داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

-خب حالا چه جور جایی هست اینجا
یه لبخند زدو رفت تو فکر انگار وافعا اونجا بود
سامی-تو تهران اولین بار بابام بردم اونجا بعدش خودم عادت کردم در هفته حداقل یه بار برم اونجا از وقتی هم که اومدم اینجا گشتم باز همچین جایی رو پیدا کردمو هر هفته اومدم
من-ای بابا بدتر دلمو اب انداختی نمیخواد بگی یعنی نگی بهتره
خندیدو ماشینو جلوی یه اسباب بازی فروشی بزرگ نگه داشت
سامی-پیاده شو
با تعجب پیاده شدم
من-نگو که منظورت اسباب بازی فروشیه
سامی-نه بابا تو کاریت نباشه فقط بیا
رفتیم تو یه لحظه با دیدن عروسکا دلم برای اتاقمو مامانمینا تنگ شد
من-سامی صبر کن اول یه زنگ به مامانمینا بزنم
سامی-باشه
گوشیمو دراوردم و زنگ زدم یه بوق جواب ندادن دو بوق جواب ندادن دیگه میخواستم قطع کنم که برداشتن
مامان-الو
انگار با شنیدن صداش تازه یادم افتاد چقدر دلم براش تنگ شده تو این چند روز اصلا بهشون زنگ نزدم چون از شنیدن صداشونو کاری که در حقشون کردم خجالت میکشیدم
مامان-الو بله بفرمایید
من-سلام مامانی الهی من قوربونتون برم
مامان-نفس تویی مادر نمیگی من اینجا یه مامان بابا دارم که تموم امیدشون منم چرا زنگ نمیزنی؟
صداش با بغض بود
من-ببخشید مامان سرم شلوغ بود بابا خوبه خودتون خوبید؟
مامان-ما همه خوبیم تو خوبی خوابگاهتون راحته
جوابشو ندادم نمبتونستم یه دروغ به این بزرگی بگم مامان-دلم برات تنگ شده نفس مادر نگفتی خوابگا خوبه
من-الو مامان صدات نمیاد الو الو
بعدم ترجیح دادم قطع کنم این که خودمو بزنم به کوچه علی چپ بهتر از گفتن اون دروغ شاخ دار بود مامانم دوسه بار زنگ زد که رد تماس زدم
سامی-بریم نفسی؟
من-بریم
من –خب حالا چیکار کنیم
سامی-هرچقدر دلت میخواد عروسک بردار
من-هان ؟
سامی-برای خودت نیست که اونجایی که میریم باید اینا رو ببریم
من-باشه باشه
شروع کردیم خرید کردن هر چیزی که به نظرم خوشگل بود برداشتم از ماشین گرفته تا عروسک باربی سامی هم پشت سرم بودو خریدارو میاورد بعد اینکه کل مغازه رو خالی کردیم سامی پولشو حساب کردو با عروسکا رفتیم سوار ماشیم شدیم تو تعجب بودم که گفت پیاده شو با دیدن تابلوی جایی که اومده بودیم چشمام چهارتا شد.
بیمارستان برای چی اومدیم بیمارستان با باتعجب برگشتم سمت سامی که با لبخند داشت به بیمارستان نگا میکرد
من-سامی مسخره کردی منو چرا اومدیم اینجا دستمو گرفتو با عروسکا رفتیم تو یکی از پلاستیک های پر از عروسک هم داد دستمو بردم تو همه میشناختنش هرکی رد میشد میگفت
-سلام اقای مهرارا
تا رسید به یه مرد که پیشش واستاد
سامی-سلام جناب خوب هستین شما نامزدم نفس فروزان نفس جان ایشون رئیس این بیمارستان اقای خطیبی هستن
من-سلام از اشناییتون خوشبختم
خطیبی-منم همینطور پس با جفتت اومدی سامیار ایشالا خوشبخت بشید برو که بچه ها منتظرن
از خطیبی خداحافظی کردیمو رفتیم سمت بخشی که اصلا فکرشو نمیکردم سامی اروم گفت
- نفسی مهربون باشو محبت کن تا تو محبت غرق بشی دلیل انتخاب رشته ی من این بچه هان شاد باشو بهشون انرژی بده غمگین نباش دلم میخواد اون نفس شیطون باشی که همه ازش امید میگیرن نه نا امیدی
یه بار دیگه اسم بخشو خوندم بخش بیماران سرطانی(اطفال پزشک مخصوص اقای نیکنام) یه نفس عمیق کشیدمو لبخند بزرگی زدم بدون توجه به سامی رفتم تو سامی هم پشت سرم اومد و گفت
-دو دقیقه پیشم واستا بعد جیم بشو
الهی چقدر بچه اینجاس یکی از یکی ناز تر و معصوم تر چقدر پاکن چقدر بی گناه اسیر این بیماری شدن سامیار چه روح بزرگی داره من برای چی این رشته رو انتخاب کردم اون برای چی از خودم خجالت میکشم من برای کلاسش اون برای این بچه ها به ثانیه نکشید که دروبرمون پر از بچه شد و عمو سامیار گفتنشونم همه جارو پر کرد.

  • ۹۹/۰۸/۱۸

عشق شش طرفه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی