داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

برترین داستانهای ایرانی و خارجی کوتاه و بلند

داستانهای برتر

در اینجا به انتخاب خودم برترین داستانهای ایرانی و خارجی را منتشر می کنم به صورتهای گوناگون، کوتاه، بلند و دنباله دار یا حکایتهای پند آموز

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

  مامان که از اولم مخالف رفتنم بود گفت
 مامان-حالا امیر شاید جوابش منفی بود
بابا-دخترم نظرت چیه؟
سحر-من که جای تو بودم نه نمی گفتم بابا تو عجب شانسی داری خدای من پاریس فکرشو بکن توی دلم گفتم تو که جای من نیستی سعی کردم ناراحتیم رو نشون ندم
من-راستش بابا این یکی از آرزوهامه یعنی بود تا قبل اینکه بیام اینجا ولی الآن که دیگه 8 ماهه دارم درسمو ادامه میدم نمی تونم ولش کنم که باید فکر کنم
سحر- عمو این داره ناز میکنه وگرنه از خداشم هست 
با خندیدن به حرفش یکم رنگ و بوی حقیقت دادم که بابا شک نکنه بعد 8 ماه یهو نظرم صدوهشتاد درجه اونم برای 8 ماه درس خوندن که به راحتی جبران می شد عوض شده.فرداش که من و میشا و شقایق زودتر بیدار شده بودیم و داشتیم میز صبحونه رو می چیدیم میشا گفت
میشا-نظرت چیه نفس میری یا موندنی هستی؟در حالی که آبمیوه رو میذاشتم روی میز جواب دادم
من-میرم 
خودمم نمی دونم از کجا این صدای قاطع اومد و گفت میرم شقایق که داشت ظرفای مربا و عسل رو می چید رو میز دستش رو هوا موند
شقایق-شوخی می کنی پس سامیار چی؟
من-دیشب تا صبح به همین موضوع فکر می کردم اگه علاقه ای بهم داشت توی این هشت ماه زبون باز می کرد
میشا-دیوونه سامیار که بیشتر از این میلاد و اتردین شیش میزنه
من-کجا تو هم دلت خوشه دو تا حرکت ازش دیدیم مگه اون حرکتا دال بر عشقش میشه
شقایق- باوو بابا لفظ قلم دال پایین دیپلمه حرف بزن ما هم بفهمیم
من- وقت گیر آوردیا تو هم
شقایق-بی شوخی خلی اگه بری 
مگه این خواستمم خیلی زیاده عمرا اون سامیار کوه غرور بیاد زل بزنه تو چشماتو بگه نفس من عاشقتم 
من-مگر اینکه هلش بدیم
میشا-درست حرف بزن ببینم
من-وقتی مامان اینا رفتن واونا اومدن شما هی می گید خوش به حالت و فلان و به سار بعدش یواش یواش می گید نفس داره میره رفتنیه
شقایق بقیه حرفمو ادامه داد
شقایق-اون موقع سامیار اگه بهت علاقه ای داشته باشه که صد در صد داره جلوتو می گیره
میشا-خداوکیلی نفس چقدر فسفر از دیشب سوزوندی که این نقشه دربیاد
سیبی به طرفش پرت کردم که رو هوا گرفت توی اون به هفته کلی رو نقشمون با میشا اینا کار کردیم تا دیروز که مامان اینا رفتن و اتردین اینا اومدن پیش سامیار نشسته بودم و داشتم میوه پوست می کندم میشا با یه حسرت خاصی تو صداش گفت
میشا-خوش به حالت نفس کارات راست و ریس شد برای ما هم دعوتنامه بفرست باشه؟
من-حالا نه به داره نه به باره ولی چشم جا که افتادم شمارم دستتون رو بند می کنم
شقایقم با لحنی مثل لحن میشا گفت
شقایق-اتفاقا هم به داره هم به باره بلیطت که اومده اقامتت که درست شده اوکی هم که دادی یه هفته دیگه هم ویژژ با طیاره رفتی فرنگ
بعدش با دستش ادای هواپیما رو درآورد
صدای گیج سامی بلند شد
سامی-بلیط اقامت هواپیما خارج درست بگید ببینم چی شده؟میشا از کنار شقایق بلند شد و رفت سمت اتردین در همون حال گفت 
میشا- گربه سوار خر شده آقا لپ کلام اینکه فرشته پر نفس پر زن پر مهربون پر همخونه بودن با نفس پر
شقایق-بهت گفتم لیاقت نداری 
سامیار تو جاش تکونی خورد و رو به من گفت
سامیار-اینا چی میگن نفس؟با لحن پر هیجان و شادی با ذوق گفتم
من-کارای اقامت پاریسم جور شده یه ساله پی گیرشم قراره برم پیش عموم به خدا که غم تو چشماش داد میزد لرزش دستاش با این که کم بود ولی نشون از عصبی بودنش داشت
که با نگاه وحشتناکی که سامیار بهش انداخت ساکت شد
سامیار-با اجازه کی؟من-بابام و مامانم
سامیار-منم برگ چغندرم صداش رفته بود بالا فکر کرده ازش میترسم سامی بلند شد واستاد
سامی-شما هیچ جا نمیری بلند شدم رو به روش واستادم و چشمامو کوبوندم تو چشماشو صدامو مثل خودش بلند کردم
من-میرم خوبشم میرم
سامی-ولی من نمیذارم
من-مگه به گذاشتن یا نذاشتن توا هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم رو هوام جلوی همه انداخته بودم رو کولش ولی من برعکس شقایق که رنگش سرخ می شد در این مواقع خجالتی نبودم عین خیالمم نبود ولی برای بهتر اجرا کردن نقشه شروع کردم داد و بیداد
من-منو بذار زمین هرکول می شنوی (از شانس خوبمون تفضلی خونه نبود)منو بزار زمین عجب غلطی کردم من به تو جواب + دادما من مگه کیسه برنجم که اینجوری انداختیم رو کولت بچه ها می خندیدن و من غر می زدم قبل اینکه از دیدم خارج بشن میشا و شقایق برام یه بوس فرستادن به معنی عالی بود منم بهشون یه چشمک زدم که باعث شد اتردین گیج به شقایق و میشا نگاه کنه میلادم که کلا نبودش رفته بود خرید توی اتاق پرتم کرد رو کاناپه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی