- ویولت کارت اصلا صحیح نبود ... می دونی اگه پشیمون می شد چی می شد؟ کلی از سرمایه اش قراره بیاد توی دست ما ....
دستشو گرفتم و کشیدم سمت کاناپه های وسط سالن و گفتم:
- بیا بشین کارت دارم ... باید یه چیزایی رو بدونی تا بفهمی من مرض ندارم!
نشست و منتظر زل زد بهم ... شمرده شمرده جریانات خودم و آراد رو براش تعریف کردم ... فکر می کردم مثل وارنا می خنده ... ولی عصبی شد و گفت:
- بیخود! مگه پسر خاله ته که باهاش کل می ندازی؟ تو دختری ویولت ... بفهم! باید خانوم باشی ... این کارا از تو بعیده ...
خونسردانه پا روی پا انداختم و گفتم:
- این حرفا هم از تو بعیده ... تو که دیگه منو می شناسی ...
- تو جدی جدی دندون مصنوعی انداختی توی لیوان قهوه اش؟
- اوهوم ...
- وای خدای من! دیدم یهو وسط قهوه خوردن به سرفه افتاد و نزدیک بود همه قهوه ها رو بالا بیاره ... بعدم همچین لیوان رو کوبید روی میز که گفتم شکست!
خندیدم و گفتم:
- حقشه!
- چیو حقشه! بنده خدا .... دلم براش می سوزه ... ویولت رفتارت رو اصلاح کن ...
- بیخال آرسن می دونی که از این حرفا خوشم نمی یاد ... الان می خواستم یه سری سوالای دیگه زات بپرسم ...
آرسن منتظر ولی با جدیت نگام کرد ... گفتم:
- این یارو جدی جدی یک سوم محصولات رو پیش خرید کرد؟
- بله ...
- چرا؟!
- گفت واسه بورسیه دانشگاه می خواد درس بخونه و نمی رسه دیگه به کارای خرید برای بافنده هاش برسه ... قراردادی که تنظیم شد طوریه که ما خودمون هر ماه یک مقدار از محصول رو برای بافنده ها ارسال می کنیم ...
چشمامو ریز کردم و گفتم:
- هان؟!!!! بورسیه؟ کدوم بورسیه؟
- از من می پرسی؟! مگه هم کلاسیت نیست ... خوب لابد دانشگاتون همچین قراری گذاشته دیگه ....
- بابا این بهت دروغ گفته ... بورسیه کجا بوده ؟
- راست و دروغش رو دیگه نمی دونم ... اونم تا همین حد برای من گفته ... مهم اینه که همه محصول رو خرید ...
از جا بلند شدم و گفتم:
- من باید برم سر و گوش آب بدم ببینم چه خبره! اگه همچین چیزی باشه که ... وای!
- چیه؟ دهنت آب افتاد که توام بری؟
- نه نه فقط می خوام ببینم این چه ریگی تو کفششه ...
- بیخیال ویولت ... ببین می تونی مشتری منو بپرونی یا نه ...
رفتم سمت کیفم و گفتم:
- مشتریت مفت چنگت ... منم دارم می رم ... کاری نداری؟
- انگار قرار بود با هم بریم سر خاک شیوا!
- وای ببخشید آرسن! خوب می مونم ... اصلا حواسم نبود ...
- نه نه برو ... تو دیگه آروم و قرار نداری ... برو به کارت برس ... یه ذره هم به رفتارات فکر کن ... راستی گوشی هم هر وقت خواستی بگو تا با هم بریم ...
- نه لازم نیست ... می برمش تعمیر ... درست می شه ...
- من تعارف نکردما!
- منم نکردم ... دستت هم درد نکنه .... کاری نداری؟
- نه برو ... در پناه مسیح ...
- فدای تو ... بای ....
از شرکت دویدم بیرون .... گوشیم که ترکیده بود و نمی تونستم به کسی زنگ بزنم سر و گوش آب بدم ... باید می رفتم خونه آراگل اینا ... باید از خود آراگل می پرسیدم ... صد در صد اون از ماجرا خبر داشت ...
باز هم دست از دلم برداشتم و تاکسی گرفتم ... جلوی در خونه آراگل اینا که پیاده شدم فقط دعا کردم خونه باشن و مهمونی نرفته باشن ... علاوه بر اون مهمون هم نداشته باشن ... دل رو زدم به دریا و زنگ رو فشردم ... بعد از چند لحظه که برای من انگار خیلی طول کشید خود آراگل آیفون رو جواب داد:
- کیه؟
- منم آراگل ... باز کن ...
چند لحظه مکث کرد و گفت:
- ویولت تویی؟
- آره ... باز کن دیگه ...
در با تیکی باز شد و من دویدم تو ... همه طول حیاط رو دویدم ... آراگل جلوی در اومد و من از دیدن ظاهر برازنده اش تعجب کردم ... البته همیشه برازنده بود ولی الان انگار خبری بود ... کت بلند مشکی رنگ با شلوار گشاد طلایی تیره ... یه شال مشکل و طلایی هم به شکل خیلی قشنگی دور سرش پیچیده بود ... یه لحظه یادم رفت برای چی رفتم اونجا ... دهنم باز موند و با حیرت گفتم:
- چه جیگر شدی طلا! چه خبره؟!
لبخندی زد و گفت:
- سلام ... خیلی خوش اومدی ... چه بی خبر!
- سلام ببخشید انگار جایی می خواین برین ... هان؟ شایدم مهمون دارین ... من می رم یه روز دیگه ...
دستمو کشید و گفت:
- بیا تو ببینم ... مهمونای ما نیم ساعت دیگه می یان ...
ناچاراً همراهش به داخل رفتم ... مامانش هم در حالی که کت و دامن خوش نقش و نگاری پوشیده و روسری هم رنگی هم سرش بود جلو اومد و گفت:
- سلام دخترم ...
نا خود آگاه رفتم جلو و بـ ـوسیدمش و گفتم:
- سلام ... سال نوتون مبارک ...
- ممنون دخترم ... سال نوی توام مبارک ...
با ابهام به آراگل نگاه کردم و اون ابرویی بالا انداخت ... پس مامانش نمی دونست من مسیحیم!