دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا(!!).... اینطوری داشتیم میرفتیم بالا که آقای تفضلی گفت: ـ ببینم! مگه شما به هم محرم نیستید؟!(جووونم؟! محرم کیلو چنده؟!) سامیار با من و من گفت: ـ اممم... چرا هستیم چطور؟! تفضلی: اگه هستید پس چرا جدا جدا میرید؟! همه با ترس نگاش کردیم..... لبخند مرموزی زد و گفت: ـ خب برید دیگه زنم زنای قدیم...... هرکدوم رفتیم پیش شوورای آیندمون!!!!!..... سامیار گفت: ـ شما جلوتر برید ماهم پشتتون میایم.... میدونید میخوایم با زنامون اختلاد کنیم حالا که اجازه دادید کنار ما باشن! تفی(همون تفضلی!) خنده ای کرد و گفت: ـ شما جوونا چقدر فرصت طلبید! پس زودتر که کلی کار داریم ......... همونطور که اون جلو افتاده بود ماهم داشتیم پشتش میرفتیم..... واقعا حوصله نقش بازی کردن نداشتم ....... حس میکردم صورتم داره داد میزنه که دارم پنهون کاری میکنم...... داشتم کنار میلاد راه میرفتم...... اصلا حواسش نبود... به کفش نو و اسپرتش نگاه کردم...... و یهو..... یه لبخند شیطنت آمیز روی لبم نقش بست......... سرعتم رو کم کردم و پشت میلاد به راه افتادم ..... بازم حواسش نبود........ همینطور که غرق تو فکر داشت پله هارو بالا میرفت یه زیر پا براش گرفتم که با صورت رفت تو پله ها ولی خدا رحمش کرد که چیزیش نشد!!!! عجب غلطی کردما!!! همین اول زندگی پسر مردمو زدم ناکار کردم!!!! سعی کردم نقش بازی کنم: ـ ای وای چی شد عزیزم؟! رفتم کنارش و نگاش کردم...... سعی کردم خنده ام نگیره اما نمیشد و یه لبخند محو رو صورتم بود.... میلاد از عصبانیت سرخ شده بود....... ولش میکردی میومد با جفت پا جای دماغم رو با دهنم عوض میکرد! همچین چشم غره ای بهم رفت که از به دنیا اومدنم پشیمون شدم اصلا!!!! میلاد به بقیه که با کنجکاوی نگامون میکردن گفت: ـ چیزی نشده فقط پام گیر کرد به پله ها.... ویه لبخند مکش مرگ ماهم بهشون زد که خیالشون راحت باشه.... من جلوش حرکت کردم ولی تا خواستم برم بالا مانتوم رو کشید و در گوشم گفت: ـ دارم برات!!!! منم یکم ترسیدم و سرعتم رو زیاد تر کردم.... وقتی رسیدیم به طبقه دوم ، بازم من کف کردم آخه کلی مجسمه داشت راهروهه بعد سه تا اتاق تو طبقه دوم بود که فکر کنم برامون بس باشه.... خیلی زیبا بود....... پله هاش سفید بود و روی پله فرش قرمز داشت و کلا عالی بود دیه! رفتیم یه سر اتاقارو هم دیدیم که یکیشون کلا از دم همه چیش آبی بود و بقیه به ترتیپ بنفش و صورتی خیلی باحال بود حموم و سرویس بهداشتی هم تو اتاقا بود....... میخواستم طبقه سوم رو هم ببینم اما تفضلی گفت که دیگه اونجا به ما مربوط نمیشه..... تو ذوقم خورد اما همینجاشم خیلی عالی بود!!! فقط یه مشکلی داشت.... این که توی اتاقا تخت یه نفره نداشت و همش دو نفره بود! آقای تفضلی بعد از اینکه همه جا رو نشونمون داد گفت: ـ خب فردا دوباره تشریف بیارید البته با کاغذاتون..... سامیار و اتردین باهم گفتن: ـ کاغذامون؟! تفضلی: بله کاغذای مخصوص ازدواجتون!!!!! همون کاغذایی که با عشق امضا شدن!!!!!!!!!! یا امامزاده بیژن! این که فکر همه جاشو کرده بود!!!!! فردا خیلی زوده اما مجبوریم دیگه........ بعد از تعیین اجاره و اینا خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشینمون........ نفس و میشا و من با حالی خیلی بد سوار ماشین شدیم و نفس گازشو گرفت و از سامیار اینا جلو زد......... دیگه حال آهنگ هم نداشتم اعصابم خرد بود...... خدارو شکر شیک و پیک کردیم رفتیم اینجا با این وضعی که این پیرمرده داشت تازه الان هم میخوایم بریم دفتر ازدواج پس خدارو شکر که خوشگل کردیم... سامیار اینا ازمون سبقت گرفتن و بوق زدن... نفس هم تمام عصبانیتش رو روی پدال گاز خالوند! من و میشا سفت صندلیامون رو چسبیده بودیم.......... نفس زیر لب هی غر غر میکرد و دوباره ازشون جلو افتادیم و نفس یه دفتر ازدواج پیدا کرد و ماشین رو پارک کرد همونجا....... سامیار اینا هم از ماشین پیاده شدن و همه به دفتر ازدواج خیره شدیم...... هممون رفتیم تو و تو نوبت ایستادیم.... ماشالا چه خبره انگار قحطی شوور اومده اینا اینطوری حمله کردن اینجا..... خب قحطی شوور که اومده اما نه اینقدر دیگه...... همه شور و شوق خاصی داشتن اما ما..... اصلا اینطور نبود.... هممون مثل ماست وایستاده بودیم با قیافه های وارفته.... فکر کن شیش تا ماست رو ذاری کنار هم چه شود!!!! اینقدر غرق تو فکر بودم که نفهمیدم نوبتمون شد...