داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

مدام تکرار می کرد:
- مطمئنی؟! خدای من ! واو! یا امام زمون ... باشه ... نه باشه حواسم هست ... می خوای خودم بگم؟! نه ... باشه باشه خودت بگو .. من هستم .. آره خودم می یارمش ... با من خداحافظ ...
گوشی رو با نگرانی گرفت سمتم ... گوشیو چنگ زدم و گذاشتم در گوشم ... نا نداشتم دیگه حرف بزنم ... مطمئن بودم یه بلایی سر یه نفر اومده ... نالیدم:
- بگو تا نمردم ...
- ببین ویولت ... اگه بخوای اینجوری کنی نمی گم ...
- بگو آرسن ... بگو جون عمو لئون بگو ...
- قضیه ... قضیه راجه به وارناست ...
خون تو رگم منجمد شد ... همه بدنم خشک شد و لال شدم ... حتی نمی تونستم سوالی بپرسم ... با نگرانی صدام زد:
- ویولت ... ویولت خوبی؟!
آراد که رفته بود داخل آشپزخونه با یه لیوان شربت قند نشست کنارم و لیوان رو گرفت جلوی دهنم ... یاد روز چهلم وارنا افتادم ... دقیقا با همین حالت بهم آب قند داد ... یه قلوپ به زور خوردم ... آرسن هنوز داشت صدام یم کرد ... از ترس اینکه قطع کنه نالیدم:
- آر ...سن ... قا ... تلاش ... پیدا شدن؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه عزیز دلم ... نه خوشگل من ... خودش ... خودش پیدا شده ...
این دیگه ورای تصورم بود ... مطمئن بودم داره سر به سرم می ذاره ... آراد داشت با نگرانی نگام می کرد ... ولی حتی نمی تونستم مطمئنش کنم که حالم خوبه ... چون نبود ... خشک شده بودم به معنای واقعی کلمه ... آرسن که انگار باری از روی دوشش برداشته شده باشه تند تند گفت:
- دیشب زنگ زد ... از پاریس ... حالش خوبه! باورت می شه ویولت ... داداشمون زنده است ... سر و مر و گنده داره زندگی می کنه ... بعد از یک و سال نیم که براش زار زدیم حالا باید بخندیم ... مسیح یه بار دیگه لطفش رو به ما نشون داد ... هنوزم باورم نمی شه ... امروز صبح بابا و مامانت رفتن پاریس ... من یه هفته دیگه کارم درست می شه و می رم ... توام بیا ... بیا ویولت ... وارنا خیلی دلتنگته ...
دیگه چیزی نمی شنیدم ... گوشی از دستم افتاد و دنیا در حالی که می چرخید دور سرم سیاه شد ...
***
با صدای مهربون آراد چشم باز کردم:
- ویولت ... عزیزم ... بیداری؟ صدای منو می شنوی... ویولت ...
چند بار پلک زدم ... صداش رو می شنیدم ولی تصویرش واضح نبود ... سرم رو گرفتم بالا ... پایه سرم دقیقا بالای سرم بود ... چند بار پلک زدم تا دیدم بهتر بشه ... نالیدم:
- سرم ...
- چیه عزیزم؟ درد داری؟
- آره ... آخ ... چی شدم؟ این سرم برای چیه؟
- یادت نیست ویولت؟
یه کم به ذهنم فشار آوردم ... اطراف داشت برام آشنا می شد ... توی خونه آراد بودم و روی تخت خوابش ... زمزمه کردم:
- من تو خونه تو چی کار می کنم؟
با موهام که روی بالش ریخته بود بازی کرد و گفت:
- از حال رفتی ... زنگ زدم آمبولانس اومد ... بهت سرم وصل کردن ....
- از حال رفتم؟!!!
کم کم داشت یادم می یومد ... تماس آرسن ... وارنا!!! یهو نشستم ... سرم کشیده شد ... آراد سریع گفت:
- چی کار می کنی ویولت؟ بخواب ... بخواب عزیزم ... اجازه بده سرمت تموم بشه ...
بغضم ترکید ... هق هق کردم:
- می خوام برم ... وارنا ... وارنا ... می گفت وارنا زنده است ... ای خدا! باورم نمی شه ... باورم نمی شه ...
کف دستاش رو گذاشت روی شونه هام و محکم منو هل داد عقب مجبور شدم دوباره بخوابم ... ولی اشکام بند نمی اومدن ... زل زد توش چشمام ... چشمای اونم لبریز از اشک بود ... سعی کرد لبخند بزنه:
- آره ... آره عزیزم ... بهت تبریک می گم ... خدا داداشت رو دوباره برگردوند ...
دو تا دستم رو روی صورتم گذاشت و زار زدم ... صدای بغض آلود آراد بلند شد:
- گریه کن ... گریه کن عزیز دلم ... بذار آروم بشی ...
به دنبال این حرف رفت از اتاق بیرون ... اینقدر شوکه شده بودم که حلاوت عزیزم گفتن های آراد رو هم نمی تونستم حس کنم ... وقتی خوب گریه کردم و سبک شدم سرم رو که دیگه تموم شده بود از دستم کشیده بیرون ... از جا بلند شدم ... سرم یه کم گیج می رفت ... رفتم از اتاق بیرون ... آراد توی آشپزخونه بود ... یه راست رفتم به طرفش و بی مقدمه با بغض گفتم:
- من باید برم ... باید برم وارنا رو ببینم ...
آراد چرخید به طرفم و گفت:
- بشین ویولت ... تو حالت خوب نیست ... باشه ... باشه می ریم وارنا رو هم می بینیم ... فقط باید یه چند روزی صبر کنی تا من بتونم بلیط بگیرم ...
- من پاسپورت فرانسوی دارم ... نیازی به صبر نیست ... برم توی فرودگاه یم تونم با اولین پرواز برم پاریس ...
- شما بله ... ولی برای اینکه کار من هم درست بشه باید چند روز صبر کنی ... نمی تونم بذارم تنها بری ...
- ولی من دیگه نمی تونم ... نمی تونم صبر کنم ...
بدنم به رعشه افتاده بود و دندونام به هم می خورد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی