لادن شما چند ساله ازدواج کردین؟
-ما تقریبا ۳ ساله
-نمیخواین بچه دار بشین؟
کیانا-همین و بگو خانوم میترسه یکی بزاد و هیکلش از رو فرم بیفته
این یانا عجب ادمی بود همچین با حرص این حرفارو میزد که ادم فقط دلش میخواست بخنده
کیانا و لادن کل کل میکردن و من بلند میخندیدم
کامران خودشو کنارم پرت کردو گفت
-چه خبره صداتون ۱۰۰ متر اونطرف تر میاد؟
بعدم سرشو گذاشت رو پاهام و دراز کشید
-توچرا اینقده میخندی؟
-به کارای این دوتا
کیانا-کامران جان راحتی شما داداش؟تعارف نکن یه وقتی
-اخه به توچه پاهای زنمه مال خودمه اصلا دوس دارم سرمو بذارم رو پاهاش ای بابا
حالا به چی میخندیدین؟
لادن-فضول و بردن جهنم
کامران پرید وسط حرفش و گفت
-گفت کی با لادن بود که پرید وسط؟
لادن پشت چشمی نازک کرد و گفت
-ایششش
کامران-اوا کاوه این زنت چرا اینجوریه؟
کاوه اهی کشید و گفت
-هیچی نگو داداش که دلم خونه
لادن یکی زد پس کله کاوه و باحالت قهر ازجاش بلند شدو رفت اونطرف
کاوه بلند شد بره دنبالش که کامران گفت
-ولش کن بابا میبینه نمیری دنبالش ضایع میشه خودش برمیگرده مام کلی بهش میخندیم
بعدم با این حرفش بلند زد زیر خنده
نوچ نوچ هرچی دور ما جمع بودن همشون یه چند تخته ای کم داشتن
کاوه-زهرمار اگه تو اون حرف و نمیزدی این قهر نمیکرد منم مجبور نبودم برم دنبالش
کامران-ااا به من چه؟میخواستی اون حرف و نزنین
کاوه میخواست جوابشو بده که بلند گفتم
-ای بابا بس کنید دیگه برو دنبال لادن
کاوه سرشو تکون داد و رفت
کامران سرشو بلند کردو رو به من گفت
-ای جونم جذبه
پشت چشمی واسش نازک کردم که گفت
-ای وای زن منم از دست رفت اگه من دوباره گذاشم تو با این لادن بگردی
اوففففففف اگه ولش میکردی تا خود صبح حرف میزد
با کلافگی گفتم
-بس کن کامران سرمون رفت چقده حرف میزنی
-وااا؟
والا !! به جای حرف زدن پاشو برو یه چیزی بگیر بخوریم من گرسنمه
-ساعت خواب خانوم بچه ها وقتی شما خواب بودین غذا پختن و اوردن
برگشتم طرف کیانا و گفتم
-اااا؟
-بله ؟
-حالا چی پختین؟
کیانا چپ چپ نگام کرد و گفت
-خوبه توم مثل اون شوهرت پررویی
خندیدم و چیزی نگفتم
لادن و کاوه برگشتن
کامران بلند شدو گفت
-پاشین بازی کنیم
همه موافقتشون اعلام کردن
قرار بود وسطی بازی کنیم
من و کامران و لادن تویه گروه،کاوه و کیانا و منصورم تو یه گروه
کیوانم کرده بودیم نخودی
ما وسط بودیم
بازی اوج هیجانش بود که با صدای گریه آرش من از بازی اومدم بیرون
بغلش کردم و اروم اروم راه میرفتم وقتی ساکت نشد یادم افتاد که الان چند ساعته من به این بچه شیر ندادم
نشستم رو زیر اندازو شالمو طوری تنظیم کردم که چیزی معلوم نباشه و به آرش شیر دادم و بازی بچه هارو نگاه میکردم
با خستگی نشستن وهنوزم داشتن باهمدیگه جروبحث میکردن
کامران گوشه شالمو داد کمی داد بالا و به ارش که چشاش باز بود نگاه کرد
-قربونت بره بابایی نگاه چه جوری داره شیر میخوره
با صدای پسری که از پشت سرم اومد سریع کامران و زدم کنارو شالم و درست کردم
-ای جونم عجب چیزی
کامران از عکس العمل من برگشت به پشت نگاه کرد
-جونم کاری داری اقا اینجا واستادی؟
-زمین خداست دلم میخواد هرجا واستم شما مشکلی داری
کامران اومد بلند شه کا دستشو گرفتم و گفتم
=کامران جون آرش بیخیال
کامران نشست سرجاش و رو به پسره گفت
-برو اینجا وانستا وگرنه من میدونم با تو