داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴۸ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

 از اتاق رفتیم بیرون ... من رفتم توی اتاق آراد و آراگل رفت استقبال مهمونا ... نشستم لب تخـ ـت آراد ... حالا باید چی کار می کردم؟ یه لحظه کنجکاو شدم ببینم مهمونا کیا هستن؟ از پنجره که نگاه کردم تازه داشتن می یومدن تو ... دو تا خانوم چادری ... و دو تا آقا ... با کت و شلوار .... مشخص بود پدر و پسر و مادر دختر هستن ... قیافه پسره عجیب برام آشنا بود ... اما هر چی فکر می کردم یادم نمی یومد کیه! رفتم دوباره نشستم لب تخـ ـت و توی فکر فرو رفتم ... یعنی کی بود؟ اصلا پسره به درک بورسیه رو بگو! یعنی می تونم به دستش بیارم؟ یعنی پاپا می ذاره من برم؟ وارنا هم که ... وای ماریا رو بگو ... ماریا کیه؟ یعنی جدی جدی وارنا عاشق ماریا شده؟ باید از اونم سر در بیارم ... حس کردم سرم داره می ترکه هزار تا فکر با هم ریخته بود توی سرم و داشت خلم می کردم ... با باز شدن در سه متر از جا پریدم ... آراد پرید توی اتاق و در اتاق رو

  • ۰
  • ۰

 ... پس مامانش نمی دونست من مسیحیم! شاید آراگل دوست نداشته مامانش بفهمه ... شاید هم وقت نشده بود بگه ... نکنه مامان آراگل هم مسیحی ها رو نجس می دونه و آراگل خجالت کشیده بهش بگه دوستش مسیحیه؟ آراگل که دید من یه جوری شدم سریع گفت:
- مامان جان ما می ریم تو اتاق من ... خواهشاً یه زنگ به آراد بزنین ببینین پس کجا مونده! گفت کارش یه ساعت طول می کشه ... مهمونا بیان نباشه خیلی زشت می شه ...
مامانش با لبخند رفت طرف تلفن و گفت:
- نگران نباش دختر! هر جا باشه می یاد ... من پسرم رو خوب می شناسم ...
- و حتما می دونین چقدر خونسرده!

  • ۰
  • ۰

 - ویولت کارت اصلا صحیح نبود ... می دونی اگه پشیمون می شد چی می شد؟ کلی از سرمایه اش قراره بیاد توی دست ما ....
دستشو گرفتم و کشیدم سمت کاناپه های وسط سالن و گفتم:
- بیا بشین کارت دارم ... باید یه چیزایی رو بدونی تا بفهمی من مرض ندارم!
نشست و منتظر زل زد بهم ... شمرده شمرده جریانات خودم و آراد رو براش تعریف کردم ... فکر می کردم مثل وارنا می خنده ... ولی عصبی شد و گفت:
- بیخود! مگه پسر خاله ته که باهاش کل می ندازی؟ تو دختری ویولت ... بفهم! باید خانوم باشی ... این کارا از تو بعیده ...
خونسردانه پا روی پا انداختم و گفتم:
- این حرفا هم از تو بعیده ... تو که دیگه منو می شناسی ...
- تو جدی جدی دندون مصنوعی انداختی توی لیوان قهوه اش؟
- اوهوم ...

  • ۰
  • ۰

کسی جز آرسن کلید شرکت رو نداشت ... بیچاره نتونسته یه تخمه بشکنه لابد! اصلا به من چه؟ مهم این بود که من الان ذوق مرگ شده بودم! یعنی رامین می مرد اینقدر خوشحال نمی شدم ... خنده ام گرفت از طرز تفکر خبیثانه خودم ... فنجون نبود و باید می ریختم داخل لیوان ... لیوان آرسن که مشخص بود ... چند تا لیوان هم داشتیم که مخصوص مهمونا بود ... سریع لیوان آرسن رو پر کردم و بعد از اون دندون آقای حسینی رو انداختم ته لیوان آراد ... این بهترین روش برای گرفتن حالش بود ... قهوه رو هم ریختم روش و با نیش گشاد شده گفتم:
- شرمنده آقای حسینی ... خودم برات می شورمش ...
از فکرش هم حالم بد شد و ادای عق زدن در آوردم ... لیوان ها رو گذاشتم داخل سینی و با لبخند خبیثانه وارد اتاق آرسن شدم ... آرسن حرفش رو قطع کرد و به من نگاه کرد ... بهش لبخند زدم و سینی رو بردم گرفتم جلوش ... سعی می کردم به آراد نگاه نکنم وگرنه ممکن بود زرت بزنم زیر خنده و همه چی خراب بشه ... آرسن لیوانش رو برداشت و تشکر کرد ... چرخیدم و سینی رو گرفتم جلوی آراد ... حالا حاضر بودم تا زانو جلوش خم بشم ... بیچاره خبر نداشت قراره چه بلایی سرش نازل بشه ... لیوان رو برداشت و با پوزخند گفت:

  • ۰
  • ۰

-عمو سامیار چرا دیر اومدی؟
-عمو سامیار این خانوم خوشگله کیه؟
-عمو سامیار دلم برات تنگ شده بود
خندم گرفته بود داشتم نگاشون میکردم که توجهم به سمت دختری که گوشه ای واستاده بودو فقط داشت نگا میکرد جلب شد چقدر خوشگل بود لبای عنابی پوست به رنگ برف چشمای مشکی رنگ شب مژه های برگشته بلند که زیر چشماشو سایه انداخته بود بی اختیار از پیش سامیارینا رفتم کنارو اروم رفتم سمت دخترک معلوم بود که تازه متوجه بیماریش شدن چون هنوز روسرش موهای پر کلاغی خوشگلی وجود داشت رفتم دو زانو نشستم روبه روش مهم نبود شلوارم کثیف میشد مهم نبود کلاس نداشت مهم نبود که .....
من-اسمت چیه خانوم خوشگله؟
با چشمای خمارو درشتش خیره شد تو چشمام چقدر قشنگ نگا میکرد نگاش مثل اب مثل شیشه صاف بود وبرق میزد

  • ۰
  • ۰

-خب حالا چه جور جایی هست اینجا
یه لبخند زدو رفت تو فکر انگار وافعا اونجا بود
سامی-تو تهران اولین بار بابام بردم اونجا بعدش خودم عادت کردم در هفته حداقل یه بار برم اونجا از وقتی هم که اومدم اینجا گشتم باز همچین جایی رو پیدا کردمو هر هفته اومدم
من-ای بابا بدتر دلمو اب انداختی نمیخواد بگی یعنی نگی بهتره
خندیدو ماشینو جلوی یه اسباب بازی فروشی بزرگ نگه داشت
سامی-پیاده شو
با تعجب پیاده شدم
من-نگو که منظورت اسباب بازی فروشیه
سامی-نه بابا تو کاریت نباشه فقط بیا
رفتیم تو یه لحظه با دیدن عروسکا دلم برای اتاقمو مامانمینا تنگ شد
من-سامی صبر کن اول یه زنگ به مامانمینا بزنم
سامی-باشه
گوشیمو دراوردم و زنگ زدم یه بوق جواب ندادن دو بوق جواب ندادن دیگه میخواستم قطع کنم که برداشتن
مامان-الو
انگار با شنیدن صداش تازه یادم افتاد چقدر دلم براش تنگ شده تو این چند روز اصلا بهشون زنگ نزدم چون از شنیدن صداشونو کاری که در حقشون کردم خجالت میکشیدم
مامان-الو بله بفرمایید
من-سلام مامانی الهی من قوربونتون برم
مامان-نفس تویی مادر نمیگی من اینجا یه مامان بابا دارم که تموم امیدشون منم چرا زنگ نمیزنی؟
صداش با بغض بود
من-ببخشید مامان سرم شلوغ بود بابا خوبه خودتون خوبید؟
مامان-ما همه خوبیم تو خوبی خوابگاهتون راحته
جوابشو ندادم نمبتونستم یه دروغ به این بزرگی بگم مامان-دلم برات تنگ شده نفس مادر نگفتی خوابگا خوبه
من-الو مامان صدات نمیاد الو الو
بعدم ترجیح دادم قطع کنم این که خودمو بزنم به کوچه علی چپ بهتر از گفتن اون دروغ شاخ دار بود مامانم دوسه بار زنگ زد که رد تماس زدم
سامی-بریم نفسی؟
من-بریم
من –خب حالا چیکار کنیم
سامی-هرچقدر دلت میخواد عروسک بردار
من-هان ؟
سامی-برای خودت نیست که اونجایی که میریم باید اینا رو ببریم
من-باشه باشه
شروع کردیم خرید کردن هر چیزی که به نظرم خوشگل بود برداشتم از ماشین گرفته تا عروسک باربی سامی هم پشت سرم بودو خریدارو میاورد بعد اینکه کل مغازه رو خالی کردیم سامی پولشو حساب کردو با عروسکا رفتیم سوار ماشیم شدیم تو تعجب بودم که گفت پیاده شو با دیدن تابلوی جایی که اومده بودیم چشمام چهارتا شد.
بیمارستان برای چی اومدیم بیمارستان با باتعجب برگشتم سمت سامی که با لبخند داشت به بیمارستان نگا میکرد
من-سامی مسخره کردی منو چرا اومدیم اینجا دستمو گرفتو با عروسکا رفتیم تو یکی از پلاستیک های پر از عروسک هم داد دستمو بردم تو همه میشناختنش هرکی رد میشد میگفت
-سلام اقای مهرارا
تا رسید به یه مرد که پیشش واستاد
سامی-سلام جناب خوب هستین شما نامزدم نفس فروزان نفس جان ایشون رئیس این بیمارستان اقای خطیبی هستن
من-سلام از اشناییتون خوشبختم
خطیبی-منم همینطور پس با جفتت اومدی سامیار ایشالا خوشبخت بشید برو که بچه ها منتظرن
از خطیبی خداحافظی کردیمو رفتیم سمت بخشی که اصلا فکرشو نمیکردم سامی اروم گفت
- نفسی مهربون باشو محبت کن تا تو محبت غرق بشی دلیل انتخاب رشته ی من این بچه هان شاد باشو بهشون انرژی بده غمگین نباش دلم میخواد اون نفس شیطون باشی که همه ازش امید میگیرن نه نا امیدی
یه بار دیگه اسم بخشو خوندم بخش بیماران سرطانی(اطفال پزشک مخصوص اقای نیکنام) یه نفس عمیق کشیدمو لبخند بزرگی زدم بدون توجه به سامی رفتم تو سامی هم پشت سرم اومد و گفت
-دو دقیقه پیشم واستا بعد جیم بشو
الهی چقدر بچه اینجاس یکی از یکی ناز تر و معصوم تر چقدر پاکن چقدر بی گناه اسیر این بیماری شدن سامیار چه روح بزرگی داره من برای چی این رشته رو انتخاب کردم اون برای چی از خودم خجالت میکشم من برای کلاسش اون برای این بچه ها به ثانیه نکشید که دروبرمون پر از بچه شد و عمو سامیار گفتنشونم همه جارو پر کرد.

  • ۰
  • ۰

میشا : نفسو سامیار که رفتن تویکی دیگه از اتاقا منو اتردینم رفتیم تو اتاقه بغلی..
من:اتردین من میدونم اگه این سامی این نفسو بدبختو اخر چیزخورنکرد..
اتردین به حرفای من میخندید ازاول که راه افتادیم تا اینجا یک سره اینو میگم..
من:خب دیگه بریم عکس بگیریم..این عکاس باشی چرا نیماد؟؟
اتردین بلند خندیدگفت
اتردین:می.میشا یک باردیگه بگو کی نمیاد؟؟
خندیدمو گفتم:عکاس باشی دیگه..والازیرپامو نگاه سبزشد..
اتردین:امان ازدست تو برو لباس عو ض کن..بدو بدو رفتم لباس اسپرتمو پوشیدم بعد عکاسم اومد..اول عکاس که یک دخترجوون بود یک تیپه خزی هم زده بود فکرمیکرد کیه بهم یکی دوتاژست داد یکدونه گفت که من وایساده بودم کفشمو یک لنگه اشو دراوردم ازپشتم انداختم پایین که تو اون حالت ازم عکس انداخت.یکدونه دیگه هم نیم تنه که ساعدمو گذاشتم روپیشونیم وسرمو بالا گرفتم..ازاین خیلی خوشم نیومد..یکدونه هم تمام قد خم شدم وموهامو یک طرفم ریختم انگشتمم به نشونه ی سکوت روی بینیم گذاشتم لبامم به قول مامانم غنچه کردم...عکس تکی هام تموم شد حالا نوبته عکس با شوییمان بود اتردین که نمیدونم کی رفت بیرونو صداکردم اومدتو.وای دختره همچین چشماش برق زد که نگو..اتردین اومدجلو گفت:عکس تکیتو انداختی؟

  • ۰
  • ۰

چندتا پله پایین که یه زیر زمین خیلی بزرگو شیک بود مخصوص عکس گرفتن گفتن اول بریم لباسامون رو عوض کنیم و عکسای تکیمون رو بگیریم بعد بریم سراغ عکسایی که میخواستیم با هم بگیریم اول لباس اسپرتامون رو پوشیدیم میشا رفت تو یه اتاق دیگه که عکساشو بگیره یه عکاس دیگه هم اومد یه سری ژست برام توضیح داد که هر کدومو دوست دارم انتخاب کنم ولی از هیچ کدوم خوشم نیومد از اونجایی که دختر عموم هنر خونده بود اونم عکاسی یه سری چیزا حالیم میشد چون اکثر وقتا منو مدل میکرد برای تجربه اش یه نگا به لوکیشن کردم گفتم
من-لطفا صفحه ی پشتمو سفید کنید
دختره که یه من ارایش جلفم رو صورتش بود معلوم بود از اینکه از ژستاش خوشم نیومده ناراحت شده با حرص رفت پشت صحنه یعنی همون دیوارو سفید کرد ترجیح دادم دیگه چیزی بهش نگمو خودم کارامو بکنم رفتم یه صندلی ناز سفید مشکی رو اوردمو گذاشتم وسط لوکیشن نشستم روش یکم مایل شدم سمت پایین ولی سرمو صاف نگه داشتم به جای اینکه پاهامو جمع کنم جفتشو باز کردم ارنجو تکیه دادم به رون پامو دستامو بهم قفل کردم