- بلهههههههههههههه
-باشه عشق من چشم دیگه اصلا این پسره ی زشت و نگاه نمیکنم خوبه؟
با دلسوزی گفتم
-خوب اون وقت پسره مامان ناراحت میشه
با سرخوشی گفت
-خوب پس من چیکار کنم خانومی
با لحن بچه گونه ای گفتم
-خوب اونم دوست داشته باش ولی نبینم از من بیشتر دوسش داشته باشی ها
-چشم مامان کوچولو
ارش خان بالاخره دست از شیر خوردن برداشتن و مارو ولمون کردن برگشتم طرف کامران و سرمو گذاشتم رو سینش و تا چشامو بستم خوابم برد
با صدای گریه بچه از خواب پریدم
کامرانم از خواب پرید
بهش نگاه کردم و با ناله گفتم
-کامرااااااااااااااااااااا ان
با صدای خوابالودش گفت
-جونممممممم؟
سرمو گذاشتم رو سینش و گفتم
-خوابم میاد به این بچت بگو ساکت بشهههههههه
کامران با لحن اروم و مهربونی گفت
-خانومم این جوجو گناه داره دلت میاد اذیتش کنی؟نگاه چه جوری گریه میکنم
-بذار گریه کنه خوب منم گناه دارم
سرمو دوباره رو سینش گذاشتم که از جاش بلند شدو رفت طرف بچه
محل ندادم و سرمو محکم رو بالش کوبوندم
کامران بچه رو گذاشت تو بغلم و لباسمو داد بالا و *بدن* گذاشت تو دهن ارش
با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم
-چیکار میکنی؟
-میبینی که گناه داره بذار بخوابه توم حالا بخواب
اومد پشتم دراز کشدو از پشت بغلم کرد و خوابید
منم دستمو دور بچه گذاشتم و خوابیدم ولی هرچند دقیقه بیدار میشدم که خدایی نکرده بچه خفه نشده باشه
صبح با بلند شدن کامران چشام و باز کردم
-صبحت بخیر خانومم
-سلام
-سلام عزیزم بگیر بخواب من دارم میرم شرکت
-نمیشه نری؟
-واسه چی؟
-اخه من از پس این بچه چه جوری در بیام
-زنگ میزنم نوشین بیاد پیشت
-اوهوم
کامران رفت دست و صورتشو بشوره من با احتیاط بلند شدمو رفتم واسش صبحونه رو اماده کردم
داشتم براش چایی میریختم که اومد داخل
-توچرا بلند شدی؟
-دارم واست صبحونه اماده میکنم
پشت میز نشست و گفت
-خودمو درست میکردم خوب
موهامو فرستادم پشت گوشم و چایی گذاشتم جلوش
-دستت درد نکنه خانوم گلی
کنارش نشستم چیزی نگفتم
گرنسم بود من باهاش صبحونه خوردم داشتم میز و جمع میکردم که رفت بالا اماده بشه
وقتی برگشت کپ کردم
یک کت و شلوار مشکی با کروات نقره ای و پیرهن مشکی پوشیده بود خیلی جیگر شده بود
وقتی دید دارم نگاش میکنم چرخی زد و گفت
-چطور شدم خانومی می پسندی
لبخندی زدمو گفتم
-عالیه
اومد جلو *ل بام*و بوسیدو گفت
-من دیگه برم عزیزم مراقب خودتو بچه باش کاری داشتی زنگ بزن باشه؟
-باشه برو به سلامت
وقتی کامران رفت دوباره گرفتم خوابیدم
با صدای زنگ از خواب بلند شدم نوشین و مامانش و یه دختره اومده بودن
سریع وضعمو درست کردمو رفتم پیش وازشون
در و باز کردم و منتظرشون موندم تا بیان
-سلام خوش اومدین بفرمایید
با خاله روبوسی کردم و با نوشین دست دادم
دختری که پشت سر نوشین وارد شد یه دختری بود بسیار مغرور که همچین نگاهی بهم کرد که انگار داره به زیر دستش نگاه میکنه
-خیلی خوش امدین
با اکراه جوابمو داد
-ممنون
تعارفشون کردم بشینن
-ببخشید اینجا اینجوریه
نوشین-نه بابا دیشب پایین خوابیدین
همونطور که به زور خم شده بودمو زور میزدم تا تشک و جمع کنم جوابشو دادم
-اره سختم بود برم بالا کامران گفت پایین بخوابیم