تا دفتر رو از جلومون برداشتن میشا یه ظرف پر از عسل جلومون گرفت من-میشا این مسخره بازی ها چیه راه انداختین اخه میشا- ا نفس مسخره بازی چیه رسمه خوب سامیار-نفس نزار عاقده بیشتر از این شک کنه الانم که انقدر پول گرفته به شرطی راضی شده که اره ما همدیگرو دوست داریم خانوادمون نمیزارن با هم ازدواج کنیم اینم مثلا جون خودش میخواد ثواب کنه جمله اخرو با حرص گفت احساسش رو درک میکردم خودمم به ضرب پول تو هتل اتاق گرفتم اونا هم میخواستن به ما جایه خواب بدن و نزارن چندتا جوون به راه منفی و کج کشیده بشن ای زور داره پول زور دادن به این جورآدما برای اینکه جلویه این عاقده کارمون بیشتر از این سه نشه و اونم یشتر پسرارو تلکه نکنه دستمو فرو کردم تو ظرف عسلو بی تفاوت انگشت عسلیم رو گرفتم سمت دهنش اونم نامردی نکرد همچین گازی ازم گرفت که پیش خودم گفتم هار که هست هرکول که هست کوه یخی و از خود متشکر که هست پس چی نیست وبرای هزارمین بار فکر کردم که چقدر من گند شانسم مطمئن بودم جایه دندوناش تا دوروز رو دستم میمونه لبم رو گاز گرفتمو از جیغ کشیدن احتمالی خودم در برابر درددستم جلو گیریکردم سامیار سرش رو اورد نزدیک گوشمو گفت - اینم برای اینکه دیگه به من نگی تازه به دوران رسیده من- نمیدونستم وحشی هم هستی سامیار – تو هیچی راجب من نمیدونی با حرفش موهای تنم همه سیخ شد و دوباره پرده های سیاه عقب کشیده شدن و واقعیت اینکه من رو هیچ شناختی به سامیار بله دادم دوباره دیده شد هنوز داشتم فکر میکردم که انگشت مردونه عسلی سامیار لو جلویه خودم دیدم باید از این به بعد سگ محلش میکردم بهترین کار همین بود بی تفاوت انگشتش رو گرفتمو گذاشتم تو دهنمو میک زدم و بعد انگشتش رو با زبونم دادم بیرون اگه بگم چشماش شد اندازه کاسه دروغ نگفتم حتما فکر میکرد همچین گازش میگیرم که نعرش تو کل ساختمون بپیچه با اینن حال من ذهنم این قدر درگیر بود که اصلا وقت فکر کردن به چشمایه از حدقه در اومدش رو نداشتم فکرم حول وهوش این میچرخید که اگه اشتباه کرده باشم غیر از زندگی خودم زندگی میشاوشقایقم خراب کردم گناه اونا با خانوادشون اعتماد به من بود دستم بی اختیار کشیده شد سمت گردنم مامان بزرگم بهم سه تا زنجیر خیلی نازک با سه تا پلاک خیلی کوچیک به نام خدا داده بود که سه تا زنجیرو پلا رویه گردنم تازه مثل یه گردنبد بود نه سه تا خیلی برام عزیز بود و با فوت مامانبزرگم تو سه سال پیش برام عزیز ترم شد تصمیم گرفتم به میشا و شقایق هرکدوم یه دونه از گردنبندارو بدم کم تر کاری بود که میتونستم بکنم .. شقایق : وای باورم نمیشه.... نفس هم قاطی مرغا شد.... بدبخت نفس کی رو باید تحمل کنه این کوه یخی رو!!! الان نوبت من و میلاد بود که روی صندلی های مخصوص عقد بشینیم.... شاید هزاران عاشق آرزوی این لحظه رو داشته باشن اما من؟! عمراًناش!!!! وقتی نشستم نفس و اتردین اومدن پارچه رو نگه داشتن و میشا هم باید قند میسابید... این سامیار هم که عین خیالش نبود..... وقتی نشستیم انگار که میلاد یه چیزی یادش افتاده باشه پاشد رفت پیش عاقد و درگوشی یه چیزی گفت و اومد نشست....(هویی آقا درگوشی نداشتیما!) دوباره صدای عاقد سکوت اتاق رو شکست..... ـ دوشیزه محترمه خانم شقایق فروزان ایا وکیلم شمارو به عقدونکاح دائم اقایه میلاد ملکان با مهریه معلومه 3000 سکه بهار ازادی و یک جفت اینه وشمدان و 3000شاخه گل رز سفید و 300 گل شقایق در اورم آیا وکیلم؟ تازه چشام باز شد.... چقدر زیاد..... فکر کنم میخواسته مثلا بگه آره داداش! ما پولداریم... اینقدر تو فکر بودم که یادم رفت بله بگم که میلاد یه جوری نگام کرد که...خودتون بقیش رو میدونید دیگه؟! میشا به پشتم زد و گفت: ـ حالا نمیخواد ناز کنی بله رو بگو اینا زیر لفظی ندارن.... خنده ام گرفت و عاقد بار دیگه خطبه رو تکرار کرد... ایندفعه بله رو گفتم و خلاص! عاقد لبخندی زد و یه چیزایی داد امضا کنیم که راستش من فقط امضا میکردم حسش نبود بخونم ولی هیچ آدم عاقلی نمیخونه.... اینقدر امضا کردم که دیگه دستم تاول زد!!!!! بگذریم..... دعا کردم میشا عسل رو نگیره جلومون چون میدونید که من خجالتی ام!!!!! ولی از شانس قهوه ای رنگ من(!) عسل رو آورد جلوی من و من هم رفتم عقب! میلاد و میشا از این کار من خندشون گرفت و میشا نگاهی بهم انداخت و مجبورم کرد دست کنم تو کاسه عسل و با انگشتم بکنم تو دهن میلاد... انگشت کوچیکم رو عسلی کردم و کردم تو دهن آقامون اینا!!! اونم هیچکاری نکرد... نه گازی نه (هیچی ولش کن!) دستم رو با دستمال پاک کردم که میلاد تعجب کرد و یکم بگی نگی بهش بر خورد اما من کلا عادتم بود.... بعدشم نوبت اون بود.... منم عسل رو خوردم و بعد پاشدم.