کسی جز آرسن کلید شرکت رو نداشت ... بیچاره نتونسته یه تخمه بشکنه لابد! اصلا به من چه؟ مهم این بود که من الان ذوق مرگ شده بودم! یعنی رامین می مرد اینقدر خوشحال نمی شدم ... خنده ام گرفت از طرز تفکر خبیثانه خودم ... فنجون نبود و باید می ریختم داخل لیوان ... لیوان آرسن که مشخص بود ... چند تا لیوان هم داشتیم که مخصوص مهمونا بود ... سریع لیوان آرسن رو پر کردم و بعد از اون دندون آقای حسینی رو انداختم ته لیوان آراد ... این بهترین روش برای گرفتن حالش بود ... قهوه رو هم ریختم روش و با نیش گشاد شده گفتم:
- شرمنده آقای حسینی ... خودم برات می شورمش ...
از فکرش هم حالم بد شد و ادای عق زدن در آوردم ... لیوان ها رو گذاشتم داخل سینی و با لبخند خبیثانه وارد اتاق آرسن شدم ... آرسن حرفش رو قطع کرد و به من نگاه کرد ... بهش لبخند زدم و سینی رو بردم گرفتم جلوش ... سعی می کردم به آراد نگاه نکنم وگرنه ممکن بود زرت بزنم زیر خنده و همه چی خراب بشه ... آرسن لیوانش رو برداشت و تشکر کرد ... چرخیدم و سینی رو گرفتم جلوی آراد ... حالا حاضر بودم تا زانو جلوش خم بشم ... بیچاره خبر نداشت قراره چه بلایی سرش نازل بشه ... لیوان رو برداشت و با پوزخند گفت:
- گویا شما توی شرکت آقای سرکیسیان آچار فرانسه هستین ... منشی ... تلفنچی ... آبدارچی ....
در جا صورتم قرمز شد ... کم مونده بود لیوان قهوه اش رو بردارم و قهوه رو با دندونای آقای حسینی بپاشم توی صورتش ... آرسن که اخلاق من رو خوب می دونست و می دونست الان هر بلایی ممکنه سر آراد بیارم و قراردادشون فسخ بشه سریع گفت:
- نه آقای کیاراد ... خانوم آوانسیان اینجا همه کاره هستن ... اصلا اگه نباشن شرکت از هم می پاشه ... الان هم واقعا لطف کردن که زحمت پذیرایی رو به عهده گرفتن ...
با محبت و قدردانی به آرسن نگاه کردم و آرسن یواشکی بهم چشمک زد که از چشمای تیزبین آراد دور نموند و چنان اخماش در هم شد که ترسیدم و پریدم از اتاق بیرون ...
هر آن منتظر بودم صدای دادش در بیاد ... ولی خبری نشد ... یک ساعتی اون تو فک زدن ... دیگه مطمئن بودم قهوه رو نخورده و لب و لوچه ام آویزون شده بود ... وقتی در اتاق باز شد همچین از جا پریدم که آرسن تعجب کرد و سریع گفت:
- چی شد ویولت؟
اخمهای آراد بدتر در هم شد ... لیوان قهوه اش دستش بود ... با تعجب به لیوان خیره شدم ... لیوان رو گذاشت لب میز و با همون اخم های درهم گفت:
- بابت قهوه ممنون!
و لیوان رو کمی هل داد ... مونده بود چی کار کنم؟ خورده بود؟ نخورده بود؟ چشمم افتاد به گوشیم ... درست لب میز بود ... لیوان رو که هل داد گوشیم کشیده شد به سمت لبه میز اومدم بپرم بگیرمش که آراد با لبخند لیوان رو یه ذره دیگه هل داد و گوشیم پخش زمین شد ... آه از نهادم بر اومد ... گوشیم تمام لمسی بود و هیچ ضربه ای نباید می خورد ... سریع پریدم سمت گوشی و داد زدم:
- وای!
در گوشیم باز شده بود و باتریش افتاده بود بیرون سریع باتری رو گذاشتم سر جاش و روشنش کردم ... اما روشن نمی شد ... صفحه اش سیاه بود ... کم مونده بود گریه ام بگیره ... گوشی من قبلا یه بار افتاده بود روی زمین و الان خیلی حساس شده بود ... با کوچک ترین ضربه ای همه چیزش به هم می ریخت و مجبور بودم ببرمش تعمیر ... از جا بلند شدم و پریدم سمت آراد ... آرسن پرید جلوم و گفت:
- ویولت ... خواهش می کنم! طوری نشده که ....
آراد پوزخندی زد و چپ چپی به آرسن نگاه کرد و گفت:
- شاید خسارتشون رو می خوان ... همینطوره خانوم آوانسیان؟
دندون قروچه ای کردم و دوباره خواستم بپرم به طرفش ... اگه آرسن جلوم نبود دقیقا عین اون روز جلوی دانشگاه با چند تا فن حالشو می گرفتم ... اینبار بهش اجازه دفاع هم نمی دادم ... اما حیف که آرسن محکم منو نگه داشته بود ... داد آراد بلند شد:
- ولش کنین آقای سرکیسیان ... مثلا چی کار می تونه بکنه؟
معلوم نبود خشونتش به خاطر منه ... یا به خاطر آرسن که تقریبا منو بغـ ـل کرده بود ... همچین با خشم جمله شو گفت که دستای آرسن رها شد ... ولی در ازاش گفت:
- اگه خودتو کنترل کنی قول می دم یه بهترشو برات بخرم ...
آهان اینجوری بهتر شد .... باید بهش حالی می کردم برام پشیزی ارزش نداره ... با ناز چرخیدم سمت آرسن و گفتم:
- راست می گی آرسن؟ قول؟!!
- قول! وروجک ...
آراد همچین نگام کرد که تعجب کردم ... یه جورایی با ... با نفرت! بعدم سری به نشونه تاسف تکون داد و بدون اینکه حرفی بزنه از در شرکت رفت بیرون ... آرسن با تعجب گفت:
- یعنی اینقدر ناراحت شد؟ حتی خداحافظی هم نکرد ...
- داخل آدم ...
- ویولت کارت اصلا صحیح نبود ... می دونی اگه پشیمون می شد چی می شد؟ کلی از سرمایه اش قراره بیاد