داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

بهرام با تعجب نگام کرد
واسه اینکه سوال پیچم نکنه آرش و گرفتم جلوش و با زبون بچگون گفتم
-دایی جون سلام
اخماش باز شد و با خنده آرش و ازم گرفت
-واای خدای من این جوجو رو ببین،الهی من قربونت بشم،وای خدا ببین بالاخره منم دایی شدم
با لبخند داشتم نگاش میکردم که بابا کامرانشون و تعارف کرد برن داخل
بهرام با ذوق رفت طرف بابا و به شوخی گفت
-پیر شدی بابا نوهت و نگاه کن
بابا آرش و بغل کرد و با ناراحتی زل زد تو چشای من
دستاش و فشار دادم و گفتم
-بابا من خوشبختم خودت و ناراحت نکن
بعدم پتورو از صورت آرش زدم کنار
حالا نوبت بابا بود قربون صدقه بچه بره
رفتیم تو
کنار کامران نشستم و گفتم
-پس بهراد و باران کجان؟
بهرام-بهراد رفت دنبال باران بیارتش الانا دیگه میان
بابا-خیلی خوش اومدین
کیانا-ممنونم
کامران اخم کرده بود و سرشو انداخته بود پایین
در گوشش گفتم
-کامران؟
سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد
-خوبی؟
با سردرگمی بهم نگاه کرد و سرشو تکون داد
صدای بهراد و باران و از تو حیاط میشنیدم که داشتن باهم جرو بحث میکردن
باران اومد داخل
هنوز متوجه ما نشده بود
-بابا
-جون بابا بیا تو دیگه دخترم؟
تو دلم داشتم قربون صدقش میرفتم
باران اومد داخل با تعجب به همه نگاه کرد وقتی من و کنارشون دید با شادی دویید طرفم
-ابجی بهار
اغوشم و براش باز کردم
-جون ابجی بهار!قربونت برم من خوبی؟
محکم بغلم کرده بود و ولم نمیکرد
بهرادم خیلی تعجب کرد ولی به خودش اومد خیلی تحویلم گرفت
باران روی پای من نشسته بود و ازجاش تکون نمیخورد
بابا-باران این کوچولو رو دیدی؟
-این کوچولو کی هست؟
-نی نی ابجی بهاره
باران با عجب برگشت طرفم و گفت
-اره ابجی؟
-اره عزیزم
زد زیر گریه و بدو رفت تو اتاقش
با ناراحتی ازجام بلند شدم و دنبالش رفتم
روی تخت دمر افتاده بود و گریه میکرد
رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم
-خوشگل من چرا گریه میکنه؟
جوابمو نداد ادامه دادم
-بارانی؟خانمی؟اگه گریه کنی دلم میشکنه ها
-
-باران خانوم حالا که اینطور شد منم میرم واسه خودم دیگم پیشت نمیام
یهو بلند شدو
چشای خوشملش از گریه قرمز شده بود
اومد تو بغلم و گفت
-نرو تورو خدا نرو منم دیگه گریه نمیکنم
روی موهاش بوسه زدم و گفتم
-باشه عزیزم نمیرم توم دیگه گریه نکن
-باشه
-حالا میشه بگی چرا ناراحت شدی؟
-ازون بچه بدم میاد؟
-چرا عزیزم؟
-اخه اون دیگه نمیذاره تو من و دوست داشته باشی
-غلط کرده بچه پررو ،مگه میشه من دیگه جیگر خودمو دوست نداشته باشم
-یعنی دوسم داری؟
-معلومه که دوست دارم تو تموم زندگی منی
-قول؟
-قول
-حالا پاشو بریم صورتت و بشورم
از اتاق اومدیم بیرون
بابا اخماش توهم بود و کامرانم همینطور ولی بهرام و بهراد با تعجب داشتن بقیه رو نگاه میکردن
صورت باران و شستم و دوباره سرجام نشستم بارانم رفت کنار بهراد که الان ارش بغلش بود نشست و با بچه مشغول شد
کامران شروع کرد
-بهار قرار بود بیارمت اینجا و بگم چرا نمیذارم خانوادت و ببینی
با پرسش نگاش کردم و سرمو تکون دادم
کامران تکیه دد به پشتی و با پوزخند رو بابا گفت
-خوب جناب بهتر نیست خودتون بگین
بابا با نگرانی نگام میکرد
کاوه-کامران مودب باش
-من که چیزی نگفتم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی