داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 اینبار عصبی نبود ... غمگین بود ... بیش از اندازه غمگین بود! از خودم بدم اومد ... من داشتم آزارش می دادم ... بی اراده گیلاس رو یه نفس نوشیدم و سریع یه گیلاس دیگه هم برداشتم ... امشب می خواستم همه چیز رو فراموش کنم ... گیلاس دوم رو هم بی وقفه نوشیدم ... آهنگ تند شد ... دوباره شروع کردیم به رقصیدن ... غزل و فرزاد از کنارم رد شدن و غزل چشمک زد ... مستانه قهقهه زدم ... چرا ؟ چرا نباید آراد بیاد با من برقصه؟ چرا نمی یاد بغلم کنه؟ چرا عین فرزاد که مدام دست غزل رو می بوسید دست من رو نمی بوسید؟ تا کی باید سکوت کنه؟ گیلاس سوم رو برداشتم و رفتم بالا ... دیگه راه به حال خودم نمی بردم ... توی عمرم اینقدر نخورده بودم ... مهمونی به اوج خودش رسیده بود ... ساعت داشت به دوازده شب نزدیک می شد ... لحظه نو شدن سال ... همه وسط سالن جمع شدن ... من که روی پا بند نبودم ... داشتم پیلی می رفتم ... دست غزل حلقه شد دور بازوم و منو کشید سمت خودش ... همه شروع کردن به شمردن:
- ده ... نه ... هشت ...
غزل در گوشم گفت:
- یه کم زیاده روی کردی ... می تونی بایستی؟
چیزی نگفتم ... می خواستم همه چی از یادم بره ... کسی درک نمی کرد ... غزل چه می فهمید حسادت به اون منو به این روز انداخته؟
- پنج ... چهار ... سه ...
کسی کنارمون اومد و گفت:
- من پیشش هستم غزل خانوم ... شما برو کنار فرزاد ...
اصلا نفهمیدم غزل کی رفت ... فقط حس کردم بازوم توی دستی اسیر شد ... و به سمتی کشیده شدم ... چشمام داشت بسته می شد ... صدا اوج گرفت:
- یک ....
صدای جیغ و دست بلند شد ... داشتم کر می شدم دوست داشتم برم ... نفهمیدم کی رسیدیم نزدیک ماشین در ماشین باز شد و منو هل داد توی ماشین ... بازوم درد می کرد ... سرم رو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم ... ماشین راه افتاد و بوی سیگار توی ماشین پخش شد ... صداشو می شنیدم ... یه چیزایی داشت زیر لب می گفت ... نمی فهمیدم چی می گه واضح نبود ... انگار داشت دعا می خوند ... شاید می خواست خودش رو آورم کنه ... هیچ حرفی نزد ... نه سرزنش نه توبیخ ... رفته رفته بغض داشت می افتاد توی گلوم ... آراد رو برای همیشه از دست دادم ... من هیچ وقت مست نکرده بودم ... اونوقت درست همین امشب .... جلوی چشمای آراد تا خرخره خوردم و رقصیدم ... اون حق داره دیگه به من نگاه هم نکنه ... چه کردی ویولت؟ چه کردی؟ با توقف ماشین چشم باز کردم ... اما دوست نداشتم بفهمه بیدارم ... نمی خواستم نفرت چشماشو ببینم ... طاقت نداشتم ... دوباره چشمامو بستم ... صداش رو شنیدم:
- ویولت ...
غم صداش خنجر روی دلم می کشید ... چونه ام می لرزید ولی جلوی خودم رو گرفتم که به هق هق نیفتم ... نمی خواستم بفهمه بیدارم ... اصلا نمی خواستم بفهمه ... دوباره صدام زد:
- ویولت ... بیدار شو ... رسیدیم ...
تکون هم نخوردم ... پیاده شد ... نکنه منو همینطور توی ماشین بذاره و بره؟ اگه این کار رو هم بکنه حق داره ... ولی اشتباه می کردم در طرف من باز شد ... لای چشمامو باز کردم طوری که نفهمه بیدارم ... ولی ببینمش .. کتش رو در آورد ... انداخت روی دستش ... کمی به من نگاه کرد ... آهی کشید و خم شد ... یه دستش رفت سمت پاهام و دست دیگه اش سمت گردنم ... با یه حرکت منو کشید تو بغلش و با پاش در ماشین رو بست ... باورم نمی شد!!! توی بغل آراد بودم ... این شکنجه است؟ می خواد منو شکنجه کنه؟ بغلم می کنه و از فردا دیگه نگام هم نمی کنه ... دوست داشتم چشمامو باز کنم و با زاری بگم منو ببخشه ... سرم رو توی سینه اش کشیدم ... بوی سیگار و بوی عطرش مخلوط شده بود ... آروم راه می رفت اینو حس می کردم ... بالاخره رفت داخل آسانسور و در آسانسور بسته شد ... وقتی حرکت کرد اصلا نمی ترسیدم ... حتی اگه سقوط هم می کردیم من نمی ترسیدم ... توی بغل آراد بودم ... جایی که سال ها آرزوش رو داشتم ... بالاخره آسانسور لعنتی ایستاد ... چند قدم رفت و ایستاد ... پشت در آپارتمانم بود ... از داخل کیفم کلیدم رو در آورد و در رو آهسته باز کرد .... رفت تو و یه راست رفت سمت اتاقم ... نمی خواستم برسیم ... نمی خواستم ازش جدا بشم ... دوست داشت چنگ بزنم به یقه اش ... نگهش دارم .... نذارم بره ... ولی فایده ای نداشت ... خم شد و منو خوابوند روی تخت ... انتظار داشتم سریع عقب گرد کنه و بره ... اما ... 

خم شد ... پالتوم رو از تنم کشید بیرون ... همراه با کت خودش پرت کرد روی صندلی کنار اتاق ... نشست لب تخت و به نرمی کفش هام رو از پام در آورد و خم شد گذاشت پایین تخت ... چند لحظه ای سکوت ... سنگینی نگاشو حس می کردم ... بعد از چند لحظه صداش بلند شد:
- ویو ... خوابی؟
خدایا به من صبر بده ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی