سامیار- خب سامیارم 27 سالمه و غیر ازخودم یه خواهر19 ساله که مشغول تحصیله و برادر25 ساله که امریکا زندگی میکنه و همون جا هم تشکیل خانواده داده دارم وضعیت مالیمون هم.... اتردین پرید وسط حرفش اتردین- وضعیت مالیشون هم توپه توپه سامیار هم یه چشم غره بهش رفت و ادامه داد سامیار- خب الانم برای فوق تخصص قلب و عروق قبول شدم شیراز و هیچ جوره هم نمیتونم انتقالی بگیرم برای تهران و درسمم حاضر نیستم حتی یه سالم ترک کنم خوابگاها هم پره خونه ها هم پره یا کوچیکه یا همسایه درست حسابی نداره یا فقط برای شقایق : سامیار: ولی... ما یه خونه پیدا کردیم که از هر لحاظ خوبه فقط.... میشا پرید وسط حرفش: ـ ولی چی؟! سامیار نگاهی کلافه بهش انداخت و گفت: ـ ولی باید متاهل باشیم که اون خونه رو بهمون بدن...... من: وا چه مسخره حالا که چی؟!(این سوالم یعنی اینکه زودتر زرتو بزن میخوایم بریم!) سامیار: حالا یعنی اینکه شما باید....(نفس عمیقی کشید و ادامه داد) شما باید با ما ازدواج کنید.... چون.... صاحب خونه اونجا یه پیرمرد تعصبیه و تنها شرطش اینه که ما متاهل باشیم.... من و میشا به نفس نگاه کردیم و اون با چشم و ابرو اومدن بهمون یادآوری کرد که باید ناز کنیم.... من و میشا هم که آخر این کار بودیم!!! نفس با چشمانی که برق پیروزمندی در اون پیدا بود به سامیار نگاه کرد و گفت: ـ یعنی تنها راهش اینه که ما با شما ازدواج کنیم؟! میلاد با کلافگی گفت: ـ بله باید شما با ما ازدواج کنید دیگه مگه نشنیدین حرفاشو؟! اوه اوه این از دم اعصاب نداره.... نفس مغرورانه گفت: ـ بله که شنیدیم اما ما باید فکر کنیم و شرایط رو بسنجیم.... راستی فقط آقا سامیار خودش رو معرفی کرد میشه لطفاً بقیه هم خودشون رو معرفی کنن؟! و با نگاهش همه ی پسرا رو یه دور از نظر گذروند.... سامیار که مشخص شد وضعش میمونه میلاد و اتردین..... اتردین با یه صدای رسا و قشنگ(جون شوما نباشه جون خودم خیلی صداش توپ بود!) اول از همه شروع کرد: ـ خب منم اتردین هستم و 27 سالمه و یه برادر دیگه هم دارم که 18 سالشه.... وضع مالیم هم خوبه میشه گفت پولدار تقریباً (وبا خنده ی شیطنت آمیزی به سامیار نگاه کرد و گفت) اما نه به اندازه آقا سامیار..... سامیار یه چشم غره ای بهش رفت که من به جای اتردین خودم رو نزدیک بود خیس کنم..... اتردین خودش رو جمع و جور کرد و گفت: ـ همین دیگه..... بعدش نوبت میلاد رسید..... ـ منم میلاد هستم 27 سالمه و تک فرزند هستم(پ بگو چرا اینقدر لوسی!بدبخت خودشیفته اس لوس نیست!) ..... وضع مالیم هم متوسطه دیگه روبه بالا.......( ای بابا فهمیدیم حالا توهم پولداری فقط من متوسط روبه پایینم مثل اینکه!).... حرفای میلادم تموم شد...... سامیار به ما نگاه کرد و ماهم خودمون رو معرفی کردیم.... نفس: من نفس هستم 20 سالمه و هم رشته ی شما هستم..... تک فرزندم و وضع مالیه خوبی داریم...... یعنی عالی میشه گفت.... میشا: منم میشا هستم 20 سالمه و یه خواهر دارم که 30 سالشه و پنج ساله که ازدواج کرده ....... من: منم شقایق هستم 20 سالمه و تک فرزندم و با داییم زندگی میکنیم من و مامانم چون پدرم 10 ساله که عمرش رو داده به شما........ همه تسلیت گفتن و حالا رسیدیم به قسمت مورد علاقه ی من که اونا التماس کنن که ما باهاشون ازدواج کنیم..... ولی بر خلاف فکرم اینطوری نشد! اتردین: خب حالا نظرتون چیه با ما ازدواج صوری میکنید تا همخونه شیم؟! نفس: خب..... ما باید فکر کنیم...... معلوم بود سامیار عصبانی شده ولی من دعا میکردم که پا نشن برن چون من که دیگه روم نمیشد برگردم تهران..... سامیار پاشد و به دنبالش میلاد و اتردین هم بلند شدن به نفس نگاه کردم که بیخیال نشسته بود..... ای خدا حتی تو اون هیری ویری هم غرورش رو نگه داشته بود دمش گرم اما الان وضع فرق میکرد.... میشا هم به من نگاه میکرد.... حالا نفس هم به من نگاه میکرد همشون از من میخواستن تا برم بهشون بگم برگردن.... نامردا آخه چرا منو تو این موقعیت قرار میدید؟! سامیار و بقیه داشتن میرفتن که من بلند شدم و گفتم: ـ آقا سامیار صبر کنید لطفاً! با چشای آبی و مظلومم(آخیی!) زل زدم تو چشای هرسه شون و مثل این دخترای معصوم و بیگناه گفتم: ـ حالا بشینید بیشتر راجع بهش حرف میزنیم......