پسره برو بابایی گفت و با دوستاش دور شد
کاوه-کامران دنبال دردسری ها
کامران شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت
آرش و از خودم جدا کردو شالمم مرتب
فردا صبح با لادن رفتیم بازار اونم دوتایی بعد کلی گشتن به اصرار لادن من یه لباس مجلسی صورتی رنگ *لباس* برداشتم با کیف و کفش ستش
لادنم لباس نشکی برداشت که به نظرم تو تنش خیلی شیک وا میستاد
لباس بهار
لباس لادن
بعد اتمام خریدا برگشتیم خونه حسابی از پا در اومده بودیم
اقایون خونه نبودن رفته بودن همه باهم شرکت
کیانا بعد دیدن لباسا کلی اطشون تعرف کرد و گفت خوشگله
به زور کیانا رفتم پروش کردم
روز ۵ شنبه رسیده بود قرار بود با کاوه بریم ارایشگاه ازون طرفم کامران بیاد دنبالمون
از آرایشگر خواستم موهام و شنیون کنه اونم خیلی شیک موهام واسم دراورد و یک ارایش ملایم صورتیم واسم کرد تو اینه که خودم نگاه کردم خیلی خوشم اومد خیلی ناز شده بودم
اون دو نفرم حسابی ترکونده بودن و حسابی شوهر کش شده بودن
ساعت ۷ و ۳۰ اقایون اومدن دنبالمون
لباسامون و تو همون ارایشگاه پوشیده بودیم و اماده رفتیم بیرون
مردا تو ماشین نشسته بودن اتمال خراب شدن لباسا بسیار زیاد بود واسه همین کاوه و منصور و کامران و جلو نشوندیم
کامرانم یک کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کروات مشکی پوشیده بود
موهاشم فشن زده بود بالا حسابی بهار کش شده بود
تا رسیدن به باغ ۱ ساعت فاصله بود تازه اگه به ترافیک نمیخوردیم
بعد رسیدن کمرم خشک شده بود تو ماشین
کامران آرش و بغلش داشت
ما خانوما جلو رفتیم و اقایونم پشت سرمون
مجلسشون مختلط بود و حسابیم شلوغ
لباسامون و در اوردیم و رفتیم تا به عروس دوماد تبریک بگیم
نوشین و بغلش کردم و بهش تبریک گفتم رومو کردم طرف علی و گفتم
-مامان من و نبینم اذیت کنی ها
علی اهی کشید و با ناراحتی ساختگی گفت
-باباجان این مامان تو مارو اذیت نکنه ما این و اذیت نمیکنیم
نوشین با استرس دستمو گرفت و گفت
-ولش کن اینو بعدم دستمو کشید و من و کنار خودش تو جایگاه نشوند
علی با اعتراض گفت
-اااا اونجا جای من بود ها!!!من الان کجا بشینم
نوشین بی حوصله گفت
-علی من باهاش کار دارم چه میدونم یه دو دقیقه برو با این اقایون اون وسط قر بده اه
بچه ها رفتن سر میز نشستن و فامیلای علی ریختن دورش و به زور بردنش وسط
نوشین-بهار دارم از استرس می میرم چیکار کنم؟
دستاش یخ کرده بود بهش نگاه کردم دیدم تو چشاش اشک جمع شده
-اااا ،دختره ی دیوونه رو نگاه چه جوری بغض کرده نبینم گریه کنی ها وگرنه من میدونم و تو،استرس واسه چی داری بابا همه تو شب عروسیشون کلی شادن و حال میکنن اون وقت تو نشستی اینجا میگی استرس داری
سرشو تکون داد و چیزی نگفت
اهنگ تموم شد و علی برگشت سرجاش با دیدن قیافه زنش گفت
-بهار با این چیکار کردی که اماده گریه کردن
-هیچی بابا مامانم راضی با ازدواج با تو نیست میخوان به زور شوهرش بدن این اصلا تورو دوست نداره یکی دیگه رو دوس داره الانم یاد عشقش افتاده
نوشین خنده ای کرده و رو به من گفت
-گمشو دختره لوس
-خوردی بهار حالام پاشو بذار نه نه ،بابات دوکلوم باهم حرف بزنن
از جام بلند شدم و رو به هردوشون گفتم
-باشه من و دک کنید ولی گفته باشم کارای بد بد نکنید ها من ازون جا دارم نگاتون میکنم
نوشین دسته گلشو خواست پرت کنه طرفم که گفتم
-عزیزم من که شوهر کردم شما باید این دسته گل و واسه دخترای مجرد بندازین نه من که شوهر و بچه دارم
بعدم سری از رو تاسف تکون و دادم و اون دوتا رو تنها گذاشتم