داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

منم عسل رو خوردم و بعد پاشدم.... یهو نفس جلوی من سبز شد و گردنبند خوشگلش رو که خیلی باحال بود و نام خدا روش بود رو انداخت گردن من و بغلم کرد و گفت: ـ این تنها کاری بود که میتونستم برات بکنم که اشتباهاتم جبران بشه.... ازش تشکر کردم و میشا جفت پا پرید وسط هندی بازیمون: ـ نفس! تنها تنها؟! فقط به اون هدیه میدی؟! نفس خنده ای کرد و گفت: ـ بینیم بابا!!!!!! وقتی تو هم عقد کردی اونوقت به تو هم میدم..... میشا خندید و با ترس نگاهی به جایگاه(همون صندلی اینا) انداخت و آب دهنش رو قورت داد.... از حرکتش خنده ام گرفت اما حق داشت........ واقعا نمیدونم چرا با یه مردی که حتی یه بار درست حسابی باهاش حرف نزدم و نمیشناسمش ازدواج کردم! واقعا من جز دوستای فداکار به حساب میومدم که به خاطر اینکه نفس مجازات نشه با این گولاخ(!) ازدواج کردم.... البته میلاد خوشگل بود خیلی اما من از حرصم اینطوری بهش میگم چون خیلی خودشیفته اس دیگه.... ولی من تنها اینکارو نکردم نفس و میشا هم به مشکل من دچار شدن واقعا ما سه تا افسانه ای هستیم!!! البته رمانا از رو ما تقلید کردن!(چه رویی داری تو شقی!).... واییییی خیلی هیجان داشتم چون بعدش نوبت میشا بود....   میشا باید میرفت تو جایگاه اما یهو گفت: ـ راستی نفس این گردنبندرو مادر بزرگت مگه بهت نداده بود؟! منم با این سوال میشا بهش نگاه کردم..... راست میگفت نفس عاشق گردنبنداش بود و هیچوقت درش نمیاورد چون مادربزرگش بهش داده بود دیه!!! نفس: چرا ولی دلم میخواد این گردنبندارو بدم به شما که یادتون باشه نفسی هم وجود داره و ازتون هم تشکر کنم هم معذرت بخوام به خاطر اتفاقات اخیر... اتردین میشا رو صدا زد و دوتایی نشستن پای سفره عقد.... سامیار بازم بی تفاوت با موبایلش ور میرفت ولی من خواستم یکم رو اعصابش ویبره برم: ـ آقا سامیار نمیاین پارچه رو بگیرید با نفس جون؟! عقد دوستتونه ها!! سامیار گفت: ـ وقتی آقا میلاد هست چرا من بیام؟! ـ آخه شما تو هیچ کدوم از عقد دوستاتون پارچه رو نگه نداشتید... بهش نگاه کردم حرصش گرفته بود دندوناشو بهم فشار میداد...... منم هی میخواستم اصرار کنم تا حرصش بگیره........ من: حالا بیاین دیگه چقدر خشکید شما!!!!! نفس با این حرفم نگام کرد و با چشاش بهم گفت که خفه شو وگرنه سامیار جفت پا میاد تو صورتتا!! راست میگفت چون قرمز کرده بود، معلوم بود از اصرار خوشش نمیاد.... اتردین هم واسه این که از منفجر شدن صورت سامیار جلو گیری کنه گفت: ـ حالا بیا دیگه مثل اینکه عقد منه ها!!! و با چشم به عاقد اشاره کرد که یعنی طبیعی جلوه کن! سامیار اومد اون طرف پارچه رو گرفت و زیر لب گفت: ـ اصلا از این لوس بازیا خوشم نمیاد......(اییییییییش! قربونم بری...... میخوام که نخوای.... بیچاره نفس با چه کسی باید سر کنه!) خب منم رفتم قند رو گرفتم و عاقد شروع کرد به خوندن و وقتی تموم شد خوندنش میشا گفت: ـ با اجازه مادرم و پدرم و دوستام و شاه قلبم(و به اتردین نگاه کرد) بعععععلههه!!! اتردین خنده اش گرفته بود و من به پشت میشا زدم و گفتم: ـ الان شاه قلبت غش میکنه از این همه ابراز علاقه و معلوم نیست شب.... یهو میشا با ترس برگشت طرفم و نگام کرد........... با این نگاش غش کردم از خنده و در حالی که هنوز میخندیدم گفتم: ـ شوخی کردم زود باور!!!!(بعد در گوش میشا گفتم) ببین حالش رو بگیر که از عرش سقوط کنه به فرش! لبخند گله گشادی تحویلم داد..... بعد از امضای برگه ها عسل رو گرفتم جلوشون.... و وقتی عسل رو گرفتم جلوشون گفت: ـ شاه قلبم رو با یکی دیگه بودما جدی نگیر.... کی از تو هرکول خوشش میاد؟! زیر زیرکی خندیدم و اتردین محکم خورد تو ذوقش! حال کردم بالاخره باید یه جوری حال این مردا رو گرفت!!!! میشا اول انگشتش رو عسلی کرد و کرد دهن اتردین.... صورت میشا رفت توهم.... فهمیدم اتردین از حرص انگشتشو گاز گرفته ولی مگه ول میکرد؟! من و نفس خندمون گرفته بود و میشا زیر لب گفت: ـ ول کن لامصب کندیش!!!! با این حرفش منو نفس غش کردیم و اتردین هم بالاخره رضایت داد ول کنه.... بعد اتردین انگشتش عسلیش رو کرد تو دهن میشا و میشا به جای این که گاز بگیره با کفش پاش محکم کوبید رو پای اتردین و آخ از نهاد اتردین بلند شد... من و میشا دستامون رو بهم کوبیدیم یا همون بزن قدش خودمون!!!! بعد اتردین مثل جت از صندلی بلند شد و رفت...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی