داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳۷۴ مطلب با موضوع «داستان دنباله دار» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

 خدایا به من صبر بده ... صداش چرا اینجوری شده؟! خواستم جواب بدم ... دیگه طاقت نداشتم ... ولی قبل از اینکه من چشمامو باز کنم و حرفی بزنم صدای ناله مانندش خفه ام کرد:
- خدایا ... خدایا مگه بنده بدی بودم برات؟ داری مجازاتم می کنی؟! خدایا چقدر دیگه التماست کنم ... خسته شدم خدا ... خسته شدم ...
گوش هام اینقدر تیز شده بود که خرگوش پیشم کم می اورد ... داشتم حرفاش رو می بلعیدم ... چی داشت می گفت؟ ادامه داد:
- آخه من دیگه چی کار باید بکنم؟ خدایا مردن سخت تر از این عذابی نیست که من دارم می کشم ... می خوامش اما نباید بخوام ... بگو چی کار کنم که تا خرخره توی این عشق ممنوعه فرو رفتم ... د خدا! اگه قراره اونو از من بگیری خوب جونمو بگیر ... تو که دیگه بهتر از هر کسی می دونی من تحملش رو ندارم ...
حس کردم اینبار روی صحبتش با من شده ... قلبم جوری داشت می کوبید که هر آن انتظار می رفت رسوام کنه :
- چرا اینقدر اذیتم می کنی ... چرا دوست داری غرورم رو بشکنی و از روش رد بشی؟ حتما فهمیدی چه بلایی سرم اوردی ... می خوای اذیت کنی ... آره اینم برای تو یه بازیه ... یه بازی که داری ازش لذت می بری ... تو فهمیدی ... ویولت من ... تو فهمیدی آراد عاشقت شده ... آراد ... عاشقت شده ...

  • ۰
  • ۰

 اینبار عصبی نبود ... غمگین بود ... بیش از اندازه غمگین بود! از خودم بدم اومد ... من داشتم آزارش می دادم ... بی اراده گیلاس رو یه نفس نوشیدم و سریع یه گیلاس دیگه هم برداشتم ... امشب می خواستم همه چیز رو فراموش کنم ... گیلاس دوم رو هم بی وقفه نوشیدم ... آهنگ تند شد ... دوباره شروع کردیم به رقصیدن ... غزل و فرزاد از کنارم رد شدن و غزل چشمک زد ... مستانه قهقهه زدم ... چرا ؟ چرا نباید آراد بیاد با من برقصه؟ چرا نمی یاد بغلم کنه؟ چرا عین فرزاد که مدام دست غزل رو می بوسید دست من رو نمی بوسید؟ تا کی باید سکوت کنه؟ گیلاس سوم رو برداشتم و رفتم بالا ... دیگه راه به حال خودم نمی بردم ... توی عمرم اینقدر نخورده بودم ... مهمونی به اوج خودش رسیده بود ... ساعت داشت به دوازده شب نزدیک می شد ... لحظه نو شدن سال ... همه وسط سالن جمع شدن ... من که روی پا بند نبودم ... داشتم پیلی می رفتم ... دست غزل حلقه شد دور بازوم و منو کشید سمت خودش ... همه شروع کردن به شمردن:
- ده ... نه ... هشت ...
غزل در گوشم گفت:
- یه کم زیاده روی کردی ... می تونی بایستی؟
چیزی نگفتم ... می خواستم همه چی از یادم بره ... کسی درک نمی کرد ... غزل چه می فهمید حسادت به اون منو به این روز انداخته؟
- پنج ... چهار ... سه ...

  • ۰
  • ۰

ساعت چند بود نمی دونم با تکونای اتردین بیدار شدم..
اتردین::میشا پا شو..نفس کجا رفته؟ این سامی دیونه شده.
من:نمیدونم..
اتردین:این نفس تا سامیو نکشه ول کن نیست..بعدم رفت بیرون.من موندم خدا این همه رو برای چی میده به اینا..تا شب دیگه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد...ساعت 1بود الآن پرواز نفسه..خدا چرا انقدر دلم گرفته.می خواستم برم پیش اتردین بخوابم ولی هم روم نمیشد هم بهونه ای نداشتم..خلاصه به هربدبختی بود خوابیدم........
*************************
یک هفته ای از رفتن نفس گذشته بود ولی هیچ خبری ازش نشده بود..ساعت 11 بود که از خواب بیدار شدم و اولین کاری که کردم ایمیلمو چک کردم و یک ایمیل از نفس داشتم..کلی خر کیف شدم و باز کردمش یک شماره بود.خدا رو شکر اتردین نبود.سریع شماره رو گرفتم که صدای نفس تو گوشی پیچید..
نفس:heloo
من:سلام نفسی منم میشا..
نفس:سلامممممممم میشا دلم برات تنگ شده بود.یکم با هم حرف زدیم چون می خواستم لباسامو عوض کنم گوشیو گذاشتم رو اسپیکر..
من:خب چه خبر..
نفس:هیچی یک خبرخوب..من:چی؟همون موقع در باز شد و سامی اومد تو!!نفس:داری خاله میشی دیوونه..من حامله ام..سامی به من و من به سامی زل زده بودیم.

  • ۰
  • ۰

 اما خوب یه سری هاش هم نه ... اوایل کریسمس ما روز میلاد مسیح و توی تاریخ ششم ژانویه بود ولی بعد پاپ تاریخ رو بنا به یه سری صلاحدید عوض کرد و شد بیست و پنج دسامبر ... ما توی همون تاریخ بیست و پنجم می گیریم ولی مسیحی های ارمنی هنوز ششم جشن می گیرن توی ایران ... بگذریم ... خلاصه دیگه همین درخت کاج رو داریم ... شام سال نو و بابا نوئل ...
غزل با هیجان گفت:
- این بابا نوئل چیه اصلاً؟
- بابا نوئل هم برای خودش یه پیشینه داره ... یه شخصی بوده به اسم سانتا کلاوس ... اسقف کلیسای میرا توی ترکیه بوده ... یه افسانه هست در موردش که راست و دروغش رو من نمی دونم ... می گن ظرف سه شب با گوزن هاش شبیه همونایی که تو فیلما نشون می دن می ره به شهر باری ایتالیا تا هزینه عروسی سه تا دختر رو فراهم کنه ... از اون به بعد همه این کار رو یاد می گیرن و هدیه دادن به بچه ها توی این شب مرسوم می شه ... بعدش هم که اسقف میرا توی فرهنگ های مختلف یه سمبل و تبدیل به نامیرا شد ...
غزل گفت:
- چه جالب! پس جدی اون با گوزن هاش پرواز کرده ...
- والا اونموقع من نبودم ... خبر ندارم ...

  • ۰
  • ۰

  گوشیمو برداشتم بهترین کار زنگ زدن به بابا بودمن-الو بابابابا-جانم نفس بابامن-بیلتام برای پاریس هنوز اعتبار داره؟
تورستوران نشسته بودیم منتظرنفس وسامی این میشاهم شیطونیش گل کرده بودهی یامیلادوسرکارمیذاشت یاشقی بدبخت..تقریبایک ساعتی بوداینجابودیم ولی هیچ خبری نشده بود روبه میشاکه داشت باشقی حرف میزد نمیدونم به بیچاره چی میگفت که بیچاره شقی لبوشده بود..من:میشاجان زنگ بزن ببین نفس چرانمی اد..باتعجب برگشت نگاهم کردگفت:مگراین که روبه موت بشیم اقامهربون شن..من:خدانکنه..حالازنگ میزنی یانه..گوشیشوبرداشت وشماره نفسوگرفت..میشا:سلام نفسی..-....................میشایکهوهول کرد:هی نفس چراگریه میکنی برای سامی اتفاقی افتاده؟بانگرانی بهش نگاه کردم..-........................میشا:نفش چراحرف رایگان (ضرمفت)میزنی؟برای چی نمیاین؟-.....................میشانفسشوباصدادادبیرونو گفت:من که ازکارای شماسردرنمیارم..یکروزلیلی مجنونید یکروزم دشمنای خونی...-...................میشا:باشه باباخداحافظ...وباعصبانیت قطع کرد.من:میشاچیشده؟میشا:من چه بدونم میگه تولدبهم خورد!!میگم این دوست توچیزخورش کرده واسه همین چیزاست..خنده ام گرفت کلااین دخترشیطون بود..همین شیطنتشم منو به دام انداخت..میشا:خب عزیزان به علت نبودعابربانک یاهمون سامی بایددنگاتونو بیاین بالا تاغذابخوریمدوبعدم به سلامت......نامرداچه رستورانی هم اوردن همه ی غذاهاش گرونه..همه خندیدیم.من گفتم:خب عیبی نداره پول غذاروبنده تقبل میکنم..میشا:تونمیخواد.پولاتوجمع کن واسه زنوبچه ات..بعدم خندید...دوستداشتم بهش بگم زن من تویی.ولی اگه اون منودوست نداشته باشه چی؟!اگه بهم بگه عاشق همون سهیل پسرعموشه چی؟بیخیال شدمو هرکی برای خودش یک غذاسفارش داد.من که ازطعم غذاهیچی نفهمیدم..

  • ۰
  • ۰

 - چی؟!! ولی آخه چرا؟! به همین راحتی؟
- اصلا هم راحت نبود ... ماجراها داشتن ... بیخیالش ... مهم نیست ... مهم اینه که غزل اومد دنبالش و به خاطرش قید غرورش رو زد ...
حرفش بو دار بود ... توی دلم گفتم به همین خیال باش که من قید غرورم رو بزنم ... تو باید بزنی ... همین امشب ... وگرنه دیگه منتظر اعترافت نمی مونم ... لعنتی! بیشتر از سه ساله که دارم توی حسرت اعتراف تو می سوزم ... ماشین رو جلوی ویلای بزرگی نگه داشت و گفت:
- رسیدیم خانوم ... بفرمایید ...
دو تایی پیاده شدیم و راه افتادیم سمت در ویلا ... داخل که شدیم حیاط بزرگی پیش رومون بود با یه استخر متوسط گوشه اش ... ساختمون هم از سنگ سفید ساخته شده بود و معماری جالبی داشت ... روی هم رفته جای قشنگی بود ... همون موقع دختر پسری از کنارمون رد شدن. دختره دستش رو دور بازوی پسره حلقه کرده بود ... در ساختمون رو باز کردن و رفتن تو ... همین که در باز شد صدای جیغ و هورا به گوش رسید ... همینطور صدای موسیقی ... نگاهم افتاد به آراد ... اونم داشت نگام می کرد ... نگامو مظلموم کردم و چند بار پلک زدم شاید اجازه بده دستشو بگیرم ولی اون خندید و گفت:
- بدو بریم ... دیر شده ...

  • ۰
  • ۰

 نفس
شقایق-خب نفس ما میریم رستوران اتردینم به سامیار گفته که بیاد اونجا یادت نره بری کیکی رو که برای جشن دو نفره تون ترتیب دادی بگیری 
من-باشه شما برید خداحافظ
از دیروز برای امروز نقشه می کشیدم 11 اسفند تولد سامیار ولی با حرفای دیشبش همه ی ذوق و شوقم خوابید یه رستوران رزرو کرده بودیم برای تولدش ولی قبل اینکه بره رستوران همون موقعی که میاد لباس عوض کنه ترتیب یه تولد دونفره رو داده بودم که بعدش باهم بریم رستوران همه چیز آماده بود ده دقیقه بعد از اینکه بچه ها رفتن منم رفتم که کیک و بگیرم جلوی شیرینی فروشی بودم که گوشیم زنگ خورد بازم این شماره نحس عفت مفت کلامو گذاشتم کنار
من-ببین دیگه به من زنگ نزن سامیار همه چی رو برام تعریف کرد بدبخت کم آوردی چسبیدی به من شاید یه فرجی شد سامی رو ول کردم عمرا میشنوی عمرا 
فرانک-ترمز کن با هم بریم مطمئن باش سامیار بهت دروغ گفته اگه میخوای بهت ثابت بشه بیا پارک(...)بعدم قطع کرد زنکیه روانی فرمونو چرخوندم سمت
آدرسی که بهم داده بود جلوی پارک واستادم خب یه نفس عمیق آروم نفس آروم ماشینو پارک کردم و شمارشو گرفتم
من-کجا بیام؟

  • ۰
  • ۰

 . از جا پریدم ... رسیده بودیم!!! چه زود! دستی به لباسم کشیدم و در حالی که سعی می کردم استوار باشم رفتم بیرون ... آراد روی مبل های لابی نشسته بود و چشم دوخته بود به زیر سیگاری جلوش ... باز سیگار کشیده بود!!! آراد اصلا سیگاری نبود ... خیلی کم پیش می یومد سیگار بکشه ... فقط مواقعی می کشید که چیزی به شدت آزارش می داد ... دیگه دردش رو حس می کردم ... امشب وادار به اعترافش می کردم تا درداش کم بشه ... نمی خواستم آراد حس گناه داشته باشه ... با شنیدن صدای پاشنه کفشم سرش رو گرفت بالا و منو دید ... از جا بلند شد ... برعکس گذشته نگاشو ندزدید ... زمزمه کرد:
- اومدی؟
- اوهوم ... خودم تنها ... چی فکر کردی؟ که من محتاج توام؟ کور خوندی ... خودم بلد بودم ...
اومد وسط حرفای من که داشتم عین وروره فک می زدم و گفتم:
- خوشحالم ...
بعد از بالا تا پایین از پایین به بالا نگام کرد و گفت:
- لباست به اندازه کافی گرم هست؟ نمی خوام سرما بخوری ...
از نگرانی صداش گرم شدم و دلخوری از یادم رفت و گفتم:
- خوبم ...

  • ۰
  • ۰

من:اون کی بود داشتی باهاش امروز صبح حرف می زدی؟خندید وگفت اتردین: آهان خانوم میخواد بفهمه من دوست دختر دارم یانه..
من:ا.بگو دیگه..بگو بگو بگو..
اتردین:خب با باباشه..خواهرم بود..اههه.چی فکر می کردم چی شد!
 اصلا یادم نبود یک آبجی هم داره..ای بابا خواهر شوهردار شدیم که بخت بر شدیم..
یکی زدم پس کله ی خودم آخه نه این که الآن اتردین اومده خواستگاریت! دیگه هیچی برام مهم نبود بغل اتردین به نیم ساعت نرسیده خوابم برد...
*********************
صبح با صدای اتردین چشمامو باز کردم..اتردین:میشا نمیخوای پا شی..سرم خیلی درد می کرد
من:چرا الآن پا میشم..از جام بلند شدم که برم دستشویی قدم اولمو که برداشتم یکم چشمام سیاهی رفت قدم دوم و که برداشتم همه جا سیاه شد و پخش زمین شدم.

نفس 
از صدای افتادن چیزی سریع از اتاق پریدم بیرون
من-خاک عالم چی شده؟ اتردینم که معلوم بود خیلی هول کرده گفت
اتردین-نمی دونم یهو سرش گیج رفت افتاد بعدش میشا رو که تو بغلش بود گذاشت رو تخت 
میشا-نفس زود رفتم کنارش نشستم

  • ۰
  • ۰

داداشت رو چنان با غیض گفت که خنده ام گرفت و نا خودآگاه گفتم:
- حسود خان ...
از صراحتم جا خورد ... اما چیزی طول نکشید که خودش رو جمع کرد و با لحن دیوونه کننده ای گفت:
- تو که می دونی حسودم ... پس رعایت حالم رو بکن!
بعد از این حرفم ساکم رو برداشت و راه افتاد سمت سالن پرواز!!! چشمام گرد شده بود ... آیا باید اینو به عنوان اعتراف قبول می کردم؟!!! آراد زیاد از حد مرموز بود ... باید سر از کارش در می آوردم ... باید وادارش می کردم اعتراف کنه ... باید ...
صدای زنگ گوشیم بلند شد ... ریمل رو پرت کردم روی میز و پریدم سمت گوشی ... آراد بود ...
- الو ...
- ویولت حاضری؟
- نه ... ده دقیقه دیگه ...
- من می رم پایین ... خودت بیا ...
چشمام گرد شد و گفتم:
- بشین ببینم! من تنها با آسانسور؟ محاله ...
- همین که گفتم من رفتم ...