داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 اون پسری که چشممو گرفته بود(ای بابا بسه دیگه توهم!) گفت: پسره: البته صوری! پ ن پ واقعی خو معلومه دیگه..... نفس هم لبخند محوی رو صورتش بود انگار که به همون چیزی که تو فکرش بود رسیده بود.... تو همین حین اتردین لبخندی زد و گفت: اتردین: حالا غذاهارو بخورید از دهن افتاد.... به میشا نگاه کردم فکر کنم تا الان خیلی زور زده بود تا صدای شکمش درنیاد.... من با این اتفاقایی که افتاد دیگه میل نداشتم اما یکم خوردم تا پول نفس حیف و میل نشه.... ولی تا یه گاز از پیتزا زدم اشتهام باز شد و شروع به خوردن کردم.... تو همین حین سامیار رو به پسری که من چشمم گرفته بودش گفت: سامیار: میلاد اون سس رو بده به من.... یعنی نمیدونید از این که فضولیم ارضا شده بود خیلی خوشحال شدم .... اوومممم.... پس اسم آقا، میلاد بود... با خوشحالی بقیه پیتزام رو خوردم و با دستمال کاغذی اول دستامو تمیز کردم بعد بلند شدم .... نفس و میشا هم غذاشون تموم شده بود و با من بلند شدن تا به سمت دستشویی بریم.... وقتی پامون رو گذاشتیم تو دستشویی میشا گفت: میشا: بیا شدیم مثل رمانا خواستیم یکم متفاوت باشیما.... رو بهش گفتم: شقایق: تو که بدتم نیومده... میشا دور از چشم نفس چشمکی بهم زد و دوتایی ریز ریز خندیدیم.     
نفس : اصلا باورم نمیشد نقشم بگیره ولی مثل اینکه خدا دلش به حالمون سوخت گفت گناه دارن بزار یه حالی بهشون بدم ولی خودمونیم عجب پسرایی بودن میشا که اصلا اینا رو دید گشنگیش یادش رفت اون شقایقم که نیشش شل شد نزدیک بود ابرومون بره رو کردم سمتشون من – بچه ها همین اول کاری نگید باشه ها یه ذره ناز کنید بعد رفتم جلویه اینه ی روشویی موهامو مرتب کردم و شال عسلی قهوه ایم رو مرتب کردم عاشق موهام بودم خودشون خدادادی رنگ شده بودن موهام تا وسطاش قهوه ای بلوطی بود بعد قهوه ای روشن وآخرم عسلی نسکافه ای رگه های طلایی هم داشت و تا روی باسنم میرسید و خیلی لخت بود با صدایه میشا دست از سر یرسی موهام برداشتم میشا- حالا اگه ما ناز کردیم و اونا هم پشیمون شدن؟ نه مثل اینکه اینا زیادم بدشون نیومده بود من- زیادم بدت نیومده ها میشا هول شد و رو کرد به سمت شقایق میشا- من بد میگم شقایق ؟ شقایقم سرشو به نشونه ی منفی تکون دادو دوباره نیششو باز کرد چشمم روشن این مثبتمون بود که راه افتاد من- شقایق خجالب بکش شقایق_ حالا خوبه خودت فیلم بازی کردی خرشون کردیااا خودت اول خجالت بکش من- خوب بابا دو دقیقه ساکت باشید جلوشون من خودم همه چی رو درست کردم بعد شما حرف بزنید بعدم خرمان خرمان راه افتادم سمت در دستشویی و به سمته میز رفتم از دور میدیدم نگاه هر سه شون رویه ما سه نفره همون جور با ناز رفتم سمت میز ناز کردن و با عشوه حرف زدن با بزرگ ترها و کسایی که زیاد نمیشناختمشون عادتم بود همه میگفتن به خالم که الان امریکا بود و سالی یه بار میومد ایران رفتم پشت میز نشستم تو دستشویی موقع ای که بچه حرف میزن آلارم گوشیم رو رویه ساعت 10/10 تنظیم کرده بودمو زنگشو اهنگ زنگ گوشیم گذاشته بودم ساعت مچیم رو نگا کردم9/10دفیقه تو دلم شموردم 1.2.3 حالا و گوشیم زنگ خورد همه سرا که پایین بودنو تو فکر با صدای زنگ گوشیم که لاواستوری بود به طرف من برگشتن خیلی اروم گوشیم رو از کیفم در اوردم و زنگشو قطع کردم گزاشتم در گوشم من- بله -...........
من- بله بله متوجم بلیتا مون رو حاضر کردید برای برگشت با این حرفم تو چشمایه هر سه تا پسر پر از اضطراب شد بی اختبار زل زدم تو چشمایه هم رنگ خودم با نگاش داشت ازم می خواست در خواست مثبت بدم بهشون -...... من- راستش یکی از دوستام گفته خوابگاشون برای سه نفر جا داره -.......
من-قطعی نیست ولی فردا قراره با دوستام برم اونجا رو ببینیم اگه از اونجا خوشمون اومد که موندگاریم اگه نه که من به شما خبرش رو میدم -........
من- خدانگهدار به شقایق نگاه کردم چشماش داشت غش غش میخندید میشا هم دست کمی از اون نداشت حتما داشت تو دلشون میگفتن عجب فیلمیه این نفس رو کردم سمت پسرا که یکمی از اضطرا تو نگاشون کم شده بود ولی کامل از بین نرفته بود من- خب شما شرایط خودتون رو گفتید اگه میشه خودتون رو معرفی کنید سامیار – چی بگیم؟
 من- همه چی...
سامیار یه نفس بلند کشید و با اعتماد به نفس شروع کرد 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی