داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 . از جا پریدم ... رسیده بودیم!!! چه زود! دستی به لباسم کشیدم و در حالی که سعی می کردم استوار باشم رفتم بیرون ... آراد روی مبل های لابی نشسته بود و چشم دوخته بود به زیر سیگاری جلوش ... باز سیگار کشیده بود!!! آراد اصلا سیگاری نبود ... خیلی کم پیش می یومد سیگار بکشه ... فقط مواقعی می کشید که چیزی به شدت آزارش می داد ... دیگه دردش رو حس می کردم ... امشب وادار به اعترافش می کردم تا درداش کم بشه ... نمی خواستم آراد حس گناه داشته باشه ... با شنیدن صدای پاشنه کفشم سرش رو گرفت بالا و منو دید ... از جا بلند شد ... برعکس گذشته نگاشو ندزدید ... زمزمه کرد:
- اومدی؟
- اوهوم ... خودم تنها ... چی فکر کردی؟ که من محتاج توام؟ کور خوندی ... خودم بلد بودم ...
اومد وسط حرفای من که داشتم عین وروره فک می زدم و گفتم:
- خوشحالم ...
بعد از بالا تا پایین از پایین به بالا نگام کرد و گفت:
- لباست به اندازه کافی گرم هست؟ نمی خوام سرما بخوری ...
از نگرانی صداش گرم شدم و دلخوری از یادم رفت و گفتم:
- خوبم ...
آراد اگه اون کار رو کرد به خاطر خودم کرد ... می خواست من ترسم بریزه ... منم باید با خودم روراست می بودم نسبت به قبل خیلی بهتر شده بودم ... توی دل خودم بخشیدمش ... همراه هم از در رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم ... هر دو سکوت کرده بودیم ... برای اینکه سکوت رو بشکنم گفتم:
- تو می دونی امشب فرزاد کیو می خواد با من آشنا کنه؟
از گوشه چشم نگام کرد و گفت:
- آره ...
- کی؟!
- خوب صبر کن می بینیش ...
چرخیدم به طرفش و در حالی که مثل بچه ها هیکلم رو بالا و پایین می کردم گفتم:
- بگو آراد ... بگو ...
لبخندی زد و گفت:
- حالا چون امشب شب توئه و سالتون داره نو می شه به عنوان هدیه می گم بهت ...
لب برچیدم و گفتم:
- خسیس ...
زیر لب چیزی گفت شبیه این:
- نکن لباتو اونجوری دختر ...
خودم رو زدم به نشنیدن ... شاید من اشتباه شنیده بودم ... گفتم:
- باشه بابا هدیه گنده نخواستیم ... همینو بگو ...
- نامزدشو ...
با حیرت گفتم:
- کی؟!!!! مگه فرزاد نامزد داره؟
اینبار اخماش در هم شد و با جدیت گفت:
- نباید داشته باشه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- آخه حرفی در این مورد نزده بود تا حالا ...
- مهمه؟
اه! اینم گیر می داد سه پیچا ... چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- نخواستم بابا! اه ...
 اینبار لبخند نشست کنج لبش و گفت:
- هفت هشت ماهی می شه که نامزد کرده ...
- هفت هشت ماه!!!! ما شش ماهه اینجاییم ... کجا بود پس این خانوم؟!!!
- ایران ....
- جدی؟
- آره ... گویا برای یه مراسمی رفته بوده ایران ... مراسمه هی عقب افتاده و دیگه تا اومد برگرده شش ماهی طول کشید .... همین امشب برگشته ... به مناسبت کریسمس و تولد خودش ...
- واااای چه زشت! تولدش هم هست؟ کاش یه چیزی گرفته بودم ...
- تو حتی نمی دونستی می خوای کیو ببینی! کی از تو انتظار هدیه داره؟ بعدش هم من یه زنجیر طلا گرفتم که از طرف هر دومون بهش بدیم ...
نفسم رو دادم بیرون و گفتم:
- دستت درد نکنه ... بالاخره زشته ... اون فرزاد آب زیرکاه که صداش در نمی یاد!
خندید و گفت:
- اون الان اینقدر خوشحاله که هیچی نمی بینه ...
- آخی! خوش به حال نامزدش ...
این حرف رو از ته قلبم گفتم ... دلم برای یه ذره عشق و عاشقی پر می زد ... آراد بازم از گوشه چشم نگام کرد و سرعتش رو یه کم بیشتر کرد ... آه کوتاهی کشید و گفت:
- یادش بخیر فرزاد برای رسیدن به غزل چه خون دل هایی خورد ... آخر هم قیدشو زد پا شد اومد اینجا ... اومد که فراموشش کنه ...
با تعجب گفتم:
- چی؟!! ولی آخه چرا؟! به همین راحتی؟

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی