چشمام داشت بین افراد می چرخید که یهو چشمم خورد به میلاد که داشت با دختره لباس صورتیه که صد من آرایش کرده حرف میزنه و دختره نیشش تا بنا گوش بازه.......
ای میلاد موذی معلوم نیست چی بهش گفته که این نیشش باز شده...... لامصب دختره هم تیکه ای بودا!!!!!!!
میشا رد نگاهم رو دنبال کرد و فکرم رو خوند و گفت:
ـ حرص نخور شقی توهم تلافی کن..........
من: آخه تو یه پسر گیر بیار بیاد پیش من چشم من تلافی میکنم!
میشا: ای ای ای ای! دختره موزمار تو که بدتر از میلاد بدبختی! تو هم تنت میخاره ها!
من: گمشو!!!!!!
چند دقیقه ای گذشت کسی نیومد مثه اینکه جدی جدی داریم میترشیما!!!! بوش داره میاد.......
میشا: خو دختر بیا یکم بریم وسط یه قری بدیم بلکه مردا ببیننمون بعد تلافی کنیم.......
من یه پس گردنی به میشا زدم و گفتم:
ـ خععععععاکککک بر سرت میشا آخه مگه ما از اون دختر خراباییم که بریم وسط ....... استغفرالله ببین حرف تو دهن من میذاریا!!!!!
میشا خنده ی ریزی کرد و دست منو گرفت و کشید وسط سالن ولی نه برای رقص برای این که تو دید باشیم......
یهو نمیدونم چی شد که دوتا پسر چشممشون جمال من و میشا رو گرفت اومدن سمتمون! خدایی چشاشون برق زد مثه اینکه اونا وضعشون از ماهم بدتر بود!
میشا نیشش وا رفت که من گفتم:
ـ نیشتو ببند دختر عادی باش و سر و سنگین.......
میشا: اوکی باشه!
خودمون رو به حرف زدن باهم زدیم و وقتی صدای یکیشون در اومد به سمتشون برگشتیم......
ـ سلام جیگرا!
جوووونم؟! چه زود خودمونی شد هنوز یه سلامم نکردیم که!
ـ خاک بر سرت مهران که بلد نیستی با یه خانوم خوشگل چطور باید معاشرت کنی! سلام من امید هستم افتخار میدید و خودتون رو معرفی کنید؟
من: من شقایق هستم!
میشا: منم میشا هستم!
مهران: خوشبختم میشا خانوم!
میشا: همچنین......
امید: افتخار میدید شقایق خانوم؟!
به میشا نگاه کردم که با چشم و ابرو اجازه رو صادر کرد و من هم رفتم تو جمع رقصنده ها........
همینطور که داشتم با امید می رقصیدم یک چیزایی میگفت که خنده ام گرفته بود....... امید یکم بیشتر به من نزدیک شد ولی یهو حس کردم یه دست قدرتمند و داغ بازوم رو گرفت و با فشار به سمت خودش کشید......
امید: آقا شما چیکاره ی خانومید؟!
میلاد: به شما ربطی داره؟!
امید: بله خیلی ربط داره من نامزدشم!
یعنی امید خاک تو سرت دودستی.......... اشهدمو باید بخونم!
میلاد: اه اگه شما نامزدشی منم شوهرشم......
امید: کم زر بزن چش قشنگ....... شقایق این پسره چی میگه؟!
من: امید این شوهرمه یادم رفت معرفیش کنم ......
میلاد امید..... امید میلاد!(آه ، آه! مختصر مفید!)
میلاد دستم رو کشید و با اجازه ای گفت و منو برد سمت بالکن................
میلاد: چه غلطی داشتی میکردی؟
من: همون غلطی که تو میکردی؟!
میلاد: منظورت چیه؟
من: خودت بهتر میدونی!
میلاد: درست حرف بزن بگو چی شده؟!
من: هیچی شما به دوست دخترتون برسید........
میلاد قهقهه ای زد و با نوک انگشت زد رو بینی ام و گفت:
ـ ای حسود خانوم....... اون داشت با من حرف میزد منم دکش کردم حالا به خاطر این داشتی تلافی میکردی؟
من خنده ای کردم و هیچی نگفتم.......
میلاد یه قدم نزدیکم شد و من هم یه قدم رفتم عقب و چسبیدم بیخ دیوار!!!!
میلاد هم اومد جلو و دستش رو گذاشت دو طرف صورتم......
مخم داشت سوت میکشید و داغ کرده بودم شدید.......
میلاد سرش رو آورد پایین و یه بوسه روی گونه ام زد........
رفت عقب و یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زد که خیلی برام شیرین بود و صورتش رو خیلی خوشگل تر میکرد.......
باهم رفتیم بیرون و میلاد دستم رو سفت چسبیده بود تا جایی نرم تا یه تکون هم میخوردم بهم اخم میکرد........
رفتیم پیش سامی اینا ولی نفس نبود.......
سامی قرمز کرده بود و حرص میخورد.....
من: آقا سامیار میخواستی بیشتر مراقب زنت باشی!
سامیار اخمی کرد و گفت:
ـ من تو یکی رو میکشم شقی.......
من: شقی عمه اته سامی من شقایقم!
سامیار: این نفس همش از تو یاد گرفته ها.......
من: اه میلاد....... اذیتم میکنه....
میلاد: اینقدر این شقایق مارو اذیت نکن!
من: راس میگه وگرنه بد میبینی!
سامی : بچرخ تا بچرخیم!
دست میلاد رو گرفتم و بردم یه گوشه خلوت در گوشش گفتم:
ـ میخوام سامیو حرص بدم!
میلاد: نکن بابا این قلبش ضعیفه میوفته ها!
من: اه میلاد کمکم کن دیه!
میلاد : چشم خوب حالا چه نقشه ای داری؟!