داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

رنگ کیانا پرید و با ترس و نگرانی بهم خیره شد
اینا چرا اینقده مشکوک میزدن
با شک پرسیدم
-چیزی شده؟
-نه…نه …چیزی نیس
بعدم سریع رفت بالا تو اتاقش
ساعت ۱۲ بود که اماده پایین نسسته بودم و داشتم لباس تن آرش میکردم
یه سرهمی سورمه ای تنش کردم پتوشم دورش پیچیدم و بغلم گرفتمش
خودمم یه مانتو تا روی زانو مشکی با شلوار مشکی تنگ وشال بنفش و کفش عروسکی بنفش پوشیدم موهامم بالای سرم ساده جمع کردم
حوصله ارایش نداشتم واسه همین یه رژلب زدم فقط
با صدای زنگ من و کیانا از لادن و کیوان خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
منصور داشت میومد تو خونه
با تعجب بهش گفتم
-مگه شما نمیاین؟
-نه شما برین
لبخندی زدو رفت تو
کیانا سوار شده بود
با لبخند سوار شدم و سلام دادم
جوابمو شنیدم ولی قیافه همشون خیلی ناراحت بود
-میشه بپرسم شماها چتونه؟چرا اینقده ناراحتین
کامران از تو ایه نگام کردو چیزی نگفت
-ای بابا چرا حرف نمیزنین اصلا داریم کجا میریم؟
کاوه برگشت طرفم و گفت
-اروم باش بهار جان میریم خودت میفهمی
دیگه داشتم میترسدم
با دیدن مسیری که کامران داشت میرفت با تعجب و بهت برگشتم طرفش و گفتم
-کامران؟
-اروم باش بهار
-چرا داریم میریم اونجا؟
-بهار مگه نمیخوای بفهمی پس هیچی نگو اوکی؟
فقط با بهت نگاش کردم
به کیانا نگاه کردم که سریع صورتش و طرف پنجره کرد

واویلا اینا هیچکدوم حالشون خوب نبود

-پیاده شین
با صدای کامران که داشت از ماشین پیاده میشد به خودم اومدو و با ترس پیاده شدم
تو ماشین نشسه بودم و گیج بهشون نگاه میکردم
کامران در سمت من و باز کرد و آرش و از بغلم گرفت
-پیاده شو دیگه
اهسته گفتم
-چرا اومدیم اینجا
-پیاده شو خودت میفهمی
از ماشین پیاده شدم
تند تند رفتم سمت در خونه و دستم و رو زنگ گذاشتم
با صدای کیه گفتن بهرام اشک تو چشام جمع شد
-اومدم
وقتی در و باز کرد مات و مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم
هیچکدوم باورمون نمیشد که الان جلوی همدیگه واستاده باشیم
من زودتر به خودم اومدم
-داداشی
بهرام که با صدای من به خودش اومده بود
محکم بغلم کرد و گفت
-جون داداشی!!!عمر داداشی..کجا رفتی دختر نگفتی ما بدون تو چیکار کنیم؟
چند دقیقه ای تو بغل هم گریه میکردیم
با صدای بابا که داشت میگفت کیه بهرام
از اغوش بهرام جداش دم
بهرام از جلو در کنار رفت و بابا تونست من و ببینه
با دیدن من تندتند اومد طرفم
-بهارممم
-بابا
دویدم تو خونه و خودم و پرت کردم تو بغل بابا
-عزیز دلم کجا بودی تو؟نمیگه این پیرمرد بدون دردونش چیکار کنه؟نمیگی این مرد باید جواب زنش و چی بده؟
تو بغل بابام چند دقیقه ای بودم اصلا حواسم به کامرانشون نبود
وقتی برگشتم طرفشون دیدم انام اومدن تو و پشت سرمن واستادن
بهرام خیلی خشن زل زده بود به کامران و آرش
رفتم طرف کامران و آرش و ازش گرفتم
اونام مشغول احوالپرسی با بابا شدن
بهرام اومد طرفم و گفت
-اینا کین؟
برگشتم طرفش
-کیانا و کاوه خواهر و برادر کامران
-واسه چی اومدن اینجا؟
-کامران قراره واسم توضیح بده چرا اینقدر از خانواده من بدش میاد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی