الان دو هفته است اینجاییم ... وقتی از امنیتمون مطمئن شدیم شما رو خبر کردیم ...
به اینجا که رسید سکوت کرد ...
وارنا به قول خودش جزئیات رو نگفت ولی من می تونستم همه درداش رو تجسم کنم ... من داداشم رو می شناختم ... نگاهم افتاد به ماریا نشسته بود کنار وارنا و تکیه داده بود به بازوش ... اصلا از مرگ خونواده اش ناراحت نبود ... حق هم داشت! کم ظلم در حقش نکرده بودن ... انگار از چشمام حرفام رو خوند که به حرف اومد و گفت:
- وقتی داداشم کشته شدن ... یه لحظه حس بدی بهم دست داد ... بالاخره خونواده ام بودن ... اونا اگه نمی ذاشتن من هیچ وقت به وارنا نمی رسیدم ... اما اینو می تونم اعتراف کنم که ناراحتیم به خاطرشون زیاد نبود ... شاید اگه کمی محبت دیده بودم بعد از اونا دووم نمی آوردم ... اما دریغ!
آهی کشید و بیشتر به وارنا چسبید ... همه سکوت کرده بودیم ... انگار میخواستیم به خودمون این قضیه رو تفهیم کنیم ! هنوز هم باورش سخت بود ... با اینکه برادرم جلوم نشسته بود!!!
تا شب مدام به دست و پای وارنا چسبیدم و سوال پیچش کردم ... بار آخر آرسن عصبی شد و منو زد زیر بغلش ... شروع کردم دست و پا زدن ... با خنده گفت:
- خودتو بکشی هم ولت نمی کنم ... وارنا رو دیوونه کردی ... عوض اینکه یه کاری کنی یادش بره داری بدتر یادش می اندازی ...
نگام کشیده شد سمت آراد ... نشسته بود کنار مامی و پاپا ... حسابی بحثشون گل انداخته بود ... مشخص بود که حسابی با پاپا مچ شده و خودشو توی دل مامی هم جا کرده ... خیالم داشت راحت می شد ... شاید می تونستم راضیشون کنم ... شاید! نگاه آراد چرخید سمت ما و همین که من زیر بغل آرسن دید چشماش گرد شد ... نمی خواستم ناراحت بشه مشت کوبیدم توی بازوی آرسن و گفتم:
- ولم کن غول تشن! مگه من هم قد و قواره توام؟ وارنااااااااااا کمککککککککک!
وارنا اومد جلو و با خنده منو از تو بغل آرسن کشید بیرون و گذاشت روی زمین ... بعد هم برادرانه خم شد و موهای سفید شقیقه آرسن رو بوسید ... خوب می دونست که اون موها به خاطر خودش سفید شده ... آراد با عذر خواهی از پاپا از جا بلند شد و سمت ما اومد ... آرسن زد سر شونه اش و گفت:
- به داداش! با ما به از این باش که با خلق جهانی!
آراد پوزخندی زد و چپ چپ به من نگاه کرد ... رفتم کنارش و همین که تنها شدیم پچ پچ کردم:
- چپ چپش کجا بود؟
برای اولین بار با صراحت توبیخم کرد! توی این مدت بارها کار خلاف ازم دیده بود ولی فقط حرص خورده بود! هیچ وقت توبیخی در کار نبود ...
- برای چی اجازه می دی مدام بغلت کنه؟!!!
- کی؟!!!
- آرسن ...
هول شدم و گفتم:
- خوب ... خوب اون مثل داداشمه!
- مثل داداشته؟!!! بله یادمه که ایشون هم همینو گفتن! اما مگه ما بچه ایم ویولت! هم من می دونم و هم تو که اون داداشت نیست! داداش تو فقط وارناست ... اینو بفهم ...
سرم رو انداختم زیر ... چیزی نداشتم بهش بگم ... از نظر خودم کار خطایی نکرده بودم اما احساس آراد رو هم درک می کردم ... خیلی وقت بود که فرزاد با من دست نمی داد و می دونستم آراد چیزی بهش گفته ... پس مشخص بود که دوست نداشت آرسن هم منو بغل کنه ... حسادت و حس مالکیتش رو دوست داشتم! اما نمی دونستم چرا زبون باز نمی کنه و به عشقش اعتراف نمی کنه!!! بعد از توبیخ کردن من رفت سمت وارنا ... می دونستم که آرسن راجع به احساس من با وارنا حرف زده ... چون نگاه وارنا به آراد یه جور خاص بود!
سه روز دیگه هم خونه وارنا موندیم ... ولی دیگه باید بر می گشتیم ... بیتشر از این نمی تونستیم توی کلاس ها غیبت کنیم ... توی این سه روز وارنا و آراد تبدیل به دو دوست صمیمی شده بودن و مدام با هم پچ پچ می کردن ... هر چی هم خواستم سر در بیارم چی می گن موفق نشدم ... آرسن هم بعضی اوقات باهاشون همراه می شد ولی نگاه آراد به آرسن هنوز هم خصمانه بود و همین من رو به خنده می انداخت ... توی اون سه روز پاپا و مامی هم حسابی عاشق آراد شدن و مامی خیلی صمیمی از آراد خواست وقتی برگشتیم ایران حتما خونه مون بیاد و بهمون سر بزنه ... خنده ام گرفت! کم پیش می یومد مامی از کسی همچین دعوتی بکنه! بالاخره بعد از سه روز همراه آرسن به فرودگاه رفتیم ... آرسن می خواست برگرده ایران و ما به هالیفاکس می رفتیم ... لحظه آخر توی فرودگاه آرسن در گوشم پچ پچ کرد :
- بدجور می خوادت ... بهش جرئت ابراز بده ... هلش بده!
با عجز گفتم:
- آخه چه جوری؟
- راهشو باید خودت پیدا کنی ...
از هم خداحافظی کردیم و آرسن منو با دنیای سوال تنها گذاشت و رفت ... آراد با طعنه گفت:
- زیاد فکر نکن! داداشت!!!! سالم می رسه ... دعاهای تو بدرقه راهشه ....
داداشت رو چنان با غیض گفت که خنده ام گرفت