داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

  گوشیمو برداشتم بهترین کار زنگ زدن به بابا بودمن-الو بابابابا-جانم نفس بابامن-بیلتام برای پاریس هنوز اعتبار داره؟
تورستوران نشسته بودیم منتظرنفس وسامی این میشاهم شیطونیش گل کرده بودهی یامیلادوسرکارمیذاشت یاشقی بدبخت..تقریبایک ساعتی بوداینجابودیم ولی هیچ خبری نشده بود روبه میشاکه داشت باشقی حرف میزد نمیدونم به بیچاره چی میگفت که بیچاره شقی لبوشده بود..من:میشاجان زنگ بزن ببین نفس چرانمی اد..باتعجب برگشت نگاهم کردگفت:مگراین که روبه موت بشیم اقامهربون شن..من:خدانکنه..حالازنگ میزنی یانه..گوشیشوبرداشت وشماره نفسوگرفت..میشا:سلام نفسی..-....................میشایکهوهول کرد:هی نفس چراگریه میکنی برای سامی اتفاقی افتاده؟بانگرانی بهش نگاه کردم..-........................میشا:نفش چراحرف رایگان (ضرمفت)میزنی؟برای چی نمیاین؟-.....................میشانفسشوباصدادادبیرونو گفت:من که ازکارای شماسردرنمیارم..یکروزلیلی مجنونید یکروزم دشمنای خونی...-...................میشا:باشه باباخداحافظ...وباعصبانیت قطع کرد.من:میشاچیشده؟میشا:من چه بدونم میگه تولدبهم خورد!!میگم این دوست توچیزخورش کرده واسه همین چیزاست..خنده ام گرفت کلااین دخترشیطون بود..همین شیطنتشم منو به دام انداخت..میشا:خب عزیزان به علت نبودعابربانک یاهمون سامی بایددنگاتونو بیاین بالا تاغذابخوریمدوبعدم به سلامت......نامرداچه رستورانی هم اوردن همه ی غذاهاش گرونه..همه خندیدیم.من گفتم:خب عیبی نداره پول غذاروبنده تقبل میکنم..میشا:تونمیخواد.پولاتوجمع کن واسه زنوبچه ات..بعدم خندید...دوستداشتم بهش بگم زن من تویی.ولی اگه اون منودوست نداشته باشه چی؟!اگه بهم بگه عاشق همون سهیل پسرعموشه چی؟بیخیال شدمو هرکی برای خودش یک غذاسفارش داد.من که ازطعم غذاهیچی نفهمیدم..
**********
ساعت9بودکه رسیدیم خونه.چراغای خونه خاموش بودنه سامی بودنه نفس..میشا اومدبغل دستم باصدای ارومی گفت.میشا:خب بگردیددنبال سرنخ..قاتل زده کشته جسدوبرداشته برده سربنیست کنه..خندیدمویکی زدم پس کله اش گفتم:گانگستری فکرمیکنیا..بابادوست من مگه قاتله؟میشا:ازاین سامی هیچی بعیدنیست...سری تکون دادمو رفتم تواتاق..میشاهم اومد خواستم برم حموم که اون سریع پریدتوحموم گفت:قربونت من برم بیام بعدتوبرو...من:ای بابامیشابیابیرون توشش ساعت طول میکشه تابیای بیرون..میشا:نه به جون اتردین.شش ساعت من بمونم این توکه بخار حموم میگیرتم..زودمیام..من:میشابذارمن 5دیقه ای برمو برگردم.افرین..میشا:من موندم توهمین دیروزحمومبودی چرادوباره داری میری؟من:چسب شدم.موهامم چرب شده!میشا:اره ارواح خیکت...چهرتاشیویدداره هی میدو میره حموم..من:چی گفتی نشنیدم..میشا:میخواستی بشنوی..بعدم رفت توحموم..وای میشاازدست تو..دخترداری چی به روزم میاری؟؟رفتم روتختم درازکشیدموبه خودم به خودش فکرمیکردم..به این که اخراین بازی چی میشه..ازحموم که دراومدم اتردین خوابیده بودرفتم سمت کمدم لباس برداشتم رفتم تو دستشویی عوضشون کردم.اومدم اتردینو بیدارکنم که دلم نیومد.همون موقع صدای دراومد رفتم دیدم نفس باچشمای قرزرفت اتاق.باشقی رفتیم تواتاق بیچاره نفسی حال نداشت.من:نفس عزیزم چت شده؟توکه انقدرخوشحال بودی چی شد؟نفس:باختم میشا.باختم!!گول خوردم..
من:نفس چی میگی درست حرف بزن ببینم..
نفس برامون همه چی وتعریف کرد و من هر لحظه بیشتر حالم ازسامی بهم میخورد با خودم میگفتم که نکنه اتردین مثل این بشه؟خدایا کمکم کن..شقی:خب حالا میخوای چی کارکنی..نفس:به بابازنگ زدم پرواز فردا ساعت 1.من:نفس میخوای بری؟نفس:مگه راه دیگه ای هم دارم..شقی:بیخیال نفس..نفس:نه بچه ها میخوام برم..بعدم ما رو بغل کرد و تو بغل هر کدوممون یکم گریه کردمن که دیگه هق هق می کردم..هرچی بلدبودم نثاراون سامی میکردم که داره دوستمو ازم میگیره..
*********************************
ساعت 12بود و نفس با هواپیما اول می رفت تهران بعد از اونجا هم دقیقا نمیدونم کجا می رفت..نفس با منو شقی خداحافظی کرد و گفت که بهم ایمیل میده تلفنشو میگه فقط قول گرفت که تحت هیچ شرایطی به سامی چیزی نگم و رفت..باورم نمیشه نفس از پیشمون رفته.من بدون اون چیکار کنم؟

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی