داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

داداشت رو چنان با غیض گفت که خنده ام گرفت و نا خودآگاه گفتم:
- حسود خان ...
از صراحتم جا خورد ... اما چیزی طول نکشید که خودش رو جمع کرد و با لحن دیوونه کننده ای گفت:
- تو که می دونی حسودم ... پس رعایت حالم رو بکن!
بعد از این حرفم ساکم رو برداشت و راه افتاد سمت سالن پرواز!!! چشمام گرد شده بود ... آیا باید اینو به عنوان اعتراف قبول می کردم؟!!! آراد زیاد از حد مرموز بود ... باید سر از کارش در می آوردم ... باید وادارش می کردم اعتراف کنه ... باید ...
صدای زنگ گوشیم بلند شد ... ریمل رو پرت کردم روی میز و پریدم سمت گوشی ... آراد بود ...
- الو ...
- ویولت حاضری؟
- نه ... ده دقیقه دیگه ...
- من می رم پایین ... خودت بیا ...
چشمام گرد شد و گفتم:
- بشین ببینم! من تنها با آسانسور؟ محاله ...
- همین که گفتم من رفتم ...
بعد از این حرف قطع کرد ... زنگای خطر برام به صدا در اومد ... پریدم سمت کمد ... لباس شب سیاه رنگ رو چپوندم داخل ساک ... وقت پوشیدنش رو نداشتم ... لاک و بقیه لوازم آرایشم رو هم برداشتم و با همون لباسا پریدم از خونه بیرون ... مجبور بودم اونجا حاضر بشم ... توی راهرو خبری از آراد نبود ... دویدم سمت خونه اش ... دستم رو گذاشتم روی زنگ ... سه بار پشت سر هم ... جوابی نیومد ... دوباره زنگ زدم ولی فایده ای نداشت ... نظافت کار در حالی که داشت راهرو رو طی می کشید سرش رو آورد بالا و سرد گفت:
- رفت پایین ...
دوباره سرش رو انداخت زیر و مشغول تمیز کردن زمین شد ... دوست داشتم برم دونه دونه موهاشو بکنم ... اون که می دونست جرئت تنها سوار شدن توی آسانسور رو ندارم ... حرصم گرفت! حالا که اون اینجوری کرد منم حالشو می گیرم ... برگشتم توی خونه ... استریو رو روشن کردم ... صدای آهنگ ملایمی از هوشمند عقیلی توی فضا طنین انداز شد ... عاشق این آهنگ بودم ...
- امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم من
زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از جدایی ها
آن بی وفایی ها
فردا تو می آیی
فردا تو می آیی
بعد از گسستن ها
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی ...

شاید خیلی هم مربوط به حس من و آراد نبود ولی خیلی دوسش داشتم ... امشب تصمیمای جدی داشتم ... باید! باید آراد رو وادار به اعتراف می کردم ... اگه دوستم داشت به حرف می یومد ... اگه نه که هیچی ... امشب جشن کریسمس بود و قرار بود بریم خونه دوست فرزاد ... فرزاد هم بالاخره قرار بود کسی رو که خیلی وقت پیش گفته بود می خواد با من آشناش کنه رو بیاره ... زیاد وقت نداشتیم ... نشستم جلوی آینه و مشغول آرایش شدم ... اینقدر از کار آراد ناراحت شده بودم که زده بود به سرم ... خط چشم کلفتی کشیدمو مژه مصنوعی به رنگ سرخابی چسبوندم پشت پلکم ... سایه غلیظ صورتی همراه با رژ گونه صورتی ... رژ لب سرخابی سیر ... ناخن هامو با صبر لاک سرخابی زدم ... از جا بلند شدم ... لباس ماکسی و بلندی رو که می خواستم بپوشم شوت کردم داخل کمد و به جاش یه دامن کوتاه مشکی با یه تاپ یقه باز نیم تنه صورتی مات برداشتم و پوشیدم ... یه لحظه توی آینه به خودم نگاه کردم ... شبیه دخترای خراب شده بودم ! آه کشیدم ... من همچین آدمی نبودم ... نمی تونستم برای تحریک حسادت آراد از انسانیتم بگذرم ... لباس رو در آوردم ... آرایشم رو هم پاک کردم و ملایمش کردم ...لباسی ماکسی آستین نصفه ام رو که مشکی رنگ بود به تن کردم ... به قول مامی حالا شدم خانوم!!!! کفشای پاشنه ده سانتی ام رو پا کردم تا شاید بتونم هم قد آراد بشم و موهامو هم تیکه تیکه ژل زدم و ریختم دورم ... خوب شد ... کیفم رو برداشتم پالتوی پوستم رو تنم کردم و رفتم بیرون ... 
حالا رسیدیم به قسمت سخت ماجرا ... آسانسور!!! یه کم توی راهرو طولش دادم بلکه کسی بیاد تا بتونم باهاش سوار بشم ولی خبری نشد ... ناچارا دکمه رو زدم ... آسانسور با صدای تیکی ایستاد ... درش رو باز کردم و گردن کشیدم ... توی دلم گفتم:
- این همون آسانسوریه که همیشه با آراد سوارش می شی ... هیچ فرقی نکرده ... برو! نذار آراد بهت بخنده ... برو و ثابت کن که می تونی ...
قبل از اینکه پشیمون بشم در آسانسور رو باز کردم و پریدم تو دکمه لابی رو فشار دادم ... همین که در بسته شد نا خودآگاه نشستم گوشه آسانسور ... زانوهامو بغل کردم و سرم رو بین پاهام قرار دادم ... نوای آهنگین آسانسور منو به خنده می انداخت ... بی اراده یاد وقتایی می افتادم که آراد توی آسانسور برام جوک تعریف می کرد و من از خنده ولو می شدم روی زمین ... داشتم ریز ریز می خندیدم که یهو آسانسور ایستاد ... از جا پریدم ... رسیده بودیم!!! چه زود!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی