داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 ... پس مامانش نمی دونست من مسیحیم! شاید آراگل دوست نداشته مامانش بفهمه ... شاید هم وقت نشده بود بگه ... نکنه مامان آراگل هم مسیحی ها رو نجس می دونه و آراگل خجالت کشیده بهش بگه دوستش مسیحیه؟ آراگل که دید من یه جوری شدم سریع گفت:
- مامان جان ما می ریم تو اتاق من ... خواهشاً یه زنگ به آراد بزنین ببینین پس کجا مونده! گفت کارش یه ساعت طول می کشه ... مهمونا بیان نباشه خیلی زشت می شه ...
مامانش با لبخند رفت طرف تلفن و گفت:
- نگران نباش دختر! هر جا باشه می یاد ... من پسرم رو خوب می شناسم ...
- و حتما می دونین چقدر خونسرده!
- آراگل جان ... حرص بیخود نخور ... از دوستت پذیرایی کن ...
آراگل منو کشید سمت اتاقش و گفت:
- باشه مامان تو اتاق ازش پذیرایی می کنم ...
با شرمندگی به مامانش نگاه کردم و گفتم:
- باید ببخشین ...
- نه عزیزم ... راحت باشین ... منم برم یه زنگ به این پسر بزنم ... که اگه خودشو نرسونه خواهرش مو روی سرش نمی ذاره ...
لبخند زدم و مامانش رفت ... همراه آراگل رفتیم توی اتاق و آراگل دوباره رفت بیرون که وسایل پذیرایی از منو بیاره ... هر چی هم گفتم نمی خوام به گوشش نرفت ... وقتی رفت بیرون تازه متوجه شدم دکوراسیون اتاقش هم عوض شده بود ... تخـ ـتشو چـ ـسبونده بود به دیوار و نزدیک میز کامپوترش دو تا صندلی رسمی گذاشته بود ... غلط نکنم اینجا یه خبری هست ... با اومدنش توی اتاق حواسم پرت شد و منتظر شدم تا میوه و آجیل و شیرینی و گز اصفهان و سوهان قم و خلاصه هر چی گیر دستش اومد رو چید روی میز جلوی من و گفت:
- بفرمایید خانوم خانوما ... الان احساس بزرگی بهم دست داده! تو اومدی دیدن من ...
خنده ام گرفت ... من تو چه فکری بودم و اون توی چه فکری! نشست کنارم و ادامه داد:
- چه بی خبر اومدی ؟ حداقل یه زنگ می زدی که من اینجوری شوکه نشم ...
صدای ماشین اومد و حرفش رو قطع کرد ... پرید پشت پنجره و گفت:
- آراد اومد ...
می خواستم بزنم تو سرش بگم دو دقیقه بگیر بتمرگ تا من حرفمو بزنم و پاشم برم ... از نگاهم فهمید عصبی شدم ... خنده اش گرفت نشست و گفت:
- ببخشید ... ببخشید ... من یه کم هیجان زده ام ... الان دیگه می شینیم تکون هم نمی خورم ...
- ببین آراگل من اومدم یه سوال بپرسم و برم ... اصلا هم نمی خوام تو به خاطر من معذب بشی ... فقط بگو ببینم این قضیه بورسیه چیه؟
آراگل با تعجب نگام کرد و گفت:
- چی؟
- بورسیه! نکنه توام نشنیدی؟
- بورسیه ای که دانشگاه اعلام کرده رو می گی؟
- من همچین چیزی نشنیدم مگه دانشگاه چنین چیزی اعلام کرده ؟
آراگل مشغول باد زدن خودش شد و گفت:
- آره ... البته هنوز کسی نمی دونه ... آراد یه روز کار داشت توی آموزش، رفته بود اونجا اعلامیه شو دیده بود ...
- که چی؟!
- مثل اینکه قرار شده بالاترین معدل های لیسانس رو بفرستن کانادا ...
مثل منگ ها نگاش کردم ... 

خنده اش گرفت و گفت:
- توی بچه های ترم شما ... یکی از دخترا بورس می شه و یکی هم از پسرا ...
- نه!!!!
- چرا عزیزم ....
- وای ... وای اینکه ... اینکه خیلی خوبه!
- آره ... برای همین هم آراد داره با درس خودکشی می کنه ...
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- واقعیه؟ نکنه سر کاریه؟
- نه بابا ... آراد که به یه چیز الکی دل خوش نمی کنه ... کلی تحقیق کرده ... گویا قراره بعد از عید بیان دم کلاس هم اعلام کنن ...
- باورم نمی شه!
- حالا نخوای دوباره چوب لای چرخ آراد بذاری! داداشم خیلی داره زحمت می کشه ها ...
اینو گفت و خندید ... گفتم:
- چطور می خواد بره؟ می خواد شما رو تنها بذاره؟ مگه مسئول شما نیست؟
- نمی شه که همه اش پای ما بمونه ... این آینده اشه! ما هم پشتشیم ... اما خوب یه برنامه هایی داره که باعث می شه نه سیخ بسوزه نه کباب ...
صدای زنگ خونه شون بلند شد ... زد توی صورتش و گفت:
- خاک بر سرم ... اومدن!
همینجور داشت دور خودش می چرخید ... با تعجب گفتم:
- کی؟ چرا اینجوری می کنی؟
سر جاش وایساد و گفت:
- ببین ویولت ... اینا که اومدن خواستگارن!
پس بگو این چرا مثل مرغ لخـ ـت شده بال بال می زنه! با حیرت گفتم:
- وای! پس من رفتم ... خداحافظ ...
- کجا!!! نمی شه که از جلوی اینا بری ... زشته ... باید توی اتاق بمونی ...
- اینجوری که بدتره ...
- نه چیزی نمی فهمن ... فقط ... چیزه ... باید بری توی اتاق آراد ...
اشاره به صندلی ها کرد و گفت:
- می بینی که اینجا رو آماده کردم برای حرف زدنمون ...
از جا بلند شدم ... حس یه آدم زیادی رو داشتم ... کاش نیومده بودم! با شرمندگی گفتم:
- باشه ...
و از اتاق رفتیم بیرون ... من رفتم توی اتاق آراد و آراگل رفت استقبال مهمونا ... نشستم لب تخـ ـت آراد ... حالا باید چی کار می کردم؟

  • ۹۹/۰۸/۱۸

آغوش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی