داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «به خاطر پدرم» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بهم فرصتم خیلی داد ولی خوب دستم تنگ بود و نمیتونستم کاری کنم
که بالاخره به ارزوش رسید و تونست زندگیم و نابود کنه
سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد و گفت
-اره باباجان با گرفتن تو ازم زندگیم و نابود کرد
با ناباوری برگشتم طرف کامران گفتم
-اره کامران
با صدایی ناراحت گفت
-مگه نمیخواستی بدونی چی شده؟خوب حالام دونستی
ازجام بلند شدم و با گریه و داد رو بهش گفتم
-ازت بدم میاد کامران،به خاطر یه انتقام مسخره زندگیم و به گند کشیدی،تمام ارزو هامو ازم گرفتی،همه ی دوستام دارن الان درسشون و میخونن اونوقت من باید تو ۱۷ سالگی مادر بشم،ازت نمیگذرم کامران
-گوش کن بهار…
-نه تو گوش کن ازت بدم میاد ،گمشو ازین خونه برو بیرون،دیگه نمیخوام ریختت و ببینم
برو بیروننننننننن

  • ۰
  • ۰

کاوه چشم غره ای به کامران رفت اونم بیخیال برگشت طرف بابا و منتظر موند
بابا سرش و انداخت پایین و گفت
-نفرت این اقا ازین جایی شروع میشه که تو چند سالت بیشتر نبود
مادرت بعد زایمان تو دچار مشکل قلبی شده بود دکترا گفته بودن باید عمل بشه تو لیست انتظار بود
خیلی طول میکشید دکترا گفته بودن هرچه سریعتر باید عمل بشه وگرنه میمیره
بابا به اینجا که رسید مکث کرد ولی سریع ادامه داد
ما همچنان منتظر فلب بودیم که پرستار اون بخش بهمون گفت
دو نفر تصادف کردن و یکیشون مرگ مغری شده و اون یکی دیگم تموم کرده
گفت باید بریم از خانوادش رضایت بگیریم
خوشحال رفتیم سمتی که پرستار گفته بود
ولی از دیدن خانواده اون دو نفر شوکه شدیم
سه تا بچه بودن اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم

  • ۰
  • ۰

بهرام با تعجب نگام کرد
واسه اینکه سوال پیچم نکنه آرش و گرفتم جلوش و با زبون بچگون گفتم
-دایی جون سلام
اخماش باز شد و با خنده آرش و ازم گرفت
-واای خدای من این جوجو رو ببین،الهی من قربونت بشم،وای خدا ببین بالاخره منم دایی شدم
با لبخند داشتم نگاش میکردم که بابا کامرانشون و تعارف کرد برن داخل
بهرام با ذوق رفت طرف بابا و به شوخی گفت
-پیر شدی بابا نوهت و نگاه کن
بابا آرش و بغل کرد و با ناراحتی زل زد تو چشای من
دستاش و فشار دادم و گفتم
-بابا من خوشبختم خودت و ناراحت نکن
بعدم پتورو از صورت آرش زدم کنار
حالا نوبت بابا بود قربون صدقه بچه بره
رفتیم تو
کنار کامران نشستم و گفتم
-پس بهراد و باران کجان؟

  • ۰
  • ۰

رنگ کیانا پرید و با ترس و نگرانی بهم خیره شد
اینا چرا اینقده مشکوک میزدن
با شک پرسیدم
-چیزی شده؟
-نه…نه …چیزی نیس
بعدم سریع رفت بالا تو اتاقش
ساعت ۱۲ بود که اماده پایین نسسته بودم و داشتم لباس تن آرش میکردم
یه سرهمی سورمه ای تنش کردم پتوشم دورش پیچیدم و بغلم گرفتمش
خودمم یه مانتو تا روی زانو مشکی با شلوار مشکی تنگ وشال بنفش و کفش عروسکی بنفش پوشیدم موهامم بالای سرم ساده جمع کردم
حوصله ارایش نداشتم واسه همین یه رژلب زدم فقط
با صدای زنگ من و کیانا از لادن و کیوان خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
منصور داشت میومد تو خونه
با تعجب بهش گفتم
-مگه شما نمیاین؟

  • ۰
  • ۰

عروسی خوبی بود به خوبی و خوشی تموم شد و ما راهی خونه شدیمبا خستگی خودم و پرت کردم رو تخت
کامران-پاشو لباسات و در بیار بعد بخواب
-حوصله ندارم خوابم میاد
-بلند شو
بی حوصله از جام بلند شدم و یه لباسی که دم دستم بود پوشیدم کامران کنارم دراز کشید و گفت
-بهار؟
برگشتم طرفش
-هوم؟
-میخواستی دلیل نفرت من و از خانوادت بدونی اره؟
هیجان زده نگاش کردمو سرمو تکون دادم
-من نمیتونم برات بگم فردا میبرمت یه جایی اونا بهت میگن
-نمیشه…
نذاشت حرفم و بزنم بغلم کرد و گفت
-نه نمیشه حالام بگیر بخواب جوجو
یه نگاه به ارش کردم که تو گهوارش خواب بود
کامران چشاش و بسته بود منم سرمو رو بازوش گذاشتم و چشام بستم اینقدر خسته بودم که سریع خوابم برد

  • ۱
  • ۰

پسره برو بابایی گفت و با دوستاش دور شد
کاوه-کامران دنبال دردسری ها
کامران شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت
آرش و از خودم جدا کردو شالمم مرتب

فردا صبح با لادن رفتیم بازار اونم دوتایی بعد کلی گشتن به اصرار لادن من یه لباس مجلسی صورتی رنگ *لباس* برداشتم با کیف و کفش ستش
لادنم لباس نشکی برداشت که به نظرم تو تنش خیلی شیک وا میستاد

لباس بهار

لباس لادن
بعد اتمام خریدا برگشتیم خونه حسابی از پا در اومده بودیم
اقایون خونه نبودن رفته بودن همه باهم شرکت

  • ۱
  • ۰

 لادن شما چند ساله ازدواج کردین؟
-ما تقریبا ۳ ساله
-نمیخواین بچه دار بشین؟
کیانا-همین و بگو خانوم میترسه یکی بزاد و هیکلش از رو فرم بیفته
این یانا عجب ادمی بود همچین با حرص این حرفارو میزد که ادم فقط دلش میخواست بخنده
کیانا و لادن کل کل میکردن و من بلند میخندیدم
کامران خودشو کنارم پرت کردو گفت
-چه خبره صداتون ۱۰۰ متر اونطرف تر میاد؟
بعدم سرشو گذاشت رو پاهام و دراز کشید
-توچرا اینقده میخندی؟
-به کارای این دوتا
کیانا-کامران جان راحتی شما داداش؟تعارف نکن یه وقتی
-اخه به توچه پاهای زنمه مال خودمه اصلا دوس دارم سرمو بذارم رو پاهاش ای بابا
حالا به چی میخندیدین؟

  • ۱
  • ۰

که این دفعه واقعا نیازش شد
وا چه اخلاقا داشت این ها
-توچی لادن؟
-نه من نیاوردم،تو کی میری لباس بگیری؟
-فردا صبح بریم؟
-اره بریم
-فقط من آرش و چیکارش کنم؟
کیانا-خوب من هستم دیگه
-مگه تو با ما نمیای؟
-نه من که لباس دارم شماها برین
-باشه پس فردا صبح خودمون دوتا بریم این مردام که نیستن احمالا با کامران برن شرکت
-باشه اینجوری بهتره

  • ۱
  • ۰

-میگم نظرت راجب من چیه؟
با شیطنت نگاش کردم و گفتم
-نظر خاصی ندارم فقط خیلی ادم مزخرفی هستی
یه تای ابروش و داد بالا و واستاد و رو به من گفت
-جووووون؟
-بادمجون
-خانومی امروز داری خیلی شیرین میزنی ها حواست هست؟
پشت چشمی براش نازک کردم دستشو کشیدم و دوباره راه افتادیم
-کامران؟
-ها؟
-کامران؟
-چیه؟

  • ۱
  • ۰

وا مردمم دیوانه شدن خدا شفاشون بده
-زن دایی بریم من اومدم
-عزیزم تو برو پیش مامان اینا من برم دستامو بشورم
سرشو تکون داد ورفت
منم رفتم تا دستامو بشورم
تو دستشویی بودم که دیدم اون دختره الناز اومد تو با یه لحن بدی رو کرد بهم و گفت
-ببین دختره عوضی حالت و بعدا میگیرم
با تعجب بهش گفتم
-با منی؟
ادامو در اورد و گفت
-نه با عمتم
با ترحم برگشت طرفش و گفتم
-شفات میده عزیزم امیدوار باش
بعدم با یه پوزخند ازکنارش رد شدم
دیدم که از حرص سرخ شده بود دختره پررو