داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

وارنا دوباره اومد طرف من دست انداخت دور کمرم و گفت:
- بریم تو عزیز دلم ...
- بقیه کجان؟
- توی پذیرایی ... منتظر توان ...
وارد که شدم از دیدن مامی و پاپا و ماریا یه بار دیگه اشک از چشمم سرازی شد یکی یکی همه رو بغل کردم و ماریا رو بیشتر از بقیه ... ماریا هم دیگه غم توی چشمش نبود ... چشماش برق عجیبی داشتن ... برعکس گذشته ... وقتی بغل و بوسه و گریه تموم شد همه نشستیم دور همو من در حالی که دلم نمی یومد چشم از وارنا بردارم گفتم:
- کجا بودی؟ زود باش بگو ... می خوام ببینم می تونم ببخشمت یا نه ...
لبخندی زد و گفت:
- همین الان می خوای بدونی؟
- دقیقا الان ...
آراد به کمکم اومد و گفت:
- از وقتی که تو رفتی من خودم شاهد لحظه به لحظه زجر کشیدن ویولت بودم ... وقتی هم فهمید زنده ای توی این یه هفته داغون شد ... هر شب کابوس می دید ... حق داره خیلی چیزا رو بدونه ...
وارنا با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه ... می گم ... ولی نه با جزئیات ... جزئیاتش فقط باعث آزار منو ماریا و حتی خودتون می شه ... پاپا و مامان کمی از جزئیات رو می دونن ... شب عروسی من و ماریا ... اگه یادتون باشه ما سوار ماشین شدیم که بریم رامسر ... قبل از رفتن مسیح یه پاکت آبمیوه به ما داد که بین راه بخوریم ... نمی دونم چرا اما به آبمیوه ها شک کردم و همه رو بین راه ریختم .... ماریا هم حس منو داشت ... دوباره راه افتادیم که یهو وسط جاده دیدیم کسی داره دست تکون می ده و بال بال می زنه ... نگه داشتم چون طوری وسط جاده بود که اگه نمی ایستادم می زدم بهش ... همین که ایستادم در و باز کرد و شروع کرد داد و هوار کردن که ماشینش رفته ته دره و نیاز به کمک داره چون زن و بچه اش تو ماشینن ... دلم سوخت ... هم من هم ماریا پیاده شدیم بریم کمک یارو که یهو یه چیزی خورد توی سرم ... توی حالت گیج و منگی متوجه شدم که یه نفر هم زد توی سر ماریا و دیگه چیزی نفهمیدم ... وقتی به هوش اومدم دیدم توی یه خونه دردندشت ویلایی هستیم ... داد و هوار راه انداختم چون واقعا نمی دونستم چه به روزمون اومده ... وقتی مسیح و یوحنا و بابای ماریا رو دیدم تازه دوزاریم افتاد ... گویا اونا از ما زرنگ تر بودن! حتی فرصت ماه عسل رو هم بهمون ندادن ... بعد ها فهمیدم که توی آبمیوه مون داروی خواب آور ریخته بودن و وقتی دیدن ما اونا رو نخوردیم و ریختیم اون نقشه رو وسط جاده پیاده کردن ... با بیهوش کردن ما وسایلمون رو تن یه زن و مردی که قبل کشته بودن و گویا از اعضای باندشون بودن می کنن و اونا رو همراه ماشین ما می فرستن ته دره و بعدم آتیش سوزی ...
دهنم باز مونده بود! حقیقتا جیک نمی تونستم بزنم! پستی تا چه حد!!!! وارنا ادامه داد:
- اونا ما رو منتقل کرده بودن به یه خونه پرت توی یکی از شهرهای دور افتاده افغانستان و من تا دو ماه حتی نمی دونستم کجا هستیم! چون نه اجازه خروج داشتم نه حرف زدن با کسی ... حتی ماریا رو هم نمی تونستم ببینم و این آزارم می داد ...
به اینجا که رسید با عشق زل زد به ماریا و ماریا هم جواب نگاهش رو داد ... آهی کشید و گفت:
- بعد از دو ماه به زور من هم شدم یکی از اعضای باندشون ... چاره ای نداشتم باید همرنگشون می شدم و اعتمادشون رو جلب می کردم تا شاید بتونم یه جوری از دستشون فرار کنم ... وقتی به قول خودشون به اندازه کافی غرقم کردن ماریا رو هم وارد ماجرا کردن و من تونستم دوباره ببینمش ... حالا خیال همه راحت بود که ما با اوناییم ... ولی بعد از یک سال! نمی دونستم باید چی کار کنم از خودم بدم می یومد ... منو چه به قاچاق مواد!!! ولی اون عوضی ها بدجور گیرم انداخته بودن ... خیلی وقتا از زیر کارها در می رفتم یا از عمد قضیه رو لو می دادم که موادها ضبط بشه اما بعضی وقتها هم نمی شد ... در به در دنبال یه راه برای فرار بودم ... می خواستم خودم رو برسونم اینجا ... تنها راهم بود ... اما باید یه طوری از دست اونا در می رفتم ... به طور کاملا اتفاقی با جاسوسی که توی گروهمون بود آشنا شدم ... یه پلیس ایرانی که خودش رو توی باند جا کرده بود! خودم شناساییش کردم و اون شانس اورد چون اگه کس دیگه ای می شناختش تیکه بزرگش گوشش بود ... دردسرتون ندم ... باهاش همکاری کردم! اونم فهمید من با اونا نیستم قول همکاری داد ... یک ماه پیش توی یکی از عملیاتا همه باند لو رفت و پلیس همه رو دستگیر کرد ... مسیح و یوحنا هم کشته شدن ... من اینقدر ساده می گم فکر نکنین به این سادگیا بود! همه مون مرگ رو به چشم دیدیم ... بعد از اون از ترس گروه های رقیبی که می دونستم دست از سر من و ماریا بر نخواهند داشت اومدیم پاریس ... الان دو هفته است اینجاییم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی