داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

ـ حالا بشینید بیشتر راجع بهش حرف میزنیم...... لبخند محوی روی لب سامیار پدیدار شد..... نشستم و با چشم غره به میشا و نفس نگاه کردم........ میشا: ببخشید میشه....... میشه شماره تون رو به ما بدید تا فردا باهم بریم خونه رو ببینیم؟! تا اگه مناسب بود بگیم بهتون جوابمون مثبته یا نه........ میلاد: نمیشه اگه شما پاتون رو بذارید تو اون خونه رسماً زن ما به حساب میاید از نظر صاحب خونه پس یا الان جوابتون رو بدید یا هیچ وقت..... نفس دست از ناز کردن برداشت و گفت: ـ قبوله جواب ما مثبته! (حالا دست دست!!! بالاخره خانوم رضایت داد!) سامیار گفت: ـ خیلی خب پس یکیتون شماره من رو سیو کنه........ (لامصب اینا فکر همه جاشو کردن فقط یه نفر برای سه نفر؟! آخه این انصافه؟!) خنده ام گرفته بود ولی به میشا اشاره کردم که موبایلش رو دربیاره..... بالاخره میشا شماره آقا سامیار رو سیو کرد... کار ما هم تقریباً تموم بود دیگه و قرار گذاشتیم که فردا باهم بریم تا خونه رو ببینیم..... پول رو حساب کردیم.... البته جداگانه حساب کردیما!!!!! که مثلا ماهم وضعمون خوبه!!! البته با وجود نفس معلومه که خوبه! از رستوران بیرون اومدیم و از اونا خداحافظی کردیم و یه تاکسی گرفتیم و به سمت هتل راه افتادیم..... تو راه من و میشا هم شوخی میکردیم... میشا: شقی دیدی ماشینشون رو؟! عجب ماشینی بود معلومه مال سامیار بود این فراریه! من: وایی قیافه هاشون رو دیدی؟! عجب این سامیاره خوب با نفس خانوم ست کرده بودا.... نفس درحالی که خنده اش گرفته بود چشم و ابرویی اومد که یعنی جلوی راننده زشته: ـ دِ آخه ندید بدیدا پولداری همینه دیگه!!!!! حالا شما چرا گیر دادید به تیپ اون؟! من با یه شیطنت خاصی گفتم: ـ اووووو! معلومه رو آقا سامیار هم غیرت داره!!! و با این حرف خنده ی من و میشا فضای ماشین رو پر کرد و نفس هم با کیفش زد تو سر من و میشا! وقتی برگشتیم هتل من یه دوش گرفتم و از شدت خستگی رو رخت خواب ولو شدم..... به بغلم نگاه کردم که دیدم میشا و نفس هم گرفتن خوابیدن و از هفت دولت آزادن! منم چشام رو بستم و گوسفندارو شمردم: ـ یه گوس ، دو گوس، سه گوس!!!!(خمیازه ای کشیدم و خواب چشمام رو ربود!)..............         نفس :     من- اه چرا پیدا نمیشه خسته شدم از بس گشتم میشا در حالی که رویه میز توالت (میز ارایشی) خم شده بود وداشت خط چشم میکشید گفت -دنبال چی میگردی؟ من- رژ عروسکیه هرچی میگردم پیداش نمیکنم انگار جن بردتش شقایقم داشت تویه اینه کوچیکش رژش رو تجدید میکرد گفت -فکر کنم تویه جیب کوچیکه کیفت باشه سریع جیب کوچیکه کیفم رو چک کردم راست میگفت همونجا بود با تعجب رومو کردم سمتش - تو از کجا فهمیدی شقایق- آخه دیروز که سوئیچ رو گذاشتم تو جیب کوچیکه ی کیفت اونجا دیدمش من-آها! بعد پریدم سمت اینه خط چشمم رو که کشیده بودم ریملم زده بودم به مژه های بلندوپر فر مشکیم که نمایه چشمام رو دوبرابر کرده بود یه رژ گونه صورتی عروسکی هم زده بودم فقط مونده بود رژ عروسکی که اونم الان زدم یه مانتویه مشکی جذب کوتاه با جین طوسی و شال طوسی پوشیده بودم با صندلایه بندبندی مشکی وکیف مشکی موهام روهم یه وری ریخته بودم تو صورتم تحت تاثیر لباسو شالم چشمام طوسی شده بود شقایق-بسه بابا فهمیدیم خوشگلی خوردی خودتو من- نکه خودت نیستی با اون چشمایه دریاییت شقایق- وای حالا هندونه هامو کجابزارم؟ میشا-بابا کم از خودتون تعریف کنید اینا الان میانا من – بچه ها یه چیز بگم ؟ شقایق ومیشا همزمان-چی؟ من- زنگ زدم به بابام گفتم بابا من دلم یه جنیسیس قرمز میخواد اونم گفت چطور شد دلت جنیسیس خواست؟منم گفتم یکی از دوستام داره همش بهم پز میده اونم که قضیه رو اینجوری دید زنگ زد به دوستش گفت یه دونه بفرسته برام الانم تو پارکینگ پارک شده بعد سوئیچ رو در اوردم وتودستم تکونش دادم میشا- نه امکان نداره یعنی این دروغی که میگی راسته؟ شقایق- اصلا کی این کارو کردی و چرا کردی؟ من- باید به اطلاعتون برسونم که الان ساعت 4 هستش و میشا که تا2 خواب بود تو هم وقتی میشا خواب بود رفتی حموم منم از ساعت 11 بیدار بودم یه ساعت قبل تو بیدار شدم اونموقع زنگ زدم که ساعت 2 سوئیچ رو اوردن و حالا چرا اینکارو کردم به خاطر اینکه جلویه این سامیار بیشعور که دیشب نزاشت ناز کنیم کم نیاریم و فکر نکنن ما آویزونشون شدیم .

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی