داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

عروسی خوبی بود به خوبی و خوشی تموم شد و ما راهی خونه شدیمبا خستگی خودم و پرت کردم رو تخت
کامران-پاشو لباسات و در بیار بعد بخواب
-حوصله ندارم خوابم میاد
-بلند شو
بی حوصله از جام بلند شدم و یه لباسی که دم دستم بود پوشیدم کامران کنارم دراز کشید و گفت
-بهار؟
برگشتم طرفش
-هوم؟
-میخواستی دلیل نفرت من و از خانوادت بدونی اره؟
هیجان زده نگاش کردمو سرمو تکون دادم
-من نمیتونم برات بگم فردا میبرمت یه جایی اونا بهت میگن
-نمیشه…
نذاشت حرفم و بزنم بغلم کرد و گفت
-نه نمیشه حالام بگیر بخواب جوجو
یه نگاه به ارش کردم که تو گهوارش خواب بود
کامران چشاش و بسته بود منم سرمو رو بازوش گذاشتم و چشام بستم اینقدر خسته بودم که سریع خوابم برد
با تکون خوردن تخت از خواب پریدم
کامران داشت ازجاش بلند میشد
چشای باز من و که دید گفت
-بخواب هنوز زوده
-پس تو کجا میری؟
-میرم شرکت دیگه خانوم حواس پرت
خمیازه ای کشیدم و گفتم
-مراقب خودت باش
چشام و بستم و ادامه خوابم و شدم
با صداهایی که آرش از خودش در میاورد بیدار شدم
از رو تخت بلند شدم و رفتم طرفش
چشاش باز بود و داشت دستش و تو حلقش میکرد
-الهی مامان قربونت بره جیگر من !وای چه پسری دارم من
با خنده ای که کرد دلم واسش ضعف رفت
از تو گهوارش بلندش کردمو تو بغلم گرفتمش
-مامان قربون اون خنده های شیرینت ،قربونت برم
با همون موهای زولیده و تیپ افتضاح رفتم پایین میدونستم مردا خونه نیستن
کیانا و لادن پایین نشسته بودن
بهشون سلام دادم اونام با خوشرویی جوابمو دادن
کیانا-خانومی شما صبحا همینجوری میای جلوی چشم داداشم؟
-اره مگه چشه؟
-بیچاره داداشم
-دلشم بخواد،حالام این برادرزادت و بگیر تا من برم به خودم برسم واسه داداشت
کیانا با خنده آرش و ازم گرفت
تر و تمیز اومدم پایین
به ارش شیر دادم و و تشک کوچولویی که کیانا واسش درست کرده بود اوردم و رو زمین گذاشتم بچه رم روش خوابوندم
با صدای زنگ تلفن به طرفش رفتم
-بله؟
-سلام
-سلام خوبیی؟
-مرسی بهار تو و کیانا تا ۱۲ اماده باشین میام دنبالتون میخوام ببرمت همونجایی که گفتم
صداش خیلی ناراحت بود واسه همین گفتم
-کامران چیزی شده؟
-نه…نه …پس اماده باشین،خداحافظ
-بای
متفکر روی مب نشستم که کیانا گفت
-کی بود تو چرا اینجوری شدی؟
-کامران بود گفت من و تو ساعت ۱۲ اماده باشیم میاد دنبالمون
-واسه چی؟
-نمیونم دیشب بهم گفت میخواد دلیل نفرتشو از خانوادم بگه گفت میبرمت یه جایی که بفهمی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی