داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

شقایق- نفس بیا از خر شیطون پایین بزار برگردیم سال بعد دوباره کنکور میدیم قبول میشی باشه بیا برگردیم تاکی میخواییم دروغ بگیمو پنهون کاری کنیم؟
میشا- راست میگه دیگه به هر دری زدیم نشد دیگه
میخواستم بگم باشه برگردیم که توجه هم به حرفایه سه تا پسر که میز بقلیمون نشسته بودن جلب شد
من – بچه ها یه دقیقه خفه
یه پسر خوش هیکل که پشتش به من بود و موهای بلوطی خرمایی داشت که بقلاش کوتاه بود و بالاش نسبت به بقلاش بلندتر بود داشت به پسر روبرویی میگفت
پسر-اخه اتردین ما یه هفته ای چه جوری ازدواج کنیم؟
اتردین-سامیار جان من میگم صوری ازدواج کنیم نمیگم که واقعی
پسر سومیه-مگه کشکه یا دوغ یا رمان عاشقونه که صوری ازدواج کنیم؟
سامیار-خودت دیدی که صابخونه شرطش رو متاهل بودن ما گذاست تا بهمون خونه بده
اتردین- اخه دانشگاه کم بود ما برای تخصص شیراز قبول شیم؟
باورم نمیشد مشکل مارو داشتن ولی متفاوت
من – بچه ها شنیدید؟
میشا- اره چه جیگرایی
همون موقعه سامیار از جاش بلند شد چه قدی چه هیکلی وای چه صورتی
شقایق- نفس چه تیپه این سامیاره با تو ست شده
یه نگا به لباسم کردم یه مانتویه کوتاه که تازه مد شده بود به رنگ عسلی همرنگ چشمام پوشیده بودم با شلوار قهوه ای و شال قهوه ای با کیف و کفش عروسکی عسلی تیپم اس بود (من نگم کی بگه؟ یه نگام به لباسای سامیار کردم کپی من بود در حال انالیز کردن تیپ خودمو سامیار بودم که جیغ کوتایه میشا منو پروند
میشا- نفس چشماش کپی رنگ چشمایه تو ا وایییییییی
من چشمام عسلی روشن بود با رگه های طوسی که اگه لباسم طوسی میشد رنگش طوسی میشد چشمام تیله ای نبود چون فقط تویه همین دو رنگ در تغیر بود بیشترم عسلی بود تا طوسی
سامیار دوباره برگشت نشست سرجاش منم در یه تصمیم انی گوشیمو در اوردم و الکی گذاشتم در گوشم و بلند طوری که پسرا صدام رو بشنون شروع کردم به صحبت
من- اقای کاشانی ما اینجا نه خوابگا پیدا کردیم نه خونه دانشجویی چون همشون یا باید متاهل میبودی یا به درد نمیخوردن ما برمیگردیم تهران
میشا با تعجب طبق معمول با صدایه بلند
میشا- با کی حرف میزنی؟ من با صدایه بلند – وکیل بابام
تو همین هیری ویری باصدایه اتردین سرمو بلند کردم و الکی با شخص خیالی پشت تلفن خداحافظی کردم
من- بله بفرمایید
اتردین – ببخشید میتونم بشینم
من- به چه دلیل؟
بجای اتردین سامیار جواب داد.
سامیار- یه کار مهم.... روش رو برم.... اون پسر خوشتیپه هم که چشم من رو گرفته بود اومد کنارشون نشست.... ماشالا ، ماشالا خیلی جیگر بود..... ولی من و سحر(دختر داییم) به الاغ میگفتیم جیگر و به همین دلیل خنده ام گرفت و اتردین و اون پسره یا به قولی شهید گمنام(!) نگاهم کردن و از خنده ام برداشت بدی کردن یا بهتره بگم فکر کردن که دارم به قیافه خوشگلشون لبخند ژکوند میزنم.... به خاطر همین با خجالت سرم رو انداختم پایین و شال یاسی ام روی موهای کهربایی ام جابه جا کردم....       تاحالا هیچ وقت اینطوری ضایع نشده بودم.... اصلا میمردم اون لبخند مسخره رو نمیزدم؟! بیا اینم نتیجه اش حالا اون خوشتیپه(همون که چشممو گرفته!) داره بهم پوزخند میزنه.... اه اه اه مرتیکه خودشیفته اصلا غلط کردم چشمم تورو گرفت.... همینطور که با انگشتای بلند و کشیده ام بازی میکردم داشتم فکر میکردم که این آقا سامیار چی میخواد بگه.... البته حدس میزدم چی میخوادبگه ولی خب من از نتیجه اش میترسم..... تو عمراً اینطوری پنهون کاری نکرده بودم.... من؟ شقایق فروزان فر و دروغ؟! اونم به مادرش؟! عمراً.... اما چیکار میتونستم بکنم؟ این رازی بود بین ما سه تا پس اگه من میگفتم اون دوتاهم به دردسر میوفتادن اما حالا که شده دیگه کاریشم نمیشه کرد...... زیر چشمی به میشا نگاه کردم.... اونم عین من استرس داشت..... شاید همه داشتیم به این فکر میکردیم که نتیجه این کار چیه؟! دیگه حوصله ام سر رفته بود میشا و نفس هم سکوت کرده بودن به امید این که این پسرا یه چیزی بلغور کنن اما پسرا هم بد تر از ما! خودم سکوت رو شکستم شقایق: ببخشید آقا گفتید یه کار مهم دارید میشه زودتر بگید؟! 
سامیار یه دور هر سه ی مارو از نظر گذروند.... خواست لب باز کنه که غذاهارو آوردن و آتردین گفت که غذای اونارو هم بیارن رو میز ما بذارن.... سامیار تشکر کرد و شروع کرد به زر.... ببخشید سخن گفتن(!) اول از وضعیتشون گفت و بهمون گفت که اونا هم وضعیت مارو دارن.... بعد از کلی مقدمه چیدن بالاخره رفت سر اصل مطلب سامیار: خب حالا ما از شما میخوایم که با ما ازدواج کنید.... 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی