بعد رو به جمع گفتم: آهان بچه ها یک فکر بکر هستید فردا بریم سپیدان؟سامیار:میشه بپرسم سپیدان کجاست؟باحالت مسخره ای گفتم
من:بله فرزندم....جونم براتون بگه که سپیدان من یکدفعه بادایی اینام رفتم پر کوه و برف الآنم که اسفند ماه اونجا حال میده..هستید؟
همه موافقت کردن و قرار شد فردا ساعت7حرکت کنیم..
بعد از خوردن صبحونه خواستم بلند بشم میزو جمع بکنم که چون عادت ماهانه بودم زیر دلم تیر کشید..چون هیچکس تو آشپزخونه نبود دستمو گذاشتم رو دلم و یک ناله ی آروم کردم که همزمان شد با اومدن اتردین..اتردین که منو تو اون حالت دید اومد بغلم کرد و گفت:خانومی چیزی شده؟
دلت درد میکنه؟ سرمو به نشونه ی + تکون دادم که گفت:الهیی...مشکلی داری؟منظورشو فهمیدم ولی روم نشد بگم به جاش سرخ شدم که گونمو بوسید و گفت: آخ اتردین قربون اون سرخ و سفید شدنت بره...
من:خدا نکنه.
خواستم برم میزو جمع کنم که بازومو گرفت گفت:بیا بریم تو اتاق استراحت کن به شقی ونفس میگم جمع کنن..
بعدم باهم رفتیم تواتاق.
منو خوابوند رو تخت و خودش رفت بیرون چند لحظه بعد با یک لیوان چایی دارچین و چند تا قرص اومد تو اتاق..بلندم کرد و گفت:بیا این قرص وبخور.سرمو انداختم پایین که دستشو آورد زیر چونمو سرمو آورد بالا و گفت: آدم که از شوهر خودش خجالت نمیکشه...
به جون بابام قلبم داشت میفتاد تو جورابم...قرص داد بهم بهم و چاییمو به زور کرد تو حلقومم بعدم دوباره منو خوابوند و گفت:استراحت کن.فرداهم با این حالت نمیخواد بریم سپیدان.