نشستم پایین تختو برای صدمین بار خیره شدم به صورتش به مژه های بلند و سیاهش که چتر انداخته بود روی چشمای به رنگ عسلش به بینی سربالا خوش فرمش به لبای قلوه ایش به گونه با چونه ی خوش تراشش به موهای مثل ابریشمش نمیدونم تو خواب چی دید که خندید دستمو کردم تو چال روی گونه اش خدا چرا نیمه ی منو برام ممنوعه کردی چرا؟ خم شدم روشو لبامو چسبوندم روی پیشونیش از پیشش بلند شدم و رفتم دراز کشیدم روی کاناپه با خودم فکر کردم سامیار الان پیشته آرومی بعد دوسال چه غلطی میکنی چشمامو بستم به امید اینکه وقتی نفس بیدار شدش صورتم نوازش دستای نوازش گرشو حس کنه نفس با من چیکار می کنی دختر...
از زبون نفس........ یه خمیازه کشیدم و از روی تخت بلند شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. چشمام روی سامیار ثابت موند یه نگاه به ساعت انداختم12 بود پس چرا بیدار نشده بود لابد خسته بود شونه ای بالا انداختم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم نشستم روبه روش دستمو بردم جلو مردد بودم که دستم و بکشم رو گونه اش یا نه که با دیدن نفسای منظمش دستم و کشیدم روی گونه اش یه نفس عمیق کشیدو یه لبخند زد معلوم نیست تو خواب چه بلایی سرم آورده که انقدر خوشحاله
شقایق:
دیشب خیلی خوب خوابیدم چون مهمونی بهم ساخته بود و شبش با یاد میلاد به خواب رفتم!
بعد از اینکه رفتم دستشویی و مسواک زدم یه سویی شرت پوشیدم ولی زیرش هیچی نپوشیدم!
رفتم بیرون سامی رو دیدم که بیدار شده بود و آهنگ گوش میداد .... رفتم پیش میشا و اتردین و سلام کردم و یه صبحونه مختصر خوردم و بعد دوباره رفتم بالا پیش نفس چون تنها بود....
به قول میشا مثه خر درو باز کردم رفتم تو که با کمال تعجب دیدم سامیار خوابه رو کاناپه و یه لبخند رو لبشه و نفس هم دست به روی گونه اش میکشه......
یعنی من کپ کرده بودم و با دهن باز شده از تعجب و چشای از حدقه دراومده گفتم:
ـ نفس!!!! مگه، مگه سامیار همین الآن بیرون نبود؟!؟!؟
نفس: خل شدی باز شقایق من همین الآن بیدار شدم دیدم این هنوز خوابه!
من: یا قمر بنی هاشم حتما روح سامی بوده.....
با عصبانیت رفتم بغل سامی و یه تکونی دادمش که بدبخت کپ کرد!
با خنده گفتم:
ـ پاشو موزمار ، پاشو! من که میدونم واسه چی دوباره گرفتی خوابیدی! که نفس جونت بیاد نوازشت کنه!
با این حرفم سامی مثه جت بلند شد و من هم فرار کردم و اون هم اومد دنبالم و منو گرفت و شروع کرد به کتک زدن من!
من خودم تنم خیلی میخارید با خنده گفتم:
ـ سامیار حقیقت تلخه نزن منو........ آبجی نفس این شوهرت رو بگیر الآن من رو به فنا میده!
نفس با خنده گفت:
ـ سامی ولش کن!
سامی: چشم هرچی خانومم بگه!
من یه لحظه دست از خندیدن برداشتم نفسم شبیه علامت سوال شد!
سامی هم منو ول کرد و رفت بیرون!
من: نفس خوش به حالت نمیری الهی اینم عاشقت شد رفت!
نفس: میدونم!
من چشامو نازک کردم و گفتم:
ـ اییییییییش خود شیفته!
نفس خندید و باهم رفتیم دنبال میشا و اتردین.......
من: سلام میشا خانوم چه خبرا؟!؟!؟
میشا: باز من خواستم تنها باشم که تو اومدی ای بابا!
من: اصلا من باهات گهرم!
میشا: مجید جان گهرم نه قهرم!
من: دلم میخواد بگم گهرم به تو چه!
نفس: بس کنید دیگه نی نی کوچولو ها!
تو همین لحظه میلاد هم اومد تو آشپز خونه......
کلا من هروقت اینو میدیدم چشام برق میزد اما امروز اولین روزی بود که تو این 20 سال زندگیم احساس کردم یه حس خوب و غریب تو قلبم لونه کرده......
یه لبخند ملیح زدم و به میلاد سلام گرمی کردم اما با جواب دادن میلاد تمام وجودم منجمد شد...
میلاد با سردی تمام سری تکون داد و حتی بهم نگاه هم نکرد....
میشا و نفس با تعجب بهش نگاه کردن و بعدشم به من.....
من مثه یه لاستیک پنچر شدم و وا رفتم......
بغضی به گلوم راه یافت.....
یعنی، یعنی اون کارای دیشب....... یعنی اون کارا همش نقش بازی کردن جلوی تفضلی بود؟!
یعنی من الکی به خودم امید دادم؟!
رفتم بالا و یکم رو تخت نشستم...... بعد از چند دقیقه میلادم اومد و گفت:
ـ خانوم کوچولو چرا اینقدر به خودت امیدواری میدی که همچین سلامی کردی؟!
واقعا کارای دیشبو جدی گرفتی؟! تو برو به دوست پسرت برس......
من که کپ کرده بودم........ میلاد رفت بیرون و درو محکم بست...... منظورشو نمیفهمیدم از این کارا این چرا اینطوری شد؟! مگه چیکار کرده بودم؟!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و با سرعت رفتم تو حموم و لباسام رو درآوردم و رفتم زیر دوش آب یخ..........
به اشکام اجازه فرود دادم.......
یعنی میلاد منو دوس نداره؟!