داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

 آراد دوید سمت اتاق و لحظاتی بعد با چند پتو برگشت ... همه رو پیچید دور و من گفت:
- حتما هم یم ذارم با این حالت تنها پاشی بری فرانسه ... یه چند روز صبر می کنی با هم می ریم ... زود کارد درست می شه ... قول می دم ...
دوباره زار زدم:
- دلم براش تنگ شده ... آخه ... چطور ممکنه؟ آرسن گفت خودش بوده ... گفت سوخته ... ما خاکش کردیم ... با ماریا ... کنار ماریا! آخه چطور باور کنم ... شاید دروغ باشه ... اگه دروغ باشه دوباره چطور دلمو راضی کنم؟
نشست کنارم و به نرمی گفت:
- دروغ نیست عزیزم ... آرسن باهاش حرف زده ... می گه مطمئنه حالش خوبه ... هم خودش ... هم خانومش!
پس ماریا هم زنده بود !!! سرم رو به نشونه ناباوری تکون دادم و گفتم:
- پس این یک سال و نیمه کجا بود؟!!! چرا زودتر خبر نداد که زنده است؟!!! چرا؟ چرا گذاشت اینقدر از غمش اشک بریزم؟ چرا؟؟؟؟؟
داشتم داد می زدم ... کاش آراد بغلم می کرد ... ولی می دونستم یه آرزوی محاله ... گفت:
- باید صبر کنی ... می ریم پیشش ازش بپرس ... حتما می تونه قانعت کنه ...
- می خوام برم ... دیگه نمی تونم اینجا رو تحمل کنم ...
- فقط چند روز ... به خاطر من !
لال شدم ... حقیقتا به خاطر آراد هر کاری می کردم ... اما همه وجودم پر می کشید سمت پاریس ... تا با چشم خودم نمی دیدم باورم نمی شد ...
اون چند روز باز همه کابوس ها تکرار شد ... یاد مرگ وارنا ... جیغ های مامی ... مویه های پاپا ... عربده های آرسن ... غش کردن های خودم ... بیمارستان .. حرفای آراگل ... نبودش ... دلتنگی ... همه اون روزهای تلخ دوباره داشتن تو ذهنم تکرار می شدن ... بالاخره کار آراد هم درست شد و هر دو با هم به فرودگاه رفتیم که به سمت وارنا پرواز کنیم ...
***
زنگ در خونه رو که زدم دستم می لرزید ... آراد اطمینان بخش نگام کرد و زمزمه کرد:
- آروم باش ... الان همه چیز تموم می شه ... همه کابوس هات ... همه ناراحتی هات ...
وقتی در باز شد چشمامو بستم ... طاقت دیدن وارنا رو انگار نداشتم ... نیم دونم چقدر طول کشید ... یه ساعت ... یه روز؟ یه قرن؟ اما صداش رو شنیدم ... صدای شیرین برادرم:
- خواهر کوچولوی من ... شیرین من ... عسلم ...
گوشام اشتباه نمی شنید ... خودش بود ... وارنای من ...چشمامو باز کردم و اشک از چشمام جوشید ... چه شبهایی که با دلتنگی برای این صدا خوابیده بودم ... وارنا با آغوشی باز جلوی روم بود ... لاغر تر از قبل ... اما محکم تر ... شیرجه رفتم توی بغلش و هق هقم شکست ... هر دو زار می زدیم:
- داداشی ... وارنا ... وارنا ...
- جووونم ... عمر من! الهی قربونت برم ویولت ... دلم برات پر می کشید ...
- کجا بودی؟ کجا رفته بودی؟ چرا رفتی؟ چرا به ما فکر نکردی؟ مگه نگفتی سالم می مونی؟ مگه قول ندادی؟ مگه نگفتی تنهام نمی ذارم ... وارنا نمی بخشمت ... نمی بخشمت ... چرا با من اینکارو کردی؟
- عزیز دلم ... خودمم نمی خواستم ... باور کن دلم برای تو بیشتر از همه خون بود ... باید برات توضیح بدم ... باید همه چی رو بفهمی ...
دلم نمی یومد از بغلش بیام بیرون ... چسبیده بودم بهش و می خواستم عطر تنش رو ببلعم ... اونم حریصانه بغلم کرده بود و فشارم می داد ... شاید یه ربعی به همون شکل باقی موندیم که صدای آرسن بلند شد:
- ویولت جسد رو اینقدر فشار نده ... پودر می شه ها ...
هر دو خنده مون گرفت ... اینبار خنده اش از ته دل بود ... هیچ غمی نداشتم ... داداشم برگشته بود ... وارنا رفت سمت آراد که با لذت بهمون نگاه می کرد و آرسن اومد سمت ما ... قبل از اینکه بتونه بغلم کنه دستم رو دراز کردم طرفش و با چشم و ابرو اشاره به آراد کردم ... با تعجب دستم رو فشرد و زمزمه کرد:
- کار تمومه؟!!
سرم رو به نشونه نفی تکون دادم و گفتم:
- نه ... خودشیرینیه!
خنده اش گرفت و با لذت گفت:
- همین که تا اینجا دنبالت اومده یعنی کار تمومه!
سعی کردم حرفش رو باور کنم ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی