:
ـ به هر حال خوشبختم ببخشید من باید برم!
وقتی رفت پقی زدم زیر خنده و گفتم:
ـ ببین حالا من حسودم یا اون؟!
میلاد: تو.....
اخمی بهش کردم و دوباره رفتیم پیش نفس اینا.....
تو مهمونی این دختره به قول شقی خیاره رو مخم رژه می رفت.بیشتر به خاطر این که اتردینم باهاش گرم گرفته بود.عوضی میخواست مثلا تلافی کنه صبر کن دارم برات..موقعی که منو دید همچین چشماش پراژکتور روشن شدا بعد که لباسمو دید اخم کرد گفت از پیشم جم نخور چون لباست یکم زیادی از پشت بازه تو دلم گفتم آخ جون ولم نمیکنه تا آخر مهمونی.(میشا دوباره ندید پدید شدیا)دیدم گرم صحبته گفتم منم یکم برم حال کنم رفتم پیش نفس که بغله سامیار وایساده بود تو دلم فقط فحشش میدادم.خیلی بهم میان هر دوتاشون جیگرن.البته سامی به چشم برادریا.رفتم دم گوشش گفتم
من:نفسی میری ویلونتو بیاری باهم بزنیم..
نفس:هستم.. الان میارم..
بدو رفت تو خونه که سازشو بیاره منم رفتم پیش صاحبه ارکستر گفتم
من:ببخشید آقا میشه من یک دور پیانو بزنم؟دوستمم میخواد ویالون بزنه..
پسره که از شانسه منم یک پسره هلو شفتالو بود یک نگاه خریدارانه بهم کرد که چندشم شد ولی به روم نیاوردم.
پسر:بلدید؟
من:بله اگه بلد نبودم که نمی گفتم بزنم ضایع شم بچسبم به سقف..
پسره خندید وگفت:حتما عزیزم بفرما..
جان؟؟؟؟عزیزم!!!!چه سریع..همون موقع نفسم با ویالونش اومد هیچکس حواسش به ما نبود حتی سامی و شقی.با نفس یک آهنگو که با نفس زیاد تمرین میکردیم وشروع کردیم به زدن.پسره هم بهمون حال داد یک نور روی منو نفس انداخت که من خر کیف شدم نزدیک بود یک نتو نزنم....یکهو همه ساکت شدن و فقط صدای پیانو و ویالون نفس بود که شنیده میشد.چون پشتم به جمع بود نمیتونستم قیافه ی سامی و اتردینو ببینم ولی میتونستم تصورشون کنم.آخرین نتو من محکم زدم که صداش خیلی بلند شد و بعدش صدای کرکننده ی دست بود که می اومد.خداییش خیلی عالی تر از چیزی که فکرشو میکردم شد..یکهو یکدست دور کمرم حلقه شد که وقتی برگشتم دو تا چشم آبی که توش تحسین موج میزد داشت بهم نگاه میکرد.دم گوشم آروم گفت:نگفته بودی پیانو زدنم بلدی عسل.
اصلا امروز این اتردین فکر کنم قرصاشو پشتو رو خورده بود.دیگه داشتم آب میشدم ازحرارت بدنش که آروم گفتم:بحثش پیش نیومده بود که بگم..اتردین ولم کن جلوی مردم زشته..
اتردین:چی زشته؟این که زنمو بغل کردم؟؟
من:اتردین بخدا تو امشب یک چیزیت شده ولم کن..
بعدم آروم خودمو از دستش درآوردم رفتم پیش نفس...
نفس:هوی چی داشت بهت میگفت؟