داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴۸ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

 خنده اش گرفت و بی حرف فقط خندید ... خودمم خنده ام گرفت ... بیچاره حق داشت به من بگه فضول! خوب بودم دیگه ... گفت:
- یه حسی بهم می گه اینبار آراگل رفتنیه ...
- راست می گی؟ آخه می گن دو قولوها حسای همو خوب درک می کنن ...
آهی کشید و گفت:
- آره ... آخه آراگل خودش همیشه تمایلی به اومدن خواستگارا نداشت ... به زور مامان اجازه می داد ... اما اینبار ... خودش بحثشو پیش کشید و گفت هم کلاسیش می خواد بیاد ... علاوه بر این ... آراگل جلسه اول برای همه خواستگارا یه چادر رنگی می انداخت روی سرش جلسه دوم چادر رو بر می داشت ... اینبار از همین جلسه اول بدون چادر اومد ...

  • ۰
  • ۰

لعنتی! گلدون توی دستم شسکته بود از بس فشارش داده بودم ... از زور درد اشک نشست توی چشمام ... خورده هاشو ریختم روی میز و نشستم لب تخـ ـتش و دستمو از مچ گرفتم ... با حیرت گفت:
- چی شدی؟!!!!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- نمی خواستم بشکنمش ... نمی دونم چرا اینجوری شد ...
دستشو آورد جلو و گفت:
- ببینم دستتو؟
فکر کردم می خواد دستمو بگیره ... با بیخیالی گرفتم طرفش ... ولی دستشو کشید عقب و فقط با چشم نگاه کرد ... زیر لب نچ نچی کرد و گفت:
- ببین چی کار کردی!!! درد داری؟

  • ۰
  • ۰

 نفس : میشا-پس میایید دیگه؟من-اره حتماسامیار که با اتردین روی مبل نشسته بودو درباره ی عکسا حرف میزد ساکت شد خداوکیلی من عکس تکی های اینو دیدم کفم برید چه هیکلی داشت بیشعور همشم توش نیم تنش لخت بود از خود راضی!سامیار-کجا میخواییم بریم؟من که اصلا روم نمیشد تو چشماش نگا کنم ولی اگه تابلو بازی درمیوردم خیلی سه میشد بچه ها هم میفهمیدنمن- میشا اینا میخوان برن تخت خواب بگیرن گفتن ماهم بریم میشا-اره اخه سلیقه نفس خوبه میخواستم ازش کمک بگیرمسامی-نفس یه دقیقه بیااتردین از روی مبل بلند شدو من جاشو پیش سامیار گرفتممن-میشنومسامی دوباره اون لبخند کزاییش رو که از وقتی بچه ها اومده بودن هی میزرو تکرار کردسامی-مگه مامانت نگفت زیاد اینور اونور نریهمچین عصبی نگاش کردم که لبخندشو جمع کردسامی-یادم نبود که گفتش عصبی هم میشی نباید دوروبرت بپلکممن-به تو چه من با

  • ۰
  • ۰

صدای بازو بسته شدن در اومد زود پریدم رفتم حموم توی اتاق عادتم بود همیشه بعد از بیدار شدنم برم تو وان اب گرم دراز بکشم ولی تو این دوره دوش میگرفتم دو ساعت زیر دوش بودم تا دوشو بستم صدای سامیار اومدسامی-برات حوله گذاشتمبعدم صدای بازو بسته شدن در بیچاره معلومه جون کند تا این دوتا کلمه رو بگه زود رفتم بیرون حوله تنم رو برام گذاشته بود اونو پوشیدم که توجم به یه لیوان گلگاوزبون و یه قرصو یه پد رو عسلی کنار تخت جلب شد سریع لباسمو پوشیدمو هجوم بردم سمت قرصو گلگاوزبون انقدر دلدرد داشتم که به هیچی جز دلدردم فکر نمیکردم گلگاوزبون رو خوردمو پد رو برداشتمو پریدم تو w.c که صدای در پایین اومد فکر کنم شقایقینا بودن میمردن زودتر بیان حالا من چجوری برم پایین پیش سامیاراینا وای خدا     
میشا :   داخل خونه که شدیم من که به شدت ازکله پاچه بدم میاد بدورفتم سمته اشپزخونه..یکم بعدنفس اومد ولی لپاش قرمزبودسامی هم یکم

  • ۰
  • ۰

سامی –مگه من خودم اتاق ندارم بحث کردن با این کلا بیفایده است بدتر خوابم میپره دوباره خودمو پرت کردم رو بالشتمو سرمو فرو کردم توش اومد بخوابه که گفتم-بیخود میکنی اینجا بخوابی بلند شو برو رو کاناپهسامی-خودت برو اگه راست میگیمن-تو بروسامی-تو برومن-تو بروسامی-تو برومن-اه اصلا خودم میرمسامی-بهتربلند شدم بالشتمم برداشتم رفتم رو کاناپه خوابیدم بی فرهنگ بی ادب نگفت بیا رو تخت بخواب من میرم رو کاناپه نیم ساعت گذشت دیدم نخیر این بلند بشو نیست پس سعی کردم بخوابم یه کم این پهلو به اون پهلو شدم دیدم نخیر خوابم نمیبره پا شدم رفتم یه تاپ با شلوارک از تو کمد برداشتم رفتم تو سرویس بهداشتی اتاق با لباسای تنم عوض کردم بعدش دوباره رفتم رو کاناپه دراز کشیدمو انقدر با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد ولی ای کاش نمی برد داشتم خواب هشتا پادشاهو به جای هفتا میدیدم که یه هو گرومپ از تخت افتادم پایین تنها

  • ۰
  • ۰

نفس:  سامی-تو که سرت شلوغ بود زنگ زدم از تفضلی پرسیدم دو سه جا رو معرفی کرد خودم زنگ زدم هماهنگ کردم فقط ما باید بریم کیک و میوه با شیرینی و غذا سفارش بدیم که اونم تفضلی گفت از کجا سفارش بدیم.
من-انگار ما نوکرشیم دستور میده سامی- فعلا که دور دور اونه فعلا بزار سواری کنه تا این دوسال بگزره من-راست میگی بعد این دوسال راحت میشیم از دستشدیگه تا رسیدن به شیرینی فروشی حرف نزدیم دو سه ساعتم سفارش دادن کیک و شیرینی و میوه با غذا ها طول کشید سامی در حالی که در ماشینو میبست گفت-اینم از این تموم شد خرید میریمن-نه دیگه لباس دارم تو هم خسته ای خودمم خستم بریم خونه فقط بخوابیمسامی-چه عجب تو از لباس خریدن خسته شدی پس دودقیقه صبر کن من الان میامتا سامی بیاد سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ماشینو چشمامو بستم وای خدا امروز چقدر خسته شدم با صدای بازو بست شدن در ماشین چشمامو باز کردم سامی در حالی که تو دستش دو تا ساندویج با نوشابه بود اومد نشست تو ماشین و گفت- میخواستم ببرمت رستوران دیدم خیلی خسته ای گفتم یه چیزی بگیرمتو ماشین بخوریم که رفتیم خونه سر بی شام نزاری رو تخت این خستگی و خوابی که از چشمات میباره نشون میده که نرسیده به خونه بیهوش میشی بیا اینو بخور گشنه نمونیدر حالی که دستامو به جلو کش میدادم تا خستگیم در بره گفتم-ای دست درد نکنه انقدر گشنم بود که نگوبعدش ساندیجو از دستش

  • ۰
  • ۰

- بلهههههههههههههه
-باشه عشق من چشم دیگه اصلا این پسره ی زشت و نگاه نمیکنم خوبه؟
با دلسوزی گفتم
-خوب اون وقت پسره مامان ناراحت میشه
با سرخوشی گفت
-خوب پس من چیکار کنم خانومی
با لحن بچه گونه ای گفتم
-خوب اونم دوست داشته باش ولی نبینم از من بیشتر دوسش داشته باشی ها
-چشم مامان کوچولو
ارش خان بالاخره دست از شیر خوردن برداشتن و مارو ولمون کردن برگشتم طرف کامران و سرمو گذاشتم رو سینش و تا چشامو بستم خوابم برد
با صدای گریه بچه از خواب پریدم
کامرانم از خواب پرید
بهش نگاه کردم و با ناله گفتم
-کامرااااااااااااااااااااا ان

  • ۰
  • ۰

-ببینمعکس و اورد و بهم نشون داد عکس جالبی شده بود من با عشق به نی نی نگاه میکردم و کامران به من
لبخندی از دیدن عکس رو لبم اومد دوباره به ارش کوچولوم نگاه کردم
چشای ناز کوچولوش و بسته بود و داشت شیر میخورد
برگشتم و به کامران نگاه کردم و لبخندی زدم دستمو محکم تو دستش فشار داد سرمو گذاشتم رو شونش که صدای نوشین درومد
-هوییییییییییی اینجا خانواده نشستن کامی پاشو برو بیرون
کامران-برو بابا واسه چی برم
مامان نوشین-برو مادر کارای ترخیصش و بکن تا بریم
کامران سری تکون داد و رفت
با رفتن کامران نوشین سریع پرید کنارم و گفت
-بهار
-هوم
-میگم زایمان درد داشت؟
بهش نگاه کردم و گفتم
-اوهوم یه لحظه فکر کردم دارم میمیرم

  • ۰
  • ۰

5 ماه ازون روز میگدره و من الان دارم ماه اخرو باهمه ی سختی هاش میگذرونم حسابی تپل شدم و شکمم مثل توپ اومده جلو کامرانم این روزای اخر نمیذاره دست به سیا و سفید بذاره که خدایی نکرده واسه شازده پسرشون اتفاقی نیفته گفتم پسر چند ماه پیش رفتیم سونو و بالاخره معلوم شد که نی نی پسره هیچوقت یادم نمیره که چقده کامران و اذیتش کردم و دسش انداختم ومجبورش کردم بریم یه عالمه لباس پسرونه واسه نی نی بگیریم یه هفته بعد ازون کامران یه نقاش اورد و اتاق نی نی و همش و ابی اسمونی رنگ کرد بعد اون من و نوشین افتادیم دنبال خرید وسایل اتاق خداروشکر الان دیگه اتاق کامل شده بود داشتم تو خونه قدم میزدم که کامران اومد و یه بسته گرفت طرفم با خوشحالی ازش گرفتم و گفتم -این ماله منه؟ -بله خانوم خانوما با شادی کاغذ کادوش و در اوردم وبا دیدن چیز توش هنگ کردم یه لباس حاملگی گشاد که خیلیم زشت بود خریده بود برگشتم طرفش که بلند زد زیر خنده با حرص گفتم -کوفت این چیه رفتی خریدی؟بده عمت بپوشتش اومدم طرفم و گفت -حرص نخور خانومی

  • ۰
  • ۰

گرفت طوری که من کاملا تو بغلش داشتم له میشدم نوشینم از پشت کامل چسبونده بود بهم
قهقه میزدم که یهو در باز شد
علی با تعجب به ما سه نفر نگاه میکرد که یهو نوشین گفت
-علی مثل بت وانستا اونجا بیا این روانی و بگیر من دارم له میشم
بهار-بابا نوشین به جهنم من اینجا پوکیدم
نوشین از پشت یکی زد تو سرم که با حالت گریه سرمو بلند کردمو و با لحن بامزه ای گفتم
-کامران این من و زد
کامران من و تو بغلش گرفت و نوشین و ول کرد و گفت
-غلط کرد الان حالش و میگیرم عزیزم