داشتیم از در بوتیک میومدیم بیرون که صدای داد و بیداد شنیدیم
نفس-ا ا نگا کن سامی اون میلاد نیست یقه اون پسره رو گرفته بدون اینکه جوابشو بدم دستشو گرفتم کشیدم اون سمتی که دعوا شده بود ولی تا ما برسیم پسره که یه پسر کم سن و سالم بود از این جوجه تیغی ها در رفت مردمم پخش شدن میلاد نشسته بود و سرشو گرفته بود تو دستش شقایقم رنگ به رو نداشت
نفس یه شکلات از کیفش درآورد داد دست شقایق
نفس-شقایق جان اینو بخور رنگ به رو نداری چی شده میلاد؟
من-ببین دودقیقه منو نفس رفتیم لباس بگیریم ازتون غافل شدیم چیکار کردید مگه بچه اید
میلاد-از این خانوم بپرسید که گوشیشو گذاشته در گوشش با ناز معلوم نیست با کدوم خری حرف میزنه خنده هاشم که دیگه نگو کل پاساژو گرفته برای جلب توجه بلند بلند میخنده که یه پسر که فرق دست راست و چپشو نمیدونه بیاد بهش تیکه بندازه و شماره بده
شقایق-حرف دهنتو بفهما من داشتم با سحر حرف میزدم که اون پسر جوجه تیغیه اومد
نفس-تقصیر توهم هستش برای چی دستشو ول میکنی میری کنار مردمم فکر میکنن دختر تنهاست لیاقت نداری که من اگه جات بودم یه ثانیه هم دستشو ول نمیکردم