داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آغوش» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

اکثر شبهای تعطیل می رفتم کنار ساحل ... به بچه های کلاس ... بچه های خوبی بودن ... هر کدوم که اهل کار خلافی بودن هم توی جمع حداقل کاری نمی کردن ... یکیشون گیتار می زد ... یکیشون هم ترومپت و کنار ساحل فضایی درست می کردن رویایی ... بعدش بعضیا می رفتن شنا و بقیه هم به کارای مورد علاقه شون می رسیدن ... خلاصه که خیلی فاز می داد ... سوار ماشین آراد شدم و راه افتادیم ... آراد هم شده بود سرویس من ... همینطور که توی آسانسور مجبور بود دائم همراهیم کنه با ترفندهایی که آراد پیاده کرده بود نسبت به قبل خیلی بهتر شده بودم ... اما هنوز هم از تنهایی سوار شدن وحشت داشتم ... فقط با خودش راحت بودم ... کنار اقیانوس ماشین رو روی شن ها پارک کرد ... بقیه بچه ها زودتر از ما اونجا جمع شده بودن ...
با دیدنمون جیغ و هوراشون بلند شد و منم آژیر کشون پریدم وسطشون ... آژیر استعاره از همون جیغ بنفش خودم ... النا و ناتالی بین خودشون برام جا باز کردن و من در حالی که برای ویلیام که مشغول گیتار زدن بود دست می زدم نشستم ... ناتالی در گوشم زمزمه کرد:
- باز بگو نه ...
نگاش کردم و گفتم:
- چی رو؟
- چطور باور کنم بین تو و آراد چیزی نیست؟
زل زدم به ویلیام و گفتم:
- ول کن این بحثو دیگه ... بیخیال! آهنگو حال کن ...
بی توجه به حرف من گفت:
- نگاش کن ... نشسته اون گوشه ولی همه حواسش به توئه ...
برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم:
- شایدم به تو ...

  • ۰
  • ۰

 برای آمرزش حافظ دعا کردم و بعد از نیتم که صد در صد آراد بود چشمامو باز کردم و گفتم:
- بخون ...
اینبار نوبت آراد بود که چشماشو ببنده ... چشماشو بست و با صدای قشنگش شروع به خوندن کرد:
- از من جدا مشو که توام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان رمیده ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
منعم مکن ز عشق دمی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای ...
با تعجب به آراد نگاه کردم ... هنوز چشماش بسته بود و لرزش پلکش رو حس می کردم ... نگاهم چرخید سمت فرزاد ... قیافه اونم اینبار حدی بود ... دستی زد سر شونه آراد و گفت:
- آن سرزنش که کرد تو را دوست آرادا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای
من خنده ام گرفت ولی اون دو تا توی یه حال و هوای دیگه ای بودن ... اخمای فرزاد در هم بود و چهره آراد ... فقط می تونستم بگم داغونه! این بهترین توصیف بود برای حالت اون لحظه اش ...

  • ۰
  • ۰

آراد گفت:
- بریم ... فرزاده ...
با تعجب گفتم:
- ماشین اون که مشکی بود ...
در سمت راننده باز شد ... فرزاد با نیش گشوده پرید پایین و گفت:
- به سلام! خانوم و آقای دانشجو ... دانشگاه خوش گذشت دلبندانم؟
آراد در حالی که داشت با دقت به ماشین نگاه می کرد گفت:
- جای تو که خالی نبود ...
- از تو که خیری به من نمی رسه ... از ویولت می گیرم ...
آراد با شوخی اومد طرفش هولش داد و گفت:
- چیی می گیری؟ نکبت! بپر بالا بریم ...
- ماشین خودته ... خودت بشین که بهش عادت کنی ...
آراد بی حرف رفت سمت راننده و سوار شد ... تعجب کردم ... ماشین آراد! پس ماشین خریده بود ... در عقب رو باز کردم و با یه جست پریدم بالا ... آراد که تعجبم رو از نگام خوند گفت:
- خریدم که بزنی داغونش کنی ... چطوره؟ می پسندی؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- شاسی بلند دوست ندارم ...

  • ۰
  • ۰

 هر آن انتظار داشتم در رو ببنده و آسانسور به حرکت در بیاد ... من بمونم و یه اتاق تنگ و جیغ هایی که مطمئن بودم می کشم ... اما سریع پشت سرم اومد تو ... اونجا بود که فهمیدم آراد حرف بزنهبهش عمل می کنه ... دکمه لابی رو فشار داد و گفت:
- حالا دستات رو آروم از میله رها کن ... بیا یواش یواش با هم طبقه ها رو بشماریم ... قبول؟
دستامو که عرق سر لیزشون کرده بود محکم تر به میله گرفتم و گفتم:
- نه نه ...
- نترس ویولت ... نمی افتی ... یه بار امتحان کن ....
تحکم و اطمینان توی صداش وادارم کرد دستامو رها کنم ... ولی محکم مشتشون کردم و چشمامو هم سفت فشار دادم روی هم ... آراد شروع کرد به شمردن:
- شونزده ... پونزده ... چهارده ...
رو به من گفت:
- به من نگاه کن ...
- نه ... نه ...
- چرا اینطوری نفس می کشی؟ چشاتو باز کن به من نگاه کن ... بشمار ...
داشت بغضم می گرفت ... چشمامو باز کردم ... داشت با نگرانی نگام می کرد ... چشمام لبریز از اشک بود ... با صدای لرزان در حالی که سعی می کردم خودم با مهربونی چشماش آروم کنم تکرار کردم:
- یازده ... ده ... نه ... هشت ...
آراد با لبخند با هام تکرار می کرد ... درست عین بچه ای که بخوان بهش شمردن رو یاد بدن و عجیب اینجا بود که داشتم آروم می شدم ... وقتی آسانسور ایستاد نفسم رو با صدا فوت کردم بیرون و گفتم:
- آخیش!!!

  • ۰
  • ۰

 روی تخت غلتی زدم و به سقف خیره شدم ... یه لحظه یادم نیومد کجام! با دقت به در و دیوار نگاه کردم و سیخ نشستم سر جام ... تازه یادم افتاد ... هالیفاکس! خواستم کش و قوسی به بدنم بدم که صدای زنگ در بلند شد ... یه تک زنگ کوتاه ... دینگ! پریدم سمت در ... بدون نگاه کردن به وضع ظاهریم ... از چشمی نگاه کردم و با دیدن آراد مشتاقانه در رو باز کردم ... آراد با دیدن من سرش رو انداخت زیر و گفت:
- سلام ...
از خنده گوشه لبش متعجب شدم و نگاهی به خودم انداختم ... وای خدای من! چه وضعی! یه لباس خواب گل گلی که خیلی مسخره بود و فقط برای راحتی می پوشیدمش ... آستین نصفه بود و بلندیش هم تا سر زانوهام بود ... موهام هم مطمئن بودم هر کدوم به سمتی متمایل شدن ... سریع پریدم تو و گفتم:
- وای!
اینبار خنده اش گرفت و گفت:
- صبح به خیر انگار بد وقتی مزاحم شدم خانوم شلخته ...
دویدم سمت اتاقم و در همون حالت داد زدم:
- بیا تو آراد ... من الان لباس عوض می کنم ...
چه زود بخشیدمش! توی دلم یم دونستم که باید زودتر از این هم می بخشیدم اما دوست داشتم عذر خواهی کنه که کرد ... پس چه دلیلی برای کینه بیشتر؟! جلوی آینه میز توالت تازه متوجه وضع افتضاح صورتم شدم ... همه آرایشم ریخته بود ... زیر چشمام سیاه سیاه! خوبه آراد در نرفت ... حق داشت بگه شلخته! نخیرم حق نداشت! هر چی هم من شلخته باشم اون که نباید به روم بیاره ... از کل کل با خودم خنده ام گرفت ... تند تند لباس عوض کردم ... یه شلوار برمودای مشکی تنگ تنم کردم به یه تاپ مشکی و سفید تنگ و خوشگل ... موهامو هم شونه کشیدم و آرایش ریخته شده روی صورتم رو با شیر پاکن پاک کردم ... تل سفیدی روی موهام زدم و وقتی خیالم از بابت خودم راحت شد رفتم از در اتاق بیرون ... آراد داخل راهرو ایستاده بود ... چشمامو گرد کردم و گفتم:
- بیا تو دیگه ... چرا اونجا ایستادی؟

  • ۰
  • ۰

  مامان که از اولم مخالف رفتنم بود گفت
 مامان-حالا امیر شاید جوابش منفی بود
بابا-دخترم نظرت چیه؟
سحر-من که جای تو بودم نه نمی گفتم بابا تو عجب شانسی داری خدای من پاریس فکرشو بکن توی دلم گفتم تو که جای من نیستی سعی کردم ناراحتیم رو نشون ندم
من-راستش بابا این یکی از آرزوهامه یعنی بود تا قبل اینکه بیام اینجا ولی الآن که دیگه 8 ماهه دارم درسمو ادامه میدم نمی تونم ولش کنم که باید فکر کنم
سحر- عمو این داره ناز میکنه وگرنه از خداشم هست 
با خندیدن به حرفش یکم رنگ و بوی حقیقت دادم که بابا شک نکنه بعد 8 ماه یهو نظرم صدوهشتاد درجه اونم برای 8 ماه درس خوندن که به راحتی جبران می شد عوض شده.فرداش که من و میشا و شقایق زودتر بیدار شده بودیم و داشتیم میز صبحونه رو می چیدیم میشا گفت
میشا-نظرت چیه نفس میری یا موندنی هستی؟در حالی که آبمیوه رو میذاشتم روی میز جواب دادم
من-میرم 
خودمم نمی دونم از کجا این صدای قاطع اومد و گفت میرم شقایق که داشت ظرفای مربا و عسل رو می چید رو میز دستش رو هوا موند
شقایق-شوخی می کنی پس سامیار چی؟
من-دیشب تا صبح به همین موضوع فکر می کردم اگه علاقه ای بهم داشت توی این هشت ماه زبون باز می کرد
میشا-دیوونه سامیار که بیشتر از این میلاد و اتردین شیش میزنه
من-کجا تو هم دلت خوشه دو تا حرکت ازش دیدیم مگه اون حرکتا دال بر عشقش میشه
شقایق- باوو بابا لفظ قلم دال پایین دیپلمه حرف بزن ما هم بفهمیم

  • ۰
  • ۰

 آراد به دادم رسید و گفت:
- ویولت هم امشب باید استراحت کنه ... بسه دیگه ... فردا صبح باید بریم یه سر دانشگاه ...
- چه خبره؟
- باید خودمون رو معرفی کنیم ....
- باشه ... ولی حتما باید یه شب بریم ... من دارم بعد چند سال فارسی حرف می زنم ... اینقدر خوشحالم که محاله دست از سرتون بردارم ....
با تعجب گفتم:
- مگه دیگه ایرانی اینجا نیست؟
- چرا هست ... ولی ترجیح می دن هویتشون رو پنهون کنن ... منم اوایل به یه سری ها دوست بودم ولی بعدم ترجیح دادم تنها باشم ...
- جدی؟!!!
- آره ... اینم از بدی های غرب زدگیه ...
سرم رو رو به آسمون گرفتم و گفتم:
- مسیح به دادمون برسه ... من فارسی حرف نزنم می میرم ...
آراد با پوزخند گفت:
- تو که زبون مادریت فرانسه است ... دیگه چه غمی داری؟ زبان دوم اینجا هم فرانسویه ...
از لحنش دلخور شدم و تصمیم دادم جواب ندم ... فرزاد با حیرت گفت:
- تو مسیحی هستی ویولت؟!!!!
نگاه دلخورم رو از آراد گرفتم و به فرزاد دوختم:
- درسته ...
- واو! پس واجب شد با یه نفر آشنات کنم ...

  • ۰
  • ۰

 آهنگ که تموم شد فرزاد با شیطنت نگام کرد و لبخند زد ... گفت:
- ماشالله همه رو حفظ بودیا ...
نگاهم کشیده شد سمت آراد ... حس کردم رنگش ارغوانی شده ... لبخند زدم و گفتم:
- نرسیدیم؟
- چرا الان می رسیم ... توی همین خیابونه ...
برا اینکه سر حرف رو با آراد باز کنم گفتم:
- دانشگاهمون خیلی از خونه فاصله داره آراد؟
آراد نفس پر صدایی کشید ... عین اینکه نفسش رو تا الان توس ینه اش حبس کرده باشه و گفت:
- نه ... توی همون خیابونه ...
- جدی؟!
اینبار فرزاد گفت:
- آره بابا ... پدرم در اومد تا تونستم توی اون برج دو تا واحد برای شما دو تا پیدا کنم ... البته واحد آراد آخرش هم دو خوابه شد ...
- پس بزرگه!
- آره ... یه بیست متری از واحد تو بزرگ تره ...
آراد اومد وسط حرفمون و گفت:
- کجا داریم می ریم فرزاد ؟
فرزاد راهنما زد و ماشینش رو پارک کرد و گفت:
- همین جا ...

  • ۰
  • ۰

 آراد در جواب تیکه اش هیچی نگفت ... حتی سرشو هم تکون نداد ... ولی من با صدای بلند خندیدم .. فرزاد از توی آینه نگاهی به من کرد و با ایما و اشاره به آراد با حرکت چشمش پرسید چشه؟ منم شونه ای بالا انداختم و لبامو جمع کردم ... حقیقتا نمی دونستم آراد چشه! یعنی هنوز بابت برخورد من ناراحت بود! خوب نمی مرد اگه یه عذر خواهی می کرد که ... منم صد در صد می بخشیدمش ... نمی تونستم نبخشم ... الان که دیدمش فهمیدم که آراد بدترین کار ها رو هم که بکنه من دوسش دارم ... فرزاد برای تغییر جو گفت:
- خوب دوستان ... کجا بریم؟
آراد بازم حرفی نزد ... من گفتم:
- من به شخصه اینجا رو اصلا بلد نیستم ... انتخاب جا با خودت ...
فرزاد سری تکون داد و رو به آراد گفت:
- برج زهرمار ... تو چی؟
آراد با حرص گفت:
- سر به سرم نذار فرزاد ... حوصله تو ندارم ...
- به به ! دست ننه ام درد نکنه! حالا دیگه حوصله منو نداری ... پاشو درشو بذار ... چه کلاسی هم برام می ذاره ... محض اطلاعت نظر تو اصلا مهم نیست .. خودم می دونم کجا برم ...
خنده ام گرفت و سرم رو انداختم زیر ... فرزاد ضبطشو روشن کرد ... آهنگاشو زیر و رو کرد و گفت:
- خوب حالا چی بذارم گوش کنیم؟
همینطور که داشت تند تند ترک ها رو رد می کرد رسید به آهنگی که من خیلی دوسش داشتم و دوست داشتم تقدیمش کنم به آراد ... سریع گفتم:
- می شه قبلی رو بذاری؟

  • ۰
  • ۰

چمدون ها رو با خودم کشیدم جلو ... پیش روم بعد از راهروی کوتاه یه هال بیست متری بود ... با یه دست مبل راحتی چرمی به رنگ کرم قهوه ای ... یه قالیچه گرد کوچیک هم وسط هال بود به اضافه یه تلویزون ال سی دی کوچیک که به دیوار نصب شده بود و دستگاه استریو ... بابا گفته بود آپارتمان مبله است اما فکر نمی کردم اینقدر مجهز باشه ... داخل آشپزخونه هم یه میز دو نفره و یه یخچال فریزر و گاز قرار داشت ... به اضافه بقیه چیزای مورد نیاز ... بی خیال هال و آشپزخونه رفتم سمت اتاق خواب ... با دیدن تخت خواب دو نفره ذوق مرگ شدم! همیشه دوست داشتم روی تخت خواب دو نفره بخوابم ... خیلی راحت بود ... چمدون رو ول کردم و شیرجه رفتم روی تخت ... چه حالی داد!!! نرم با ملافه های نو و خوش رنگ به رنگ یاسی ... شالم رو از دور سرم باز کردم و پرت کردم اونطرف ... از شرش دیگه داشتم راحت می شدم ... دیگه اینجا گشت ارشاد نبود که بهم گیر بده ... دم در دانشگاه هم حراست نداشت ... آخ خدا جون مرسی! یه کم روی تخت دراز کشیدم تا خستگی از توی بدنم رفت بعدش بلند شدم و مشغول باز کردن چمدون هام شدم ... مواد خوراکی رو که مامی برام گذاشته بود رو کامل داخل یخچال چیدم ... اگه قرار شام رو با آراد و دوستش نذاشته بودم الان برای خودم یه چیز خوشمزه می پختم ولی چاره ای نبود قول داده بودم که برم! یه لباس راحتی تنم کردم و یکی از سی دی های همراهم رو هم داخل استریو گذاشتم و مشغول نظافت شدم ... اتاق خودم رو سال به سال تمیز نمی کردم ولی حالا اینجا با حس استقلال قشنگی که داشتم دوست داشتم همه جا رو بسابم! یک ساعتی طول کشید تا کارم تموم شد ... رفتم داخل حموم تا گرد و خاک رو از سر و بدنم بشورم و برای رفتن آماده بشم ... حمومش هم نقلی بود ولی خدا رو شکر وان داشت ... عاشق وان بودم!!! توی خونه خودمون وان