بهرام با تعجب نگام کرد
واسه اینکه سوال پیچم نکنه آرش و گرفتم جلوش و با زبون بچگون گفتم
-دایی جون سلام
اخماش باز شد و با خنده آرش و ازم گرفت
-واای خدای من این جوجو رو ببین،الهی من قربونت بشم،وای خدا ببین بالاخره منم دایی شدم
با لبخند داشتم نگاش میکردم که بابا کامرانشون و تعارف کرد برن داخل
بهرام با ذوق رفت طرف بابا و به شوخی گفت
-پیر شدی بابا نوهت و نگاه کن
بابا آرش و بغل کرد و با ناراحتی زل زد تو چشای من
دستاش و فشار دادم و گفتم
-بابا من خوشبختم خودت و ناراحت نکن
بعدم پتورو از صورت آرش زدم کنار
حالا نوبت بابا بود قربون صدقه بچه بره
رفتیم تو
کنار کامران نشستم و گفتم
-پس بهراد و باران کجان؟
بهرام-بهراد رفت دنبال باران بیارتش الانا دیگه میان
بابا-خیلی خوش اومدین
کیانا-ممنونم
کامران اخم کرده بود و سرشو انداخته بود پایین
در گوشش گفتم
-کامران؟
سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد
-خوبی؟
با سردرگمی بهم نگاه کرد و سرشو تکون داد
صدای بهراد و باران و از تو حیاط میشنیدم که داشتن باهم جرو بحث میکردن
باران اومد داخل
هنوز متوجه ما نشده بود
-بابا
-جون بابا بیا تو دیگه دخترم؟
تو دلم داشتم قربون صدقش میرفتم
باران اومد داخل با تعجب به همه نگاه کرد وقتی من و کنارشون دید با شادی دویید طرفم
-ابجی بهار
اغوشم و براش باز کردم
-جون ابجی بهار!قربونت برم من خوبی؟
محکم بغلم کرده بود و ولم نمیکرد
بهرادم خیلی تعجب کرد ولی به خودش اومد خیلی تحویلم گرفت
باران روی پای من نشسته بود و ازجاش تکون نمیخورد
بابا-باران این کوچولو رو دیدی؟
-این کوچولو کی هست؟
-نی نی ابجی بهاره
باران با عجب برگشت طرفم و گفت
-اره ابجی؟
-اره عزیزم
زد زیر گریه و بدو رفت تو اتاقش
با ناراحتی ازجام بلند شدم و دنبالش رفتم
روی تخت دمر افتاده بود و گریه میکرد
رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم
-خوشگل من چرا گریه میکنه؟
جوابمو نداد ادامه دادم
-بارانی؟خانمی؟اگه گریه کنی دلم میشکنه ها
-
-باران خانوم حالا که اینطور شد منم میرم واسه خودم دیگم پیشت نمیام
یهو بلند شدو
چشای خوشملش از گریه قرمز شده بود
اومد تو بغلم و گفت
-نرو تورو خدا نرو منم دیگه گریه نمیکنم
روی موهاش بوسه زدم و گفتم
-باشه عزیزم نمیرم توم دیگه گریه نکن
-باشه
-حالا میشه بگی چرا ناراحت شدی؟
-ازون بچه بدم میاد؟
-چرا عزیزم؟
-اخه اون دیگه نمیذاره تو من و دوست داشته باشی
-غلط کرده بچه پررو ،مگه میشه من دیگه جیگر خودمو دوست نداشته باشم
-یعنی دوسم داری؟
-معلومه که دوست دارم تو تموم زندگی منی
-قول؟
-قول
-حالا پاشو بریم صورتت و بشورم
از اتاق اومدیم بیرون
بابا اخماش توهم بود و کامرانم همینطور ولی بهرام و بهراد با تعجب داشتن بقیه رو نگاه میکردن
صورت باران و شستم و دوباره سرجام نشستم بارانم رفت کنار بهراد که الان ارش بغلش بود نشست و با بچه مشغول شد
کامران شروع کرد
-بهار قرار بود بیارمت اینجا و بگم چرا نمیذارم خانوادت و ببینی
با پرسش نگاش کردم و سرمو تکون دادم
کامران تکیه دد به پشتی و با پوزخند رو بابا گفت
-خوب جناب بهتر نیست خودتون بگین
بابا با نگرانی نگام میکرد
کاوه-کامران مودب باش
-من که چیزی نگفتم