-عمو سامیار چرا دیر اومدی؟
-عمو سامیار این خانوم خوشگله کیه؟
-عمو سامیار دلم برات تنگ شده بود
خندم گرفته بود داشتم نگاشون میکردم که توجهم به سمت دختری که گوشه ای واستاده بودو فقط داشت نگا میکرد جلب شد چقدر خوشگل بود لبای عنابی پوست به رنگ برف چشمای مشکی رنگ شب مژه های برگشته بلند که زیر چشماشو سایه انداخته بود بی اختیار از پیش سامیارینا رفتم کنارو اروم رفتم سمت دخترک معلوم بود که تازه متوجه بیماریش شدن چون هنوز روسرش موهای پر کلاغی خوشگلی وجود داشت رفتم دو زانو نشستم روبه روش مهم نبود شلوارم کثیف میشد مهم نبود کلاس نداشت مهم نبود که .....
من-اسمت چیه خانوم خوشگله؟
با چشمای خمارو درشتش خیره شد تو چشمام چقدر قشنگ نگا میکرد نگاش مثل اب مثل شیشه صاف بود وبرق میزد
دخترک- ستاره اسمم ستارس اسم شما چیه؟
دستمو اوردم جلو بازدممو فوت کردم توش و گفتم
-من نفسم میایی با من دوست بشی
چشماش برق زد واقعا این اسم برازندش بود چشماش ستاره داشت
ستاره-باشه نفس جون
یه عروسک خوشگل گرفتم سمتشو گفتم
-اینم برای دوست خوشگل من
با صدای سامی سرمو برگردوندم ولی از رو زانوم بلند نشدم
سامی-به به ستاره خانوم خوب نامزده منو میدزدیا
ستاره خندیدو با این کارش دو طرف صورتش چال درومد منم لبخند بزرگی زدمو دستمو کردم توی چال گونش اونم دستای کوچولوشو کرد تو چال گونه ی من عجیب مهر این دختر افتاده بود به دلم
داشتم با ستاره صحبت میکردم که یه دختر بچه ی خوشگل دیگه هم اومد پیشم
دختر- خانوم به منم از اون عروسکا میدی؟
من-چرا ندم گلم ولی اول باید بگی اسم قشنگت چیه؟
دختر- اسمم مریم
من-به به چه اسم قشنگی منم نفسم
بعدش یه عروسک خوشگل دیگه دراوردم دادم بهش الهی اینا چقدر نازن سرمو اوردم بالا دیدم بله یه سری بچه دیگه هم زل زدن به عروسکایی که تو دستمه خندم گرفت بلند شدم دست مریمو با ستاره گرفتم گفتم
-هر کی با من دوست بشه بهش عروسک میدم
یکی از یکی ناز تر تو عمرم با این همه بچه یه جا دوست نشده بودم به هر کی یه عروسک میدادمو چند دقیقه بقلش میکردم اصلا نفهمیدم سامیار کجا رفت عروسکام تموم شده بود ولی یه دخترو یه پسر مونده بودن همچین نگام میکردن که دلم کباب شدش گوشیمو دراوردم زنگ زدم سامی
سامی-جانم نفس
من-کجایی تو؟
سامی-والا دیدم تو سرت با بچه ها گرم شده منم یادت رفته گفتم برم به یکی از بچه ها که امروز عمل داره سر بزنم یه عروسکم برام مونده بود برم بدم بهش کارم کردم الان دارم میام پیشت
من- داری میایی برو تو ماشین اون ماشین کنترولیه با اون عروسک باربیه که من چشمم گرفته بودش برام گرفتیرو بیار
سامی-می خوای باهاشون عروسک بازی کنی؟
من- تو کاریت نباشه برو بیار
سامی-اوه اوه چه خشن الان میرم میارم
من-زود باش
سامی-باشه بابا
من-خدافظ
سامی هم خداحافظی کردو گفتش زود میاد
من-خب تا هدیه های شما تو دوتا خوشگلا بیاد بیایید با هم دوست بشیم من نفسم
پسر-منم محمدم
دختر-منم ترنمم راسته که شما با عمو سامی عروسی کردی
پسر-یعنی الان شما زن عموی مایی؟
اومدم جواب بدم که صدای سامی اومد
سامی-بابا انقدر از زن من حرف نکشید
اسباب بازی ها رو از دستش گرفتمو گفتم
-تو منو اذیت نکنی اینا منو اذیت نمیکنن
بعدم عروسکا رو دادم به بچه ها و صورتشون رو بوس کردم اونا هم تشکر کردنو رفتن پیش بقیه تا با اونا عروسک بازی کنن
سامی-ااا اینا رو دادی به اینا پس خودت چی؟
من-مگه من بچم به درد من که نمیخوره عروسکا هم تموم شده بود گفتم بیاریش برای اینا
سامی-بریم بقیه کارارو بکنیم ساعت 30/8 دیر میشه
من-باشه بریم
سامی-بچه ها خدافظ
حالا مگه میزاشتن بریم
-عمو نفس جون نرید دیگه
-نفس جون بازم میایی؟
-عمو بازم نفسو میاری با خودت
-عمو نمیشه اگه میخوای بری نفس جونو نبری
سامیار-نخیر نفس با من میاد دیگه چی زنمم میخوایید ازم بگیرید
من-بچه ها من قول میدم زود تر از سامیار بیام اینجا
ستاره-نفس جون قول میدی؟
من-اره گلم قول میدم
بعدش خم شدم گونشو بوسیدمو با سامیار از بیمارستان رفتیم بیرون