داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

کاوه چشم غره ای به کامران رفت اونم بیخیال برگشت طرف بابا و منتظر موند
بابا سرش و انداخت پایین و گفت
-نفرت این اقا ازین جایی شروع میشه که تو چند سالت بیشتر نبود
مادرت بعد زایمان تو دچار مشکل قلبی شده بود دکترا گفته بودن باید عمل بشه تو لیست انتظار بود
خیلی طول میکشید دکترا گفته بودن هرچه سریعتر باید عمل بشه وگرنه میمیره
بابا به اینجا که رسید مکث کرد ولی سریع ادامه داد
ما همچنان منتظر فلب بودیم که پرستار اون بخش بهمون گفت
دو نفر تصادف کردن و یکیشون مرگ مغری شده و اون یکی دیگم تموم کرده
گفت باید بریم از خانوادش رضایت بگیریم
خوشحال رفتیم سمتی که پرستار گفته بود
ولی از دیدن خانواده اون دو نفر شوکه شدیم
سه تا بچه بودن اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم
هیچکدومشون حال درست و حسابی نداشتن
رفتم پیششون و دلداریشون دادم
رفتم با داداش بزرگه حرف زدم از حرفم خیلی عصبانی شد
تو بیمارستان داد و فریاد میکرد
ولی به هر بدبختی بود رضایت خواهر و برادر بزرگتر و گرفتم
ولی برادر کوچیکتر راضی میشد
نفرینم میکرد
برادرش و فحش میداد که راضی شده بود همچین کاری کنه
هیچوقت یادم نمیره روزی که این پسر
به کامران اشاره کرد
برداشت گفت ارزو میکنم زنت بمیره،ارزو میکنم قلب مامانم تو سینه زنت از کار بیفته
اون روز روز جشن منه،ازت انتقام میگیرم جناب،اشکاتو میبینم،زندگیتو بهم میریزم مطمین باش
با چشمای گریون برگشتم طرف کامران و اونم برگشت طرفم و فقط نگام کرد
بابا رو به کامران با چشای اشکی گفت
-نفرینت گرفت پسر جون ،نفرینت گرفت ،قلب مادرت تو سینه زنم از کار افتاد
زنم از پیشم رفت و بچه هام یتیم شدن
نفرت پسرا از کامران بیشتر شده بود
بابا ادامه داد
-بنفشه سر زایمان قلبش از کار افتاد،چفدر بهش گفتم من این بچه رو نمیخوام ،چقدر گفتم نکن این کارو ولی گوش نداد
زندگیم بهم خورد پسر جون ،بچم بدبخت شد،جوونیش از دست رفت
با گریه گفتم
-ولی بابا پس کامران طلب چی داشت؟
من نمیدونستم کامران همون پسری هسته که قلب مادرش تو سینه مادرت بود
از طرف حاجی مرتضوی باهاش اشنا شدم خودت میدونی که قرض داشتم واسه همین حاجی گفت این اقا ادم خوب و با خداییه
منم رفتم و ازش درخواست کمک کردم و گفتم حاجی مرتضوی مغرفیم کرده
اینم خدا خیر بده کمکم کرد
ولی تا فهمید که من کیم شروع کرد که پولشش و میخواد و اینا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی